| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| وحید ۱۹ ساله : خود ارضائی و افسانه های مربوط به آن |
سلام وحید
هستم 19ساله ودانشجو.مشکل بزرگ من خودارضایی است.این مشکلم تقریبا از
دبیرستان شروع شد.این مشکل با اینکه دانشجو شدم اما تا حالا ادامه داشته، کمتر که
نشده بیشتر هم شده.منظورم اینه که شوقم برای این کار بیشتر شده.گاهی میشه خودمو یک
ماه نگه میدارم.اما ماه بعد 5-6 هزارتومن خرج کارت اینترنتم میشه تا به خواسته ام
برسم.هربار بعد از اون عمل با خودم عهد میبندم که دیگه تکرار نشه اما چون لذت گناه
واقعا در دلم هست باز هم تکرار میشه.بعضی وقتا بعد از شادی حاصل از موفقیت در یک
جنبه یا بهتر بگم غرور، بعضی وقتا در اثر بیکاری زیاد و بعضی وقتا هم در اثرلجبازی
و افسردگی دست به این کار میزنم.اینو هم اضاف کنم که بیشتر وقتا با پدرم مشکل دارم
چون اون فرد بداخلاقی هست و ما رو کوچک میکنه.من خیلی وقتا قدرت بیان خوبی ندارم.و
عصبی و پرخاشگر میشم.و تقریبا میشه گفت که روزی نیست که اون قرقر
نکنه.کمبود اعتماد به نفس در من خیلی وقتا به چشم میخوره، به درس خوندن علاقه
زیادی ندارم.مثلا این ترم با شب امتحان خوندن تونستم معدل 15 بگیرم، اما من
توانایی هام بیشتر از ایناست.چرا من انگیزه نداشته باشم که با خوندن در طول سال
نمرات بهتری کسب کنم؟
در رابطه
با مشکل اول و اصلی ام (یعنی خودارضایی مطلب زیاد خوندم مثلا این که "ترک
گناه از توبه سختتره.چون باید ابتدا گناهو ترک کنی تا لذت گناه از دلت خارج بشه،
بعد توبه و بقیه موارد." یا این که کسی که واقعا کرامت نفس داشته باشه یعنی
از گناه کردن عارش بیاد کمتر به گناه دست میزنه.وبرای کرامت نفس بالا داشتن باید
فرد واقعا قدر و منزلت خودش را بشناسد."
من دوست
دارم در رابطه با این مشکل روی کرامت نفس ، راه های رسیدن به کرامت نفس و قدر و
منزلت انسان بیشتر تاکید داشته باشید.لطفا در مورد سایر مشکلاتم که مطرح کردم نیز منو
راهنمایی کنید.ممنون میشم. وبلاگ خاطرات یک دکتر روان شناس
|
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| پسرک ۱۰ ساله : کنجکاویهای جنسی کودکان |
| سلام آقای دکتر ابراهیمی
پسرم 10 سال دارد. یک سال پیش ظاهرا دختر خاله اش که همیشه در مورد
پریود خانم ها بهش کاملا مسایل رو تشریح می کنه تا جایی که از سطل زباله
همیشه جویای نوار بهداشتی مادرشه و ما تنهاش که می زاریم خونه رو بهم می
ریزه تا نوار گیرش بیاد حتی یه روز نوار رو از سطل انداخت توی حال و....
چند وقت پیش اینو برای مادرش در قالب نامه می نویسه و مادرش جویا می شه
میگه یک سال پیش فلانی بهم گفته بود. راه حل مشکل به نظر شما چیه ؟
از طرفی بچه دیر جوش و عصبی و تند هست .....
خاطرات یک دکتر روان شناس |
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| مصطفی ۲۰ ساله : خود ارضائی و احساس گناه |
با سلام
من جوان 20ساله هستم که تقریبا از 12 سالگی با خود
ارضایی آشنا شدم و به این کار زشت عادت کردم من بارها تلاش کردم که این
کار را ترک کنم اما فقط چند ماه طول می کشید گاهی نزدیک یک سال هم می رسید
متاسفانه در این چهار سال گذشته هر چه سعی کردم موفق نشدم و دیگر ناامید و
خسته شدم و چیزی که من را بیشتر آزار می دهداین است که همه من را فردی
مذهبی و متدین می دانند در
حالی که از عمل زشت من خبر ندارند آقای دکتر از شما
خواهش می کنم کمکم کنید و من را از این عذاب روحی شدید نجات دهید.با آرزوی
سلامتی و موفقیت برای شما
خاطرات یک دکتر روان شناس
|
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| مهدی ۱۹ ساله : بزرگمنشی ناشی از احساس حقارت |
سلام آقای دکتر ابراهیمی
راستش وضعیتم خیلی خرابه ازتون میخوام لطفا کمکم کنید
اسمم مهدی هست 19 سال دارم 2 سالی هست که
وضعیت روحی من خیلی آشفته شده همش آشفته هستم تا دلتون بخواد خجالتی. تا
جایی که وقتی با یه نفر حرف میزنم نمیتونم به صورتش نگاه کنم.
راستش توانای های من خیلی زیاده واقعا
خودمو باور کردم ضریب هوشیم خیلی بالاست تو چند تا تست هوش هم نمره هایی
در نابغه آوردم ولی نمیدونم تو این 2 3 سال چی شده که کلا اعتماد به نفسمو
از دست دادم خجالتی شدم منزوی و گوشه گیر شدم نمیتونم با دیگران ارتباط
برقرار کنم دوستای زیادی دارم ولی باهشون زیاد گرم نیستم به جز 2 3 تا از
دوستام. هر کاری که میخوام بکنم با شوق زیاد شروع میکنم ولی یه هویی از
شور و شوق میفتم و حس میکنم نممیتونم انجامش بدم.پارسالم کنکور رو با این
که آماده بودم ولی اعتماد به نفسمو نزدیکای کنکور از دست دادمو خراب کردم
که بابتش 2 3 ماه سرزنش شدم
24 ساعته فکر میکنم همیشه ذهنم مشغوله کاهی هم رویا پردازی میکنم.
پدر مادرم هم تحصیل کرده نیستن هم اینکه
کلا خانواده سنتی و غیر منطقی هستن. واقعا اکثر وقتا رفتارها و بعضی حرفای
غیر منطقیشون دیونم میکنه. از بچگی هم یه جور کاذب با من رفتار کردن اصلا
به من شخصیت قائل نمیشن در حالی که به برادر بزرگترم که 4 سال از من
بزرگتره خیلی اهمیت میدن و کاملا تمام امور خانه وبیرون دسته اونه.شاید
بزرگترین چیزی والدینم فکر میکنن میتونم انجام بدم خرید از بقالی سر کوچه
است. با اینکه تو ذهنم فکرای بزرگی هست ولی خونوادم با این رفتار
احمقانشون باعث احساس چنین سر خوردگیم میشن. کلا یه جوری رفتار با من میشه
که انگار تو خونه غریبه هستم. چند بار جلوی جمع پدرو مادرم منو تحقیر ولی
بهشون احترام قائلم ولی با اینکه برادر و خواهر بزرگتر از خودم احترامی
بهشون ندارن ولی همیشه عزیز هستن
تو بیرون از خونه هم وقتی بقیه رو میبینم
با اون رفتارها و حرف زدن گندشون حالم به هم میخوره واسه اینکه از بس بی
منطقو عوضی رفتار میکنن واقعل از زندگی خسته شدم خجالتی بودن از یه طرف تو
خونه یجور دیگه
با اینکه میدونم استعداد های ذهنی و عملیم خیلی بیشتر از مردم عادی هست ولی نمیتونم به کارشون بگیرم آزار میشم |
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| دانشجو ۲۲ ساله : تمایل به همجنس |
با سلام
من دانشجو رشته مهندسی نفت هستم و 22 سال دارم
چند وقتی پی برده ام که به مشکل همجنسگرایی مبتلا هستم.
