مشاوره و درمان اینترنتی توسط دکتر ابراهیمیdr.ebrahimi@gmail.com
مشکلات روانی و رفتاری و خانوادگی خود را با دکتر محمد رضا ابراهیمی  - روانشناس و رواندرمانگر - در میان بگذارید
دی 1390
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 دی ماه سال 1390
تحلیل تکنیک روانی حساسیت زدایی تدریجی در جنگ سوم خلیج فارس

          غرب دارد به رویای ده ساله خود در منطقه خاورمیانه نزدیکتر می شود. آنچه را که بوش پدر آغاز ساخت اوباما نیز تکمیل نموده و محصول آنرا خلف جمهوری خواه وی خواهد چید. قویا" معتقدم تسلط بر ایران و تنگه هرمز برای امریکا و اروپا اهمیت حیاتی دارد. دلایل این ضرورت به شرح زیر می باشد:  

الف: پس لرزه های بحران اقتصادی اکنون معاش غرب را به لرزه در آورده است. تحلیلگران به تداوم آن در سالیان بعد اعتقاد راسخی دارند. 

ب: روسیه مار زخم خورده ای است که در حال حاضر به ترمیم زخمهای فروپاشی اقتدار خود می پردازد. نگرانی غرب از مداوای این زخمها و برگشت به دوران جنگ سرد است. 

ج: چین اصلی ترین منبع نگرانی غرب است. سیطره این اژدهای قدرتمند بر اقتصاد جهانی آنچنان است که هیچ کشوری از دامنه نفوذ آن در امان نیست.  

د: بحران انرژی کم کم چهره مخرب خود را عیان می سازد. قلب انرژی جهان یعنی خاورمیانه برگ برنده قدرت حاکم بر ای منطقه است. 

ه: نظامهای دیکتاتوری کهنه خاصیت مقابله ای خود را در برابر عوامل نگران ساز غرب از دست داده اند و بتدریج با نظامهای خود کنترل کننده باید جایگزین شوند تا بعنوان پیاده نظام و سپرهای طبیعی در آینده نقش مهم خود را ایفا نمایند. 

          با توجه به این مقدمه شیوه های متنوعی توسط متخصصان جنگ روانی بکار گرفته می شود تا هزینه عملیات به نحو چشمگیری کاهش یابد. جنگ روانی بعنوان بخش غیر قابل انفکاک سیاست مدرن نقش بسزایی در طراحی هر گونه عملیات در سطح جهانی به عهده دارد. یکی از این تکنیکها که به کرات توسط امریکا و اروپا استفاده می شود تکنیک حساسیت زدایی تدریجی است که در روانشناسی بالینی در درمان فوبیا یا ترسی مرضی کاربرد بسیار ثمربخشی دارد. در این شیوه درمانی محرک ترسناک در طی درجات بسیار خفیف تا شدید به ترتیب ارائه می شود تا آمادگی پذیرش آن در وی ایجاد شود. به عبارت دیگر سطح تحمل بیمار بتدیج با تجربه سطوح مختلف از لحاظ ضعف و شدت محرک افزایش یافته و در نهایت نسبت به محرک واقعی در شرایط بیرونی واکنش عادی نشان خواهد داد. شکل مبدل این تکنیک در سیاست به شکل پیچیده ای مورد استفاده قرار می گیرد. عملیات روانی بر اساس این شیوه به ارزیابی مکرر موقعیت قربانی و تحمیل کش و قوسهای مصنوعی با درجات مناسب  با موقعیت کشاندن حریف و نگه داشتن وی در موقعیت مورد انتظار که تا وقوع رفتار مورد نظر از سوی قربانی ادامه می یابد. چنین کارکردی در سطح شبکه بزرگی از عوامل امکان پذیر می گردد که در هماهنگی بسیار نزدیک با یکدیگر قرار داشته باشند. در جنگ سوم خلیج فارس این تکنیک در سه سطح در حال انجام است : 

سطح اول : ایجاد آمادگی در افکار جهانیان برای پذیرش محرک ناخوشایند حمله به ایران و قبول آن به عنوان یک ضرورت . 