از کودکی به دلیل منع جامعه و اسلام
کوچکترین تمایلی به جنس مخالف نداشتم و فکر میکنم این خلا خودش رو به
صورت میل به همجنس بروز داده
از کودکی علاقه شدیدی به همسنهای پسری داشتم که زیبا بودند ولی باور کنید
که کوچکترین رابطه ای با انها برقرار نکردم
حتی روابط دوستی.
از کوچکی دوستان خیلی کمی داشتم و همواره در خانه بوده و روابط اجتماعی نداشتم
اعتماد بنفس پایینی داشتم و هنوز نیز از این مسیله رنج میبرم
وقتی یک پسر زیبا همسن و سال خودم میبینم خودم را گم میکنم ولی سعی
نمیکنم با انها رابطه برقرار کنم ولی
بعد از ان دچار افسردگی شدیدی میشم و حتی تا هفته ها افسرده میشم.
تمایلی به دخترها ندارم و همچنین ازدواج.
خانواده ام نیمه مذهبی اند و گاهی اوغات برای خالی شدن از فشار جنسی استمنا میکنم
من معتقدم که زیبایی 2 گونه است یکی جنسی و دیگری زیبایی طبیعی مثل داشتن
یک قیافه زیبا.
در مورد من بیشتر در مورد زیبایی طبیعی افراد مشکل دارم و وقتی پسری
زیبارویی رو میبینم خودم رو گم میکنم.
منوز دوستان محدودی دارم و روابط خیلی کمی با هم داریم
اغلب اوقات در خانه ام و زیاد با دوستانم در تماس نیستم و حداکثر
یکیامکاهم میزنیم.در ضمن مشکل بزرگ دیگر من اعتماد بنفس پایین من است.
من دوست ندارم همجنسگرا بمانم
چون اولا از نظر عرف زشت است
ثانیا این حالت فقط باعث افزایش افسردگی من میشه
و در نهایت خانوادام نیز ان را منهی میکنند
لطفا کمکم کنید قبل از اینکه
از دوستانم و خانواده ام و نیز جامعه ترد بشم و حتی میترسم در اینده دست
به یک اقدام احمقانه مثل تجوز یا خودکشی و... دست بزنم
با کمال تشکر
خاطرات یک دکتر روان شناس |
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| علی ۲۵ ساله : کشش نسبت به همجنس |
باسلام.به تازگی با وبلاگ شما آشنا شدم و دیدم مشکل بزرگ زندگی من توسط
عده ای دیگر مطرح شده ولی جوابی داده نشده.
به اختصار می گویم بنده پسری 25 ساله هستم که از ابتدای بلوغ تا حال هیچ
گونه کشش جنسی یا عاطفی نسبت به جنس مخالف نداشته ام بلکه به عکس
نسبت به هم جنس های خود کشش عاطفی و جنسی شدیدی دارم . خواهش می کنم اگر
راه درمان این مشکل را می شناسید بنده را راهنمایی کنید در غیر اینصورت
آدرس و شماره تماس
یک پزشک سکسوتراپیست را در اختیار بنده بگذارید.
کمال تشکر و امتنان را دارم.
|
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| نهال ۲۴ ساله : یا ۷ ساله؟ |
جناب
آقای دکتر
ابراهیمی
سلام
من
از طریق وب
سایت شما
ایمیلتون رو
پیدا کردم و
چون دیدم
نوشته بودین
برای مشاوره
خصوصی می شه
به شما ایمیل زد
مزاحم شدم،
فقط خدا کنه
ایمیلمو بخونین.
اسم
من نهال، 24
سالمه، محل
زندگیمونم
شمال تهران.تقریبا
1سال و نیم پیش
قرارشد با
آقایی 29 ساله
که از آشنا هامون
هستن بیشتر
آشنا بشیم
برای ازدواج .1 سال اول
که عالی بود
،همه چیز عالی
بود .بعد از اون
کم کم با
کارهای منو
لوس بازیام
یخورده روابط
سرد شد .من
خیلی زود گریه
ام
میگرفت خیلی
استرسیم .هر
اتفاقی می
افتاد حتی می
خواستیم عادی
حرف بزنیم من
اگر کمی
اتفاقات خلاف میلم
بود گریه ام می
گرفت.مهدی
اصلا این حالت
من رو دوست
نداشت.یکبار
باهام جدی حرف
زد و گفت که
بدش می یاد.به
خدا من سعی
کردم درست بشم
تا حدودیم شدم،
مثلا الان
وقتی با هم
حرف میزنیم من
راحت روی خودم
کنترل
دارم.ولی همین
پنجشنبه بعد
از 4 ماه که من
همه چیز تحت کنترلم
بود و باز
روابطمون
داشت عالی
می شد، من
خراب کردم.با
دوست مهدی که همکارشم
هست رفته
بودیم کوه با
ماشین من.موقع
برگشتن من
نتونستم راحت
از پارک بیرون
بیام و چون
خیابون بند
اومده بود من
عصبی شدم سر
مهدی جلوی
دوستش بی جهت
داد زدم مهدی
هیچی بهم نگفت
فقط گفت هیس!
تو راه که
بودیم باز من
با خراب کاریم
افتادم تو یک دست
انداز بد و
پنچر شدم.از
هولم که چه
افتضاحی کردم
به اونا گفتم
برین من زنگ می
زنم
امدادخودرو
یا بابام.مهدی
نذاشت زنگ بزنم
و شروع کردن
پنچر گیری من
اون قدر ناراحت
بودم که
اینارو اذیت
کردم که گریه
ام گرفت .مهدی
حالش از این
کار من به هم خورد.همون
موقع به
مامانم زنگ
زدم گفتم بگو
اینا برن من
زنگ می زنم
امداد خودرو.مامانم
به جای این
کار به مهدی
گفت به حرف
نهال گوش نده
تا آخرش بمون
مهدی بیشتر
عصبانی شد.بعد
که رسوندمشون
دیگه مهدی تلفنم
رو جواب نداد
و قطع می کرد.جمعه
هرچی زنگ زدم
بازم همین طور
بود تا
اس.ام.اس زدم
گفتم تو رو
خدا ، جون
مامانت جواب بده.اس.ام.اس
زد خسته ام
کردی دیگه
تحملت رو ندارم
تا الانم زیاد
تحملت کردم به
من زنگ نزن
خواهش می
کنم.من زنگ
زدم جواب داد
گفت چی می
خواهی بگی
.گفتم غلط
کردم.گفت تو
نرمال نیستی
وگرنه جلو اون
مردها کنار
بزرگراه گریه
نمی کردی ،
کاری کردی من دیگه
روم نشه تو
چشم امیر نگاه
کنم.اونم امیر
دهن لق .الان
همه شرکت می
فهمن تو این کارو
کردی.عذر
خواهی فایده
نداره.دیروزمو
خراب کردی
بزار امروز
واسه خودم
باشم.باز من
گند زدم گفتم
یعنی من دیگه
زنگ نزنم گفت
نه نه نه و قطع
کرد.