سطح دوم : کاستن ضررهای ناشی از شوک حاصله از حمله به ایران و عوارض تضعیف کننده آن در اقتصاد جهانی و کنترل تبعات آن. 

سطح سوم : در صورت رو کردن برگ حمله نظامی امکان سازش ایران و تن دادن به خواسته های غرب بسیار بالا می رود که مطلوب غرب نمی باشد. هر گونه سازی و مماشات در قبال غرب از سوی ایران برای کشورهای متحد و ناتو یک فاجعه به حساب می آید. بازی دوگانه مشوق و تنبیه از سوی دول متحد صرفا" برای خرید زمان تا تاثیر کامل تکنیک حساسیت زدایی به شرح گفته شده در بالا می باشد. 

           مثال برای تکنیک روانی حساسیت زدایی تدریجی: 

بیستم ژانویه : اوباما اعلام کرد سیاست وی در برابر ایران به آشفتگی اقتصادی در این کشور انجامیده است و سارکوزی از فاجعه آمیز بودن حمله به ایران سخن به میان آورده است . تحلیلگران و سیاستمداران ایرانی از کنار هم گذاشتن این دو نقل قول چنین برداشت می کنند که گزینه نظامی  از سوی غرب غیر ممکن می باشد. نتیجه آن به شکل کوبیدن بر طبل جنگ و قدرت نمایی بیشتر در برابر ماشین هولناک جنگی آمریکا و متحدانش می گردد که خواسته اصلی اروپا و امریکا برای تدابیر بعدی می باشد.


جمعه 23 دی ماه سال 1390
روانکاوی ترور

ترور از دیدگاه روانکاوی تعریفی متمایز دارد : رفتاری است که نابودی دیگری را شرط بقای تروریست می سازد. عملی است که در دو سطح همزمان وهمی و واقعی به قصد نابود سازی هدف مشخصی بوقوع می پیوندد تا تضمینی باشد بر بقای یک ایده یا فکر یا ساختار. وهمی است از آن لحاظ که چهارچوبهای هیجانی و هسته های برانگیزاننده ناخودآگاهی درآن موثر است و واقعی است از آن جنبه که برنامه هدفمند دارد و در راستای ستیابی به نتیجه ای معین عمل می نماید. ترور یکی از دست اندرکاران پروژه اتمی ایران در هفته اخیر فرصتی فراهم آورد تا پدیده ترور را از زاویه روانکاوانه مورد بررسی قرار دهیم. این پدیده در قالب سه بخش تقسیم می گردد. اول آمر اصلی دوم هدف ترور یا قربانی و سوم عامل یا عاملین اجرا . رفتار هر کدام از این بخشها را در دو قالب وهمی و واقعی می توانیم به شکل زیر مورد تفسیر قرار دهیم :

رفتار آمر یا آمران در سطح وهمی :

1- قربانی تنشهای وهمی ناخودآگاه در ساختار ذهنی آمر ایجاد ساخته است و با رفتار و اعمال و اقداماتش درجاتی از تشویش و دلهره در وی ایجاد نموده است.

2- آمر قربانی را در سیستم وهمی خود با تعارضات حل نشده ای همراه می بیند که تنها راه خلاصی از این تعارضات وکشمکشها حذف فیزیکی قربانی در نظر می گیرد.

3- قربانی آنچنان تسلطی بر هسته های وهمی آمر دارد که بقای وهمی این هسته های قوی و در عین حال درگیر خطر را در آمر مورد حمله قرارمی دهد که به ناچار در شرایط حذف فیزیکی توسط آمر قرار می گیرد.

4- آمر در استنتاجهای وهمی خویش تنها راه تشفی و تسکین و ارضاء تکانه های خشونت طلبانه خویش را در مواجهه نابودگرانه با قربانی مورد محاسبه قرار می دهد.

رفتار آمر یا آمران ترور در سطح واقعی :

1- آمر ترجیح می دهد از شیوه حذف فیزیکی قربانی به این دلیل استفاده کند که سهلترین راه دسترسی وی به هدف بعدی می باشد.

2- آمر در راه رسیدن به اهداف خود با ترور قربانی هزینه کمتری در مقایسه با سایر شیوه ها می پردازد.