شنبه
که با هم
کلاس زبان
داشتیم
اومد.با این که
جاهای دیگه
خالی بود اومد
پیشم نشست ولی
یک کلام حرف
نزد.کاغذ بهش دادم
نگرفت.هر چی
بهش میدادم پس
می داد تا آخر
کلاس که بهش
خودکار دادم
گرفت.بعد تو
کتابش نوشتم
منو می رسونی
کلاس بعدیم،قول
می دم حرف
نزنم.داشتیم
می رفتیم گفت
من کار دارم
نمی
رسونمت.گفتم
تا هرجا می
تونی.سوار
ماشین شد من
وایستادم تو
پیاده رو فکر
کردم میره ولی
اومد سوارم کرد.هیچ
حرفی
نزدیم.آخرش
فقط گفتم
ببخشید،غلط
کردم بذاز
جبران کنم.بهم
گفت پیاده شو من
می خواهم برم
تو
بزرگراه.گفتم
باشه فقط
بگذار جبران
کنم.من تا
شنبه بهت زنگ
نمی زنم تا تو
آروم بشی .گفت
پیاده شو.نگفت
می ذاره جبران
کنم یا نه .منم
پیاده شدم و گفتم
مرسی.ولی اصلا
گریه
نکردم.حالا
نمی دونم کارم
درست بوده یا
نه؟شنبه زنگ
بزنم عکس
العملش چیه؟
تو این هفته 2
بار میبینمش
،واسه کلاس
زبان.عکس
العملم چی
باشه؟
مهدی
از هیچ کاری
واسه من دریغ
نکرده ،
ماشینم خراب
می شد ماشینشو
می داد به من
خودش با تاکسی
می رفت.بینی
ام رو عمل
کردم تمام مدت
تو بیمارستان
بود حتی بیشتر
از بابام،
بهترین
سوغاتی ،هر
فیلمی می
خواستم از زیر
سنگم شده
برام می آورد
همیشه دنبال
بهترین ها
واسه من بود و.....
خلاصه من
نتونستم خوبی
هاشو جواب بدم.تو
رو خدا کمکم
کنین از دستش
ندم.بهم بگین چی
کار کنم.
خیلی
ممنون |
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| کتی ۲۴ ساله : سایکوز واکنشی |
با عرض سلام و خسته نبشید من دختری 24 ساله هستم خواهش می کنم کمکم کنید حدود
5 سال با پسری دوست بودم او یک سال از من بزرگتراست ما خیلی همدیگررا دوست
داشتیم و او هم به من اظهار عشق و علاقه می کرد و به مناسبت های مختلف
برای هم کادو می خریدیم ایشان در رشته ای قبول شد که در ادامه مجبور بودند
به آلمان بروند و 1 سال و نیم از تحصیلشان راا در آنجا بگذرانند برای همین
من به ایشان اصرار کردم تا تکلیف مرا روشن کنذ حدود دو سال به بهانه های
آمدن تابستان و امتحانات و ... مرا سرداند اما منکاملا به او اطمینان
داشتو وبه خاطرش صبر کردم اما ایشون به من گفت که ما حتما ازدواج می کنیم
من هم بهش کاملا اطمینان داشتم و 2 سال صبر کردم و با لاخره ما وقت مشاوره
ازدواج گرفتیم و از ما تست گرفتند دکتر به من گفتند که این پسر عاشق توست
و تو را می خواهد پس مادر ایشان را خواست اما در عرض 2 هفته همه چیز یک
دفعه عوض شد او دیگر جواب تلفن های مرا نداد و از من پنهان شد و به مشاور
پیغام داد که خانواده اش راضی نیستند و او هم آلان آمادگی ازدواج ندارد من
ضربه وحشتناکی خوردم به طوری که تا مرز جنون رفتم احساس می کردم موجوداتی
عجیب و غریب با من حرف می زنند و من جن زده شده ام فقط کارم نماز خواندن و
دعا خواندن بود و شبانه روز گریه می کردم و می خوابیدم مادرو پدرم هم
متاسفانه باسطح بالای علمی که دارند تصدیق می کردند که من جن زده شده ام و
مرا پیش جن گیر می بردند وحتی خودم هم نخواستم دیگر به نزد روان پزشک بروم
چون نه تنها به من کمک نشد بلکه یک دفعه همه چیز تغییر کرد من به او
التماس می کردم که جواب مرا بدهد اما او بسیار تند با من برخورد می کرد و
گوشی را قطع و جواب پیایمک های من را نمی داد تا اینکه بعد از یک ماه پیشم
آمد و من آن موقع یک روانی بودم به من گفت که فردا عاظم آلمان است و بسیار
شیک و مرتب آمده بود وقتی مرا دید جا خورد اما گفت ما فقط یه رابطه داشتیم
و هر رابطه ای به ازدواج ختم نمی شود من هم بدون اینکه حرفی به او بزنم
خداحافظی کردم او رفت و برای همیشه آنجا ماند من در ماه رمضان با خواندن
دعای مجیر آن دیوانگی مهار شد و الآن 1 سال از این ماجرامی گذرد چند بار
از طریق اینترنت با هم چت می کردیم اما همیشه دعوا می شد تا اینکه من برای
تولدش کادویی فرستادم اما بعد از دریافت آن کادو او اصلا جواب ایمیل ها و
پیام های من را نمی دهد در آخرین چت به من گفت یک روز جبران می کند و
پشیمان است که این کار را با من کرده است و گفت اون الن آمادگی برای
ازدواج ندارد و بسیار سردرگم است و گفت مواظب خودم باشم اما از طریق سایتی
که دارد می بینم که دارد عادی زندگی می کند و فقط برایش اهدافش و ادامه
تحصیل و پول مهم است من هم تصمیم گرفتم دیگر برایش پیام ندهم اما مدام در
خاطر من است و دلم می خواهد به آلمان بروم و از نزدیک با او حرف بزنم و
بپرسم چرا چرا با من این کار را کرد این فکر مدام با من است و هرجور هست
می خواهم سال دیگر به آلمان بروم در حال حاضر تنها هستم به شدت از اعتماد
کردن به دیگران هراس دارم همش احساس می کنم خدا او را از من گرفت چون هرچه
تلاش کردم نشد نمی دانم آیا تقدیر و سرنوشت صحت دارند؟لازم به ذکر است
مادرو پدرم با هم اختلاف شدید داشتند و در کودکی صحنه های بدی در ذهنم
باقی مانده و حتی آنها را هم در وابسته شدن خودم به این پسر مقصر می دانم
و پدرم به شدت کار می کند و هیچ وقت نشده بتوانم چند کلمه با او صحبت کنم
با اینکه پدرم از درجه علمی بالایی برخوردار است اما من از دانشگاه غیر
انتفاعی لیسانس گرفتم او همیشه به من می گوید که من در توانم نیست که
ادامه تحصیل بدهم ومرا می کوبند اما من می خواهم به خارج از کشور بروم و
ادامه تحصیل بدهم هیچ کس با من همکاری نمی کند و پدرم فقط به این فکر می
کند که من شوهر کنم اما من آمادگی ندارم و هنوز هم یاد آن پسر با من است
...هرچقدر نماز می خوانم قرآن می خوانم احساس می کنم حتی خدا هم با من قهر
است دیگر قادر به ادامه این زندگی نیستم و خیلی اوقات تصمیم می گیرم خودم
را بکشم تا از آن پسر هم انتقام بگیرم خواهش می کنم مرا کمک کنید آیا می
توانم به زندگی برگردم؟اودر فیس بوک هم عضو است چه کار کنم تا شما راضی
شوید با او صحبت کنید؟التماستون می کنم مرا از این وضعیت نجات دهید تا به
او نامه ای ندهم راحت نمی شوم آیا این کار درست است؟می شود چند جمله به من
بگویید تا برایش بنویسم؟خواهش می کنم کمکم کنید |
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| سیما : وسواس نسبت به تن |
سلام
من سیما 21 ساله از تهران هستم.
مدت
زیادی است که وسواس دارم.ازاینکه پوست صورتم جوش بزند خیلی نگران هستم و
همیشه در آینه نگاه میکنم و اگر جوش زده باشم خیلی خیلی ناراحت میشوم و
همش به اون جوش فکر میکنم و در آینه نگاه میکنم.خودم فکرمیکنم چون قیافه
معمولی دارم ازاینکه جوش بزنم ونازیبا به نظر برسم ناراحت میشوم ویه مدتی
هم همش در آینه به قیافه ام نگاه میکردم اما با کمک خدا این رفتار غلط را
کنارگذاشتم ولی بعضی اوقات یه فکرهایی میکنم اما بعدپشیمان میشم من دلم
نمیخواهد ناشکری کنم ودوست ندارم خداازدستم ناراحت باشه حتی اگر زشت باشم
اما بعضی اوقات نمیتونم فکرم را کنترل کنم.
با
این اضطراب و فکر پوستم بدتر جوش میزنه.ازخانوادم خجالت میکشم که همش میرم
جلوی اینه که جوش نزده باشم.من در فامیل میشه گفت زبانزد خاص و عامم و
عاشق کارم هستم.خداروشکر عاشق زندگی و خونوادم هستم.من دوست ندارم خدارو
ناراحت کنم.
خواهش میکنم کمکم کنید.
ممنون
سیما
|
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| آتنا ۲۱ ساله : شوهر ومادر شوهر و دیگر هیچ |
سلام آقای دکتر آتنا هستم ۲۱ ساله دانشجوی رشته حقوق فرزند آخر
خانواده هستم ۲ برادر متعهل دارم و با اینکه پدرم کارمند بوده برای رفاه
من هیچ کمبودی وجود نداشته حدود ۲سال و نیم پیش با یکی از خواستگارانم نامزد شدیم با رضایت خانواده ها نامزدم
دیپلمه بودو پدر نداشت و با مادر ۶۳ ساله خود زندگی میکردو ۴ خواهر و ۱
برادر متعهل دارد بعد از ۸ ماه ما به عقد هم دراومدیم از اون پس فشار
خانواده ام برای برگزاری مراسم ازدواج زیاد شد من هم سعی میکردم طوری این
مسئله را با نامزدم در میون بگذارم که احترام ۲ طرف حفظ بشه و او میگفت من
قول میدهم بهترین زندگی را برایت درست کنم ۸ماه از عقد ما گذشت نامزدم
هنوز خانه ای پیدا نکرده بود(تنها شرط من هم مستقل زندگی کردن بود) البته
تلاشی هم نمیکرد از آن طرف مادرم زندگی را برای من و پدرم جهنم کرده بود
که آبرومون رفت و ۱سال و نیمه که عقد کرده اید و ... به همین دلیل من بالاجبار پذیرفتم که با مادر همسرم در یک خانه زندگی کنم(خواسته دل همسرم) من
تمام جهزیه ام را که حدود ۲۰ میلیون میشد را در خانه مادر شوهرم بردم و با
این نیت رفتم که ما یه خانواده ۳ نفره هستیم اما مادر همسرم از همان
ابتدا مرا به چشم عروس میدید و من او را به چشم مادر بزرگ از دست داده ام حالا
۱۰ ماه ازدواج ما میگذرد من اصلا معنای تازه عروسی را نفهمیدم مادر شوهرم
مدام در حرف هایش متلک بارم میکند همه دوستان آشنایان و حتی خانواده و
اقوام همسرم زیبایی مرا تحسین میکنند اما مادر شوهرم ناراحت میشود و ابراز
میکند که برای پسر من از تو بهتر هم بود خداوند شاهد است که تا به حال یک
بار هم به او بی احترامی نکردم و همیشه سکوت کردم همسرم از صبح خانه نیست
و شرایط منو درک نمیکند تمام وسایل خانه مادر شوهرم از بین رفته و غیر
قابل استفاده بود من با رضاییت ۱۰۰ درصد خودش جهزیه ام را در خانه اش
آوردم ولی حالا حتی اختیار جا به جایی آن ها را هم ندارم من هیچ استقلالی
ندارم من هیچ امیدی به این زندگی لعنتی رندارم استقلال ندارم نمیگذارند
برای زندگیم تصمیم بگیرم نمیتوانم از استعداد های زنانه ام برای جلب همسرم
و به وجود آوردن زندگی امید بخش خودم تلاش کنم هر صبح که چشم باز میکنم
آرزوی مرگ میکنم نمی خواهم روز دیگری را ببینم من عاشق همسرم هستم اما
او با اینکه ادعا میکند مرا دوست دارداما هیچ تلاشی برای راحتی من نمی کند
او صبح ها از خانه می رود و شرایط مرا درک نمیکند چون خودش راحت است و
اجاره خانه نمیدهد . حتی حاضر نیست اتومبیلش را بفروشد خانه ای اجاره
کند چون صبح ها باید بدون اتومبیل به محل کارش برود او حتی تلاشی برای پس
انداز پول هایش نمیکند و همه را ولخرجی میکند از زندگیم بیزارم هیچ امیدی به آینده ندارم حتی پرندگان هم برای خود لونه ای دارند من همسرم را دوست دارم چه کنم ؟ نمی خواهم جوانی ام به همین راحتی تلف شود خواهش میکنم کمکم کنید تمنا میکنم کمکم کنید دیگر نمی توانم ادامه دهم |
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
| الناز ۲۰ ساله : سادیسم جنسی در شوهر |
سلام! من 20 سال دارم و مدت یکساله که ازدواج کردم همسرم از ماه دوم
ازدواج در روابط جنسیمون نشانه هایی از دگرآزاری داشت و منو می زد به مرور
زمان این وضع بدتر شد و حتی من یک ماه بیمارستان بستری شدم الان هم که
چند وقته از بیمارستان اومدم رابطمونو شروع کردیم دوباره شروع کرده هربار
قول می ده که دیگه منو نمی زنه ولی من می ترسم که به مرور زمان دوباره هی
بدترش کنه ضمن اینکه الانم قلبم مشکل پیدا کرده چند بار کبدمو عمل کردن و
گوش چپم نیمه کر شده حدود بیست کیلو توی این یک سال وزن کم کردم همسرم 12
سال از من بزرگتره و منم در برابرش خیلی ریزم و خب در هر صورت از پسش
برنمی یام نمی خوام هم بیشتر از این دعوامون بشه چون هربار فقط به ضرر من
تموم شده شوهرم مشکلات دیگه ای هم داره اجازه نمی ده من تنها از خونه برم
بیرون حق ندارم بدون اجازه ش جایی زنگ بزنم اجازه نمی ده زیاد خانواده مو
ببینم و مجبورم کرده بود از دانشگاه انصراف بدم که خب من یه ترم مرخصی
گرفتم تا ببینم شرایطم بهتر میشه که بذاره درسمو ادامه بدم که بدتر هم شد
الان نزدیک مهرماهه و همسرم فکر می کنه من انصراف دادم و نمی دونم چی کار
کنم خانواده م کسی از زندگی و شرایط من خبر نداره راه های مختلفی رو توی