3- نابودی قربانی سرعت دستیابی آمر را به اهداف آتی افزایش می دهد.

4- سازمان سوپر ایگو یا اخلاقی آمر تحت تاثیر تکانه های اید یا نهاد دچار ضعف و ناتوانی شده است و بناچار شیوه های برخاسته از اید با هدف ارضاء فوری و سریع و رفتارهای ابتدایی و واپس گرایانه متکی بر نابود گرایی در الویت قرار می گیرد.

رفتار قربانی در سطح وهمی :

1- قربانی بصورت ارادی یا غیر ارادی در مسیر تعارضات حل نشده آمر قرار می گیرد. اهمیت وی با توجه به موقعیت قرار گیری وی در این مسیر تعیین می گردد و نه خصوصیات فردی وی.

2- شرایط قربانی می تواند به تحریک هسته های وهمزای قدرتمندی در آمر بیانجامد که رفتار ترور را توسط وی صادر نماید.

3- قربانی به دلیل غفلت وهمی در مسیر تکانه های خشم آلود آمر قرار می گیرد و در نهایت با نابودی خویش با ترور هزینه این غفلت وهمی خویش را می پردازد.

4- قربانی ارضای وهمی خویش را در ادامه تعارض با آمر می پندارد و در مقابل آمر نیز با نابود ساختن وی ارضاء او را مورد حمله قرار می دهد.

رفتار قربانی در سطح واقعی :

1- قربانی به دلیل تبعیت از چهارچوبهای تعیین شده ای مورد حمله قرار می گیرد که در تضاد منافع با خواسته های آمر است.

2- قربانی عضوی از مجموعه ای است که نابودی آن مجموعه یا بخشهایی از آن خواسته آمر محسوب می شود.

3- قربانی خواسته یا ناخواسته با رفتارهای خود به تحکیم پایه های ساختاری می پردازد که آمر مایل به تضعیف آن است .

رفتار عامل یا مجری ترور در سطح وهمی :

1- عامل ترور هسته های وهمی متراکمی را دارا می باشد که با نابود سازی قربانی به ارضاء دست می یابد.

2- مجری یا عامل تروردر غیاب سوپر ایگوی یا من برتر اخلاقی در سازمان روانی خویش به تکانه های اید یا نهاد گردن می نهد و با اطاعت از آمر به خشنودی وهمی می رسد.

3- سیستم وهمی عامل یا مجری ترور با ادغام در سازمان وهمی آمر انگیزه های مشترک و پیوسته ای را با وی می یابد که در نهایت رفتار اقدام به ترور ماحصل و نتیجه این همانند سازی وهمی آمر و عامل می گردد.

رفتار عامل یا مجری در سطح واقعیت :

1- عامل ترور در چهارچوب قراردادی معین عمل نموده و دستمزد خود را در قبال آن دریافت می نماید.

2- عامل ترور بخشی از چهارچوبی است که با آمر اهداف مشترکی را دنبال می نماید.

3- عامل می تواند خواسته یا ناخواسته در مسیر تعارضات آمر با قربانی قرار گرفته باشد .

4- شرایط فردی عامل و انگیزه های وی از رفتار ترور قابلیت محاسبه ار لحاظ سود و زیان را دارا می باشد.

سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
خود ارضایی  :  نبرد دائمی بین لذت و درد

سلام دکتر
راستش چیزی حدود یک سالی میشه که دنبال یه همچین جایی می گشتم.من حتی به استاد ..... هم ایمیل نوشتم اما ایشون انگار ما رو قابل ندونستن.
الانم که نامه های بچه ها رو خوندم کلی خوشحال شدم که جایی هست که منم دردمو بگم.
راستش من از ۷ سالگی خودارضایی دارم.الانم ۲۱ سالمه ولی نتونستم موفق به ترکش بشم.البته قبلا بچه تر که بودم این کار رو من بصورت روزانه و سه چهار مرتبه در روز انجام میدادم.
اما الان خیلی کمتر شده.ولی همینم نتونسته حالمو خوب کنه.چون من مرتب توبه کردم و باز این کار رو کردم.حالم روز به روز داره بدتر میشه.از لحاظ روحی خیلی پرخاشگر و بی حوصله و بی انگیزه شدم.
دکتر یه راه نجات بذارید پیش پام.
من قبلا با روانشناس تلفنی هم صحبت کردم چون روم نمیشد رو در رو این موضوعو مطرح کنم اما هیچ نتیجه ای نگرفتنم.تازه بدترم شدم.قبلا عذاب وجدان شدید و گریه میومد سراغم بعد از اینکار.اما الان به لطف همکارتون که این مسئله نباید باعث احساس گناهت بشه و خب طبیعیه و یه مشت از این مزخرفات یه مدته دارم خودمو توجیه می کم.
دکتر به دادم برسید.نجاتم بدید.من تو تمام عمرم همش یه بار فیلم بد دیدم اونم خودم نمی خواستم اتفاقی پیش اومد که فورا حذفش کردم.ولی از پارسال تا الان یه چندبار وسوسه شدم داستانای بد خوندم.اونم اصلا فکر نمی کردم که توی ذهنم بمونه.من فکر می کنم دلیل اصلیش مادرم و خاله هام باشن.
یادمه بچه که بودم وقتی میومدن خونه امون اصلا رعایت نمی کردن و هر حرفی رو پیش من میزدن.به بهانه ی اینکه بچه ام و نمی فهمم.
دکتر شما رو بخدا نجاتم بدید.گاهی وقتا اینقد از خودم بدم یاد که دوست دارم خودکشی کنم.همش مرگ و جهنم تو سرم می چرخه.گاهی وقتا.خدایا منو ببخش.از رحمت خدا هم نا امید میشم استغفرالله.
جدیدا هم رابطم با خدا خیلی شکر آب شده.فقط نمازامو می خونم.نه درد و دلی نه راز ونیازی.آخه همش با خودم فکر می کنم چه شبا که ننالیدی که ای خدا.من کسی رو جز تو ندارم.نمی تونم دردمو جز به تو به هیچ بنده ایت بگم.خدایا نجاتم بده.پس چی شد؟چرا الان اینجایی؟
تازگیا اصلا حوصله ی حرف زدن با خدا رو ندارم.فکر می کنم نمی خواد حرفامو بشنوه.اصلا دوست ندارم مفاتیح الجنان رو باز کنم یا یه دعا بعد از نماز بخونم.یا حتی گریه کنم واسه بدیام.قبلا اشکم روان بود اما حالا نمیدونم چم شده؟
فقط میدونم خیلی خسته شدم.از خودم از این مرض لاعلاج .زندگیمم از روال عادیش خارج شده.دلم به هیچ کاری نمیره.همش بهونه و توجیه کم کاریامو می کنم.خودمم خسته شدم به امام زمان.
دکتر کمکم کنید تا از بین نرفتم.حس می کنم به انتها رسیدم.تموم شدم.
منتظر کمکتون هستم.
تو رو خدا زود جواب من بدبختو بدید.
ازتون سپاسگزارم.اما تو رو خدا نشید جریان آقای ......دو ماهه که منتظر جوابشونم.اما انگار نه انگار یه بدبختی این گوشه ی دنیا منتظر راه حلشه.


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
عاشق یک مرد همجنسگرا ؟!!

سلام آقای دکتر من دختری هستم حدودا25ساله عاشق مردی هستم اما متوجه شدم که او همجنسگرا می باشد. من تا به حال چیزی در مورد همجنسگرایی نمی دانستم چند وقتی است که از طریق اینترنت خواستم اطلاعاتی کسب کنم اما چیز زیادی دستگیرم نشد . می خواستم بدانم ایا همجنسگرایی یک بیماری است و آیا درمان پذیر است؟ اصلا آیا اکتسابی است و یا اینکه در درون و ذات این افراد این حس وجود دارد؟
خواهش می کنم مرا راهنمایی کنید که چه باید بکنم؟ هم دوست دارم اگه کمکی می شود به او بکنم هم نمی دانم می توانم کاری بکنم یا بگذارم در دنیای خودش زندگی کند؟
پیشاپیش از راهنمایی شما سپاسگذارم