این ده یازده ماهه امتحان کردم ولی هیچ کدوم جواب ندادن هرجا هم مشکلم رو
مطرح کردم گفتن باید شوهرت بره پیش یه مشاور یا روانشناس که متاسفانه اصلا
ظرفیت پذیرش همچین چیزی رو نداره من بینهایت ازتون ممنون می شم اگه
راهنماییم کنین چی کار کنم لااقل الان که من از بیمارستان مرخص شدم دوباره
به شدت قبل کتکم نزنه چون سری پیش از مرگ برگشتم و یه آدم مگه چند بار
شانس میاره الان به خاطر اوضاعم کمتر می زنه ولی من می ترسم به مرور
دوباره بدترش کنه ممنون میشم راهنماییم کنین و البته خواهش می کنم لطفا به
ایمیلم بفرستین
خاطرات یک دکتر روان شناس |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| مرد ۲۷ ساله : گرایش به همجنس |
| سلام آقای دکتر
من مرد 27 ساله کارمند لیسانس و تقریبا مقید به مذهب و ... هستم
آقای دکتر من از حدود 12 سالگی یا نمی دونم اشاید از اول به جای
علاقه و کشش به زنها به مردها علاقه دارم و همیشه دوست دارم که با یک
مرد هم آغوش بشم و منو نوازش کنه
و لی خودم از این حالت بدم میاد و لی دست خودم نیست
من هم دوس دارم ازدواج کنم ولی می ترسم و میدونم که به زنها گرایش ندارم
البته وقتی فیلم میبینم حالت نعوظ به من دست میدهد ولی من مثل بقیه مردها با دیدن زنها حس خاصی ندارم
الان هم بین مشکلات و خانواده و ...گیر کردم
تو رو خدا راهنماییم کنین
به من کمک کنین
موفق باشین
خاطرات یک دکتر روان شناس |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| مژگان : وسواس در مادر |
با سلام
من مشکلی که دارم این است که مادرم به بیماری وسواس فکری و وسواس
شستن دچار است به طوری که هم برای خود و هم برای پدرو خواهر و برادرانم
تحمل این وضعیت خیلی سخت گردیده که البته این نشئت گرفته از زمان جوانی
اوست که پدرم در جایگاه همسر برای مادرم در حق او اجحاف کرده و دهن بین
بوده و خیلی مادرم را اذیت کرده که البته در جایگاه پدر خیلی مهربان است
میخواستم بدونم که آیا راهی هست که این قسمت از خاطرات مادرم که نسبت به
پدرم بدبین است و اصلا از بغل دست او رد نمی شود و اگر پدرم از یک مسافتی
نزیدک تر شود باید شستشو داشته باشد را میتوان از ذهن مادرم حذف کرد آیا
راهی وجود دارد ؟؟؟
با تشکر
مژگان |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| مرتضی ۲۵ ساله : وسواس فکری و عملی |
با سلام و عرض خسته نباشید خدمت آقای دکتر : من مرتضی 28 ساله مدت 2 سال
است که به بیماری وسواس مبتلا شده ام . در این مدت همواره افکار غلط و
بیهوده من را شدیدا مورد آزار قرار داده و به هیچ وجه نمیتوانم از بند این
افکار رهایی یابم ومن را در زندگی دچار مشکل کرده است >یکی از این
افکار دائم مرا مورد آزار قرار داده اینست که از لحاظ ظاهری خودم را با
دیگران از لحاظ ظاهری مورد مقایسه قرار داده و برای داشتن ظاهری بهتر دست
به هر کاری میزنم .هر روز جلوی آیینه رفته و قیافه خودم را بررسی میکنم از
لحاظ اخلاقی فردی زودرنج و کم صبر شده ام و هر مشکل یا موضوعی که به ان بر
می خورم تا چند روز ناخواسته آنرا مورد تجزیه تحلیل خیلی زیاد قرار داده و
مرا از کارهای روزمره باز میدارد در مورد افکار دیگران نسبت به خودم نظر
بدی دارم و به همه شک دارم .خواهخشمم آقای دکتر مرا راهنمایی کنید چون
واقعا دارم زجر می کشم |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| حمید ۲۵ ساله : فوبی اجتماعی |
سلام جناب دکتر ابراهیمی. اجازه بده قبل ازهمه مراتب سپاس خودم را بخاطر کمک تان به بیماران روانی اظهار نمایم
اسمم حمید است ،25 سال سن دارم دراصفهان زندگی میکنم
وکارمند یک شرکت نیز هستم. مشکل من بیماری ممتدکمرویی وخجالتی بودن است که
هرچه تلاش میکنم گریبانم را رها نمیکند. همین چند لحظه پیش با یکی
ازکارمندان دفتر درحال احوالپرسی بودم، دستانم دردستش بود ومدتی به من
بدون اینکه چیزی بگوید نگریست، من باوجود تلاش بخاطر حفظ روحیه ام جلو اش
کم آوردم ، همه چیز بهم ریخت احساس کردم تمام خون که دراعصابم هست به
یکباره توی صورتم جمع شدند ، سرخ شدم خودم را ازدست دادم ، بعد ازاو
پرسیدم چه خبرا؟ گفت خبر اینکه خیلی بی غیرتی . این حرف او تاهنوز مثل
تیر اعصابم را نشانه گرفته است به شدت ناراحتم ونگران. ازبیماری که هرچقدر
برایش تلاش کردم هرقدر کتاب خواندم ومطالعه کردم وراه حلهای ارائه شده
رابرای پیشگیری ازخجالتی بودنم به کاربستم به نتیجه موثر نرسیدم.حالا به
این نتیجه رسیده ام که درمان روان من باید با دارو امکان پذیر باشد
اما هرچه تحقیق کردم هیچ داروی را بخاطر جلوگیری ازاحساسات وتنشهای فوری
مانند سرخ شدن ویا تپش قلب نیافتم. دوروز پیش درتحقیقاتم با دارو گیاهی
بنام علف چای یا هایپیران که ضد افسردگی واختلالات روانی هست وعوارض جانبی
آن هم کمتر است آشنا شدم والآن میخواهم ازآن استفاده نمایم نمیدانم چقدر
میتواند درپیشگیری ازکمرویی وخجالتی بودن موثر باشد؟ اما ناگفته نباید
گذاشت که من تابه حال دوبار تحت نظر پزشک اعصاب دارو نیزاستفاده نموده ام
اما نتیجه دریافت نکرده ام وهیچ پزشک روانی حاذق را نیز دراینجا
نمیشناسم تا مشکلم را با او مطرح کنم؟ امروز بصورت اتفاقی آدرس ایمیل
شمارا یافتم وخواستم که مشکلم رابصورت خصوصی با شما مطرح کنم . اما
میدانی آقای دکتر که دلیل همین کارم نیز خجالتی بودنم هست؟ لطفا مرا کمک
نمایید اگر این وضعیت همچنان ادامه پیدا کند فکر کنم اتفاق بدی درزندگی
ام خواهد افتید چون این بیماری لعنتی به شدت درزندگی ام ریشه دوانیده
است.
|
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| دختر ۲۳ ساله :وسواس در دلبستگی |
با سلام من دختری 23 ساله هستم لیسانس حقوق من در سن 15 سالگی با
پسری آشنا شدم و به علت اینکه خانواده سختگیری داشتم هیچ وقت غیر از
ارتباط تلفنی ارتباط نزدیکتری با هم نداشتیم بعد از 2 سال دچار شرایط
روحی فوق العاده بدی شدم و وقتی به روانشناس مراجعه کردم تشخیص وسواس فکری
دادند و از همون زمان شروع به استفاده داروهای اعصاب کردم به علت شرایط و فشارهایی که از طرف خانواده پیش اومد ارتباط از طرف اون قطع شد ولی من هیچ وقت نتونستم قبول
کنم اخه اون تنها دلخوشی زندگی من بود الان
که 6 سال از این قضیه میگذره من تا چند روز قبل نیز تمام سالهای عمرمو با
این رویای خوش سپری میکردم که اون یه روز برمیگرده چون خودش میگفت منو
خیلی دوست داره.وبیشتر از یک زن متاهل احساس تعهد میکردم تا اینکه چندروز
پیش متوجه شدم این شخص ازدواج کرده. الان دچار افسردگی شدید شدم و با شنیدن این خبر وضعم به کلی به هم ریخته و تنها انگیزه زندگیم از دست داده ام از طرفی به شدت از خودم عصبانیم از این همه احساسات غیرمنطقی و
احساس میکنم من یک لحظه برای خودم زندگی نکرده ام.من دلم میخواد مطمئن بشم
که علت اینکه منو رها کرده اینکه واقعا منو دوست نداشته چون یه احساس
احمقانه ترحم و دلسوزی نسبت بهش دارم.گاهی وقتها فکر میکنم که من باید با
وجود اینکه اون ازدواج کرده هنوزم بهش متعهد باشم چون اون یه روزی منو
دوست داشته..میبینید چه افکار احمقانه ای دارم من
نمیدونم معنی دوست داشتن چیه.احساس میکنم هیچ انسانی انقدر قابل اعتماد
نیست که بشه با اون پیوند ازدواج بست.من فوق العاده در مورد مسئله نجابت و
پاکی حساس هستم و همیشه بزرگترین دغدغه ذهنم بوده لطفا به من بگید که من بیمارم و علت تمام این احساسات و اعمال احمقانم فقط بیماری من بوده و چگونه
باید کمک بگیرم چون دیگه در مرز خودکشی هستم با تشکر |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| علی ۲۵ ساله : تردید در عشق |
| با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دکتر ابراهیمی وتشکر از مطالب مفید وهمچنین خدمات مشاورهای که جذاب ترین و پر طرفدار ترین بخش هستش
من علی هستم 25 ساله از استان فارس در حال حاضر دانشجوی سال سوم
مهندسی کامپیوتر دانشگاه یزد(البته خدمت سربازی رو به پایان رسوندم و الان
مشغول تحصیل هستم) راستش به عنوان یه پسر خواستگارهای زیادی داشتم ودارم و
همیشه دخترهای فامیل و آشنایان و همکلاسیها بهم ابراز علاقه کردن اما من
تا حالا به هیچ کدوم علاقه مند نشده بودم همیشه مطمئن بودم به هر دختری
پیشنهاد بدم رد نمیکنه وراستش رو بخواین یه جورایی مغرور شده بودم اما
حدود یه سال پیش توی یه دوره با یه د ختر خانم به نام مریم آشنا شدم یا
بهتر بگم فقط دیدمش و در همون روزهای اول بدون این که متوجه بشم عاشقش شدم
ووقتی اون دوره تموم شد تازه فهمیدم چقدر بهش عادت کردم و دوریش برام سخت
شده بود بنابراین به بدبختی تلفن خونشون رو پیدا کردم وباهاش تماس گرفتم
اما حتی اجازه نداد خودم رو معرفی کنم و گوشی رو قطع کرد تا حالا هیچ
دختری با من این رفتارو نکرده بود صبح بود حدود 9 صبح اما وقتی به خودم
اومدم دیدم ساعت 7 بعد از ظهر وبدون اینکه متوجه باشم از ناراحتی حدود 10
کیلومتری راه رفته بودم و خلاصه تا یک هفته دپرس بودم ونه با کسی حرف
میزدم نه درست غذا میخورم و نه از اتاقم بیرون میرفتم بالاخره با یکی از
دخترهای همکلاسی اهل اصفهان صحبت کردم و ازش خواستم با اون دختر صحبت کنه
وبگه که من بودم اون روز تماس گرفتم و هیچ قصد بدی نداشتم و فقط می خواستم
به
عنوان یه اشنایی اولیه برای ازدواج باهاش صحبت کنم خلاصه اون قبول کرد باهام صحبت کنه
در صحبتی که با هم داشتیم تمام غروری رو که سالها تو وجود خودم داشتم
شکستم وبا تمام وجود بهش ابراز علاقه کردم وشاید کمی هم زیاده روی کردم که
باعث شد اون احساس کنه خیلی از من برتره ویه جورایی ناز کرد وگفت بعداز
لیسانس می خواد فوق بخونه وفعلا به ازدواج فکر نمیکنه خپ منم در جوابش
گفتم خپ منم میخوام فوق بخونم اما دلیل نمیشه که ازدواج نکنم صادقانه بگم
اقای دکتر تا آخرین ذره غرورم رو زیر پا گذاشتم وحتی التماسش کردم که یه
جواب درست و حسابی بهم بده اما انگار اون می خواست منو برای خودش نگه داره
و در ضمنش به موقعیت هایی که در آینده براش پیش میاد هم فکر کنه نه این که
بگم قصد فریب یا ازار منو داشت اما به نظر می اومد که هم منو میخواست وهم
دلهره اینو داشت که اگه در مقطع بالاتر عاشق کس دیگه ای شد اونوقت چی؟من
که به بن بست رسیده بودم ونمیدونستم چی باید بگم گفتم باشه من تا وقتی که
شما ازدواج نکردین به عنوان خواستگار شما باقی میمونم ومنتظرتون هستم وازش
خواستم اجازه بده بعضی اوقات باهاش صحبت کنم اما چون خانوادش خیلی مذهبی
ومعتقد بودن ترسید به رابطش با من داامه بده و ازم معذرت خواهی کرد وگفت
نمیتونه به خانوادش خیانت کنه وپنهانی با من صحبت کنه اما من اینقدر بهش
دل بسته بودم که شبانه روز به اون فکر می کردم و هنوزم فکر می کنم تا جایی
که به درسهام و به زندگیم لطمه شدیدی وارد شده من که تو ریاضیات وفیزیک
استعداد زیادی داشتم و سرآمد بودم حالا چنان نمره هام افتضاح شده که هیچ
کس باورش نمیشه واین درد و رنج
منوصد چندان کرده و مشکل درسی هم به مشکلاتم اضافه شد ودارم ذره ذره
داغون میشم و تا الان خانوادم از این قضیه بی خبرندآقای دکتر به نظر شما
بازم باهاش تماس بگیرم ؟شما فکر میکنین داره ناز میکنه ومن باید نازش رو
بخرم یا...البته خانوادم یکی از دخترای فامیل رو برای من در نظر گرفتن من
همیشه تو تصمیمات خودم مشورت میکنم ولی مستقل عمل میکنم واین مورد هم
جدایی از بقیه موارد نیست و اگه بخوام میتونم خانوادمو راضی کنم اما به
نظر شما اگه به خواستگاریش برم چی باید بگم و چطور باید رفتار کنم تا اون
دختر بتونه تصمیم نهاییش رو بگیره ویه جواب درست وحسابی به من بده مهمتراز
همه این که چطور خودم رو از این حال و هوای خراب نجات بدم وبتونم به
درسهام سر وسامونی بدم لطفا راهنماییم کنین یا یه کتاب مفید معرفی کنین که
بتونم ازش کمک بگیرم درپایان از این که سرتون رو درد آوردم معذرت میخوام و پیشاپیش از راهنماییهاتون کمال تشکر رو دارم |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| کنجکاوی جنسی در کودکان |
جناب آقای دکتر ابراهیمی سلام پسر نه ساله من در خفا (مانند حمام، یا زیر لحاف) با اعضای بدن خودش بازی می کند. دو سه سال است که این مشکل را دارد.