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
توهم ازدواج

نمی دونم از کجا شروع کنم . دختری 32 ساله هستم حدود یک سال و نیم است با پسری 6 سال کوچکتر از خودم آشنا شدم.در مشهد دانشجو هستم و او مشهدی است. تا قبل از آن با هیچ پسری بیشتر از دو ماه دوست نمی شدم. پسرا زود از دلم می افتادن و از اونا زده می شدم حتی با هیچ کسی انقدر نزدیک نشدم که بخوام با هاش رابطه داشته باشم. همیشه از ارتباط جنسی می ترسیدم. اما وقتی با محمد آشنا شدم اول فکر  میکردم یک دوستی ساده است. اون خیلی تلاش کرد تا به دلم راه پیذل کنه که بالاخره هم موفق شد. خیلی برام عزیزه و بدون اون نمی تونم زندگی کنم. اونم می گه منو خیلی دوست داره. برام ارزش قائله مدتی پیش ازش خواستم که با هم ازدواج کنیم اما اون گفت اهل ازدواج نیست. من خواستم بزارم کنار اما با هزار قسم و آیه اون گفت تا آخر زندگیم باهامه اما نمی تونه ازدواج کنه. فکر کردم شاید بخاطر موقعیت خودش یا خانوادش یا کارشه. چون وقتی اودم اونو ترک کنم تا به حد مرگ رسیدم اون به روح و جسمم جوری وارد شده که نمی تونم رهاش کنم. تصمیم گرفتم همینطوری ادامه بدم خیلی. دیگه در مورد ازدواج باهاش صحبت نمی کنم و همیشه بهش می گم که ما بدرد ازدواج با هم نمی خوریم . فکر کردم تفاوت سنیه. که اون به من گفت نه سنم و نه چیزه دیگه. به من این اطمینان رو داد که روزی بخواد ازدواج کنه فقط منم که با هاش ازدواج می کنه.  . .  من قبل از این آشنایی به دلیل از دست دادن مادم افسردگی شدید داشتم. الان فکر می کنم دوباره این افسردگی گریبانم رو گرفته. خیلی اونو اذیت میکنم یا مریضم با گریه می کنم وقتی سعی می کنم شاد باشم بیشتر  افسرده می شم. همش دلم می خواد با اون باشم . این مسئله که مدتی دیگر درسم تمام می شود و بر می گردم تهران و اون  و دیگه نمی بینم دیوونم می کنه. همش می خوام این رابطه را قطع کنم که کمتر به جنون برسم اما دوست داشتن اون داره دیوانم می کنه. شاید برخوردهاش هم هست. چون من باهاش رابطه جنسی داشتم فکر کردم شاید برا همین منو انتخاب نمی کنه البته خودش میدونه که من چون دوسش داشتم راضی به این رابطه بودم و فکر نمی کردم دارم گناه می کنم. چون فقط اون بود و اون. وقتی باهاش مطرح کردم ماه ها حتی سعی می کرد منو تحریک نکه تا بهم ثابت بشه که منو به این خاطر نمی خواسته. فکر می کنم بخاطر دوست داشتن او دارم به جنون می رسم. روی درسم اثر نمی زاره . توی کارهام نه اما در رفتارم اثر گذاشته. یا دارم گریه می کنم یا داد می زنم. تحمل شنیدن هیچ حرفی و ندارم. با کوچکترین تلنگری از پا می افتم. احساس می کنم به پوچی رسیدم. می خوام از این تنهایی بیام بیرون نمی تونم. یک پدر پیر دارم که انقدر سرش داد زدم که خودم شرمنده ام اما تاثیرات روحی در رفتارم  بیشتر از همه خودم رو آزار می ده. خواهش می کنم کمکم کنید