ما سعی میکنیم که نظارت بیشتری بر او
داشته باشیم البته به نحوی که حساسیت وی هم زیاد نشود؛ به عنوان مثال
حتیالامکان دستهایش را زیر لحاف نکند و حمامش را طول ندهد.
به نظر شما با این مشکل وی چگونه برخورد کنیم که در آینده برای او مسئله ساز نشود. |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| دختر ۱۹ ساله : تمرین نامزدی |
با سلام خدمت آقای دکتر
از اینکه وقتتون رو به من میدین بسیار ممنونم
من دختری 19 ساله هستم که 2 ماهه پیش با پسری آشنا شدم،که بعد از مدتی بین ما علاقه به وجود اومد.
اون آقا 24 ساله است . البته بگم که من یه وبلاگ داشتم که از طریق اون با هم آشنا شدیم.
بعد از مدتی که با هم صحبت کردیم متوجه ی تفاهم بین خودمون شدیم.و از طریق عکس همدیگر و دیدیم.
فاصله ی بین ما هم خیلی زیاده(مسافت شهری).که به نظر خود من اینا مهم نیستن.
من به اون آقا خیلی علاقه دارم تا جایی که اگه چیزی هم بگه که بر خلاف میل من باشه قبول می کنم.
چون دوست ندارم ناراحتش کنم.
اما
مشکل ما اینه که این آقا خیلی براش مهمه که قبل از ازدواج در رابطه با
مسائل جنسی صحبت کنه و نظر من رو هم بدونه...در حالی که من نمیتونم باهاش
در این رابطه هیچ حرفی بزنم و یا جواب سوال هاشو بدم.
من
میگم که بعد از عقد هم میشه اینا رو گفت ولی ایشون میگن که بعد از عقد
دیگه کار از کار گذشته و نمیشه هم طلاق گرفت چون توی خانواده ی اونا رسم
طلاق وجود نداره و تا حالا هم کسی طلاق نگرفته.
این
آقا در مقطع کارشناسی ارشد رشته ی حقوق خصوصی تحصیل میکنه و دفتر هم داره
و به عنوان مشاور فعلا کار میکنه و میگه که بیشترین مشکلات بین یک زن و
مرد در روابط جنسیشونه.
میگه من چون شغلم اینه در روز هزار بار با این موارد سر و کار دارم .
که
غالبا یا مرد نمیتونه نیازه همسرشو برآورد کنه و یا زن که میگه اگه قبل از
ازدواج در این مورد با هم حرف بزنن و خواسته های هم رو بگن دیگه کمتر
مشکلی براشون پیش میاد.
من نمیگم که اشتباه میکنه.کاملا هم باهاش موافقم ولی مشکل اینجاست که من خجالت میکشم.
این خجالت شده یه دردسره بزرگ واسم.هر سوالی که میپرسه باید 2 ساعت اصرار کنه تا من جواب بدم.
و.
به این دلیل هم از دستم خسته شده و میگه دیگه اعصاب ندارم که بخوام واسه
هر چیزه کوچیکی بهت اصرار کنم.ما همدیگرو خیلی دوست داریم و نمیخوام ازش
جدا بشم.یه مثال می زنم مثلا بهم گفت وقتی که ببینمت دستاتو میگیرم تا
آرامش پیدا کنم.من مخالفت کردم .که با هزار بار اصرار من قبول کردم.
من
حتی توی دست دادن هم مشکل دارم.که بیشتر می ترسم،از اینکه اگه به سوال هاش
جواب بدم و یا دستش رو بگیرم دیگه منو نخواد.یعنی احساس کنه که من یه
دختره هرزم.از این فکر خیلی می ترسم. ولی می ترسم که بهش بگم.این فکرا
نمیزارن که راحت زندگی کنم.
چنر
روزه پیش هم دوباره ازم سوال پرسید که تا چند روز طول کشید تا من جوابشو
دادم . که چون جوابم منفی بود کلی ناراحت شد و گفت من این چیزا خیلی برام
مهمه ولی وقتی تو نخوای مطمئنن بعدا برامون مشکل پیش میاد.این در حالیه که
من اصلا حال و حوصله ی جر و بحث رو ندارم و بهش هم گفتم که دوست ندارم با
هم دعوا کنیم که اون میگه ما اگه دعوا میکینم مقصر تویی.و اصلا قبول
نمیکنه که بعد از عقد در این رابطه حرف بزنیم.حالا با این شرایط من تصمیم
گرفتم که یه مدت از هم جدا بشیم تا من خوب فکر کنم و بهش هم گفتم شاید برم
پیش یه روانپزشک.گفت مگه دیوونه ای؟تو فقط باید یه کم اخلاقتو عوض کنی.
من هم گفتم تا اخلاقمو عوض نکنم بر نمیگردم.چون دلم نمیخواد بیش از این با هم بحث کنیم.
این آقا میگه تو که این حرفا رو با همه کسی نمیزنی.و اینا لازمه که گفته بشه و نباید خجالت بکشی .
حتی بهم گفت تو که اینقد خجالت میکشی بعدا که ازدواج کردی میخوای چکار کنی؟؟؟
اینارو
راست میگه . اینم بگم شهر ما خیلی کوچیکه و نمیشه بری پیش روانپزشک و یا
هیچ کتابی در رابطه با این مسائل نمیتونم اینجا پیدا کنم.
نمیخوام رابطمون به خاطر این حرفا خراب بشه.یه کمی هم از خودم میگم.
من
معمولا از حق خودم میگذرم.و تا چیزی میگم که احساس کنم الانه که ناراحت
بشه سری معذرت خواهی میکنم.حالا از شما کمک میخوام.کمکم کنید.چجوری رفتار
کنم؟
چجوری جواب سوال هاشو بدم؟
چجوری میتونم قانعش کنم؟.......
اگه میشه جوابم رو یه کم سری بدین.
من خیلی به کمک شما نیاز دارم.
چجوری اخلاقمو عوض کنم؟
و اینم بگم که خیلی با احساسه.
با تشکر از شما که به دارید یه خدمت بزرک رو انجام میدین.
خدمتی که برای ماهایی که حتی نمیتونیم بریم چنین کتابهایی رو بخریم فکر کنم بزرگترین کار باشه.
واقعا خسته نباشید.
لطفا اگه میشه جوابتون رو به همین جی میلم بفرستید.
خیلی خیلی ازتون ممنونم
|
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| خانواده آشفته |
با
عرض سلام و خسته نباشید خدمت آقای دکتر دیروز میخواستم از درد دل خودم
بهتون بگم اما خوب مثله اینکه درد من در برابر دردای بقیه هیچه 22 سالمه
خدا رو شکر اما توی زندگیم سختی زیاد کشیدم و دیدم یه خونواده 4 نفره
بودیم برادرم 2 سال ازم بزرگتره و پدرم و مادرم به ترتیب 43 و 40 سالشونه
اگه بخوام کلی بگم خیلی داستان داره همینقدر بگم که 7 ساله که بودم پدرم
معتاد شد من دختری بودم که حرفامو با کاغذ و قلم می زدم و اونا تنها رفیق
روزای کسل کننده زندگیم بودند یا گوش دادن به آ]هنگهای فوق العاده غمگین
تسلی م می دادند دائم دعوای مامان و بابا به راه بود کم کم پدرم به قرص هم
اعتیاد پیدا کرد برادرم از همون سالها دچار افسردگی شدید شده بود و ما
نفهمیدیم من هم غصه میخوردم اما وقتی می نوشتم انگار آبی بود روی آتیش
زندگی گذشت و همچنان مادر و پدرم با اختلاف زندگی کردند زندگی که نه مردگی
. اون عشقی که مامان به بابا داشت باعث شد تا 3 یا 4 بار اقدام به ترک
بابا کنه اما تنها نتیجه اش تشنج های بابا و عصبی تر شدن های حامد برادرم
بود هرجا که فکر کنید بردیمش و هر سال عید توی خونه بودیم و بیشتر سعی
کردیم و کمتر نتیجه گرفتیم هر روز جنگ دعوا جنگ دعوا گریه حامد و نوشتن من
پدرم با خوردن قرصها حامد رو بیشتر عذاب می داد با اینکه میگفت ما رو خیلی
دوست داره و گریه می کرد تا اینکه مامان یه روز بی خبر اومد گفت از هم جدا
شدیم در واقع یه کم ما رو از قبل آماده کرده بود بابام نمی تونست دوری ما
رو تحمل کنه بدبختی ما تازه شروع شده بود شبی نبود که بابا نیاد دم در و
آبروریزی نکنه قرص میخورد و میومد دادو بیداد و گریه و حامد کم کم تشنج
گرفت حالت های عصبیش بیشتر شد تو کوچه و خیابون همه رو با چشم بد میدید کم
کم توهم پیدا کرد چیزایی میدید که ما نمی دیدیم و گریه می کرد میگفت میان
منو می کشند تنهام نذارین مامان بردش روانپزشک کلی دارو داد برد روانشناس
اونم تمرین تمرکز و این چیزا داد اما حامد ما خوب شدنی نبود بچه ای که
مظلومترین بچه فامیل بود حالا بلای جون مامان شده بود مامان اشتباه بعدی
رو مرتکب شد و به خاطر حامد بابا رو به خونه راه داد خودش داغون شد هر شب
با روسری و معذب بود و هست اما کم کم دعواهای دوباره مامان و بابا حامد رو
عصبی تر کرد از طرفی تا حرف رفتن بابا میشد ناراحت میشد و اگه بابا بود
عصبی میشد مامان به خاطر اینکه اوضاع حامد وخیم تر میشد با اینکه زیر نظر
دکتر بود منو به پسر داییم داد خوب ناگفته نماند که منم بدم نیومد و
ازدواج کردم اما بدتر شد حامد هرچیبه رفتن من به خونه خودم نزدیکتر میشد
پریشون تر میشد ولی بازم زندگی راه خودش رو ادامه میداد حامد چند سال از
دیپلم گرفتنش میگذشت ولی نمی تونست سرکار دووم بیاره با تشنج و ناراحتی از
شرکت های مختلف بیرون می اومد و الان بعد از گذشت 5 سال از جدایی اونها
میگذره حامد تا وقتی توی اجتماع نره خوبه فقط کافیه که یه کم بیشتر توی
خیابون بمونه کلافه و عصبی میشه و میزنه زیر گریه و اما مامان تبدیل به
زنی نا امید و همیشه گله مند شده اما باز هم سرکار میره و ادامه میده و
بیشتر اوقات با من درد دل میکنه و میگه که از زندگیش سیره و اما بابا به
قرص خوردنش ادامه میده و اعتیادش هم ادامه داره و هر روز با مامان جنگ
ودعوا دارند سر اینکه بابا هنوز کارهای گذشته اش رو به خاطر حامد هم که
شده ترک نکرده و روز به روز ادعاش نسبت به مامان بیشتر میشه و مامان حتی
دیگه زورش نمی رسه بیرونش کنه و به خاطر حامد هنوز داره با نفرت هرچه تمام
تر با بابا زندگی میکنه حتی بابا از نظر مالی هم واسه مامان کم می ذاره
کارش آزاده و می تونه پول در آره واسه حد اقل حامد اما بیشتر پولش رو صرف
خوردن تریاک میکنه آقای دکتر مامانم بریده و همینطور من که فقط درد دلهاشو
تو دلم تلنبار می کنم و کار ی ازم بر نمی آد غیر از غصه خوردن با بابا
هربار حرف میزنیم فقط گریه میکنه و قول میده و فردا روز از نو روزی از نو
شما بگید ما چیکار باید بکنیم حامد تازه مشغول به کار میشه و سر 20 روز با
تشنج و گریه می آد بیرون و اصلا تحمل اجتماع رو نداره و تو خونه هم که
باشه میگه دیوونه میشم دوباره توهم هاش و گریه هاش شروع شده تا جایی که
مامان از خوب شدنش قطع امید کرده و خودش 1000 برابر از حامد بدتر شده
حرفای نامربوط و توهمی حامد مثل : اینکه میگه منو با یه دستگاهی تسخیر
کردند و چیزای دیگه مامان من و بابا رو داغون کرده کمکمون کنید در مورد
رابطه شوهرم با حامد باید بگم که تا وقتی حامد خوبه شوهرم هم باهاش خوبه
به محض تغییر رفتار حامد که مثل گذشته میشه اون هم باهاش بد میشه و دائم
به من غر میزنه و مامان و بابا و حتی منو محکوم می کنه که حامد مریض نیست
از قصد این کارا رو میکنه خواهش میکنم یه راهی جلوی پاهای ناتوان مامانم
بذارین آ |
|