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
فتیش جوراب زنانه

با عرض سلام و خسته نباشید
من روزبه هستم و 27 سال دارم و مجردم
و از بچگی شدیدا عاشق جوراب زنونه هستم و علاقه خیلی زیادی دارم به دیدن جوراب زنونه پای خانوما و خودمم از بچگی همیشه جوراب زنونه میپوشم ( البته دور از چشم خانواده ولی بعضی از دوستام میدونن که جوراب زنونه دوست دارم و میپوشم) روزی هم جوراب زنونه نپوشم یه جوری میشم بی قرار و....می شم.
بد جوری پوشیدن و دیدن جوراب زنونه حشریم میکنه و حال رو بد میکنه...و یا خود ارضایی میکنم یا با دوست دخترم که برام جوراب زنونه میپوشه خودم رو خالی میکنم...( راستی اینم بگم که هیچ وقت بدون جوراب زنونه سکس یا خود ارضایی نمیکنم ...اصلا اون سکس بدون جوراب زنونه بهم  حال لذت نمیده...
حالا نمی دونوم این کارم خوب هست یا نیست...!
ولی خودم بعضی وقتا دوست دارم که این حس توی وجودم باشه...یه فانتزی خیلی خوبه وسع موقع سکس...ازش لذت میبرم...
ولی اگه میشه کمکم کنین که چی کار کنم !!


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
میسترس اجباری

سلام
از اینکه کسی رو پیدا کردم تا بتونم با اون صحبت کنم خیلی خوشحالم.
من با یه پسر اشنا شدم  که عاشق اینه که برده باشه و من میسترس اون باشم
اولش اصلا باورم نمی شد که چنین چیزی وجود داشته باشه چون از جریان میسترس و بردگی چیزی نمیدونستم.دوست داره دستمو ببوسه بهش دستور بدم وهر تنبیهی که بگم انجام بده .خودش میگه میخواد تجربه کنه .
اما حالااز رفتارش خسته شده  ولی قدرت و توانایی نداره که بتونه این احساسو کنترل یا حتی سرکوب کنه
حالا من میخوام کمکش کنم یه راه حلی بدین که من بتونم کمکش کنم .خواهش میکنم کمکم کنید


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
وسواس فکری توهین به مقدسات

اقای دکترابراهیمی سلام.من دختری هستم۲۱ساله من راجع به یه موضوعی وسواس فکری دارم فقط خواهش میکنم موضع گیری نکنیداخه اون چیزی که بهش وسواس دارم خیلی گناهه.از گفتنش شرم دارم.اون اینه که:من خودم رومجبور می دونم که به اشخاص مقدس مثل امام ها توی فکرم توهین کنم ولی به زبون نمیارم وبعضی وقتها این فکرهاغیرارادی سراغم میان وبیشتر وقتهابا اراده خودم ایجاد میشن.به این دلیل میگم با اراده چون وقتی جلوی خودم رو میگیرم دچار تنش میشم وبرای رهایی از اون به اون افکار بر میگردمولی در حین این افکار برای مقابله با اونا این اشخاص مقدس رو با صفات خوب یاد میکنم ولی اخرش موفق نمیشم بدترین وضع حین نمازبوجود میاد جون باید حواسم جمع نماز باشه دیگه کنترلم روی این فکر کم میشه من دچار عذاب وجدانم لطفاکمک!


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
عواقب اختلاف با شوهر

سلام آقای دکتر  
سه سال پیش با همسرم دچار اختلاف شدیدی شدم  
5 ماه خانه را ترک کردم. دراین مدت همسرم با دختری آشنا شد وتصمیم به ازدواج با او گرفت .بعد از مشاوره تصمیم به بازگشت گرفتم .با تمام تلاشی که برای بهبود وضعیت زندگی کردم متوجه شدم ایشان با خانم مطلقه ای رابطه دارد .وقتی موضوع را با او در میان گذاشتم به من این اطمینان را داد که  این رابطه را تمام میکند. ولی دوباره بعد از 6 ماه متوجه شدم هنوز با این خانوم رابطه دارد .این بار از او درخواست کردم از هم جدا شویم ولی ایشان مخالفت میکند  وادعا میکند این خانوم ایشان را تحدید کرده و او را به ادامه این رابطه مجبور کرده است (البته من استدلال ایشان را باور نمیکنم) .این بار نیز با اصرار از من خواسته چشم پوشی کنم ومیگوید به تو اثبات میکنم که این رابطه را تمام میکنم .دیگر به او اطمینان ندارم .هرچند رفتارش با محبت ومهربانی همراه است اما فکر میکنم تظاهر به محبت میکند .این موضوع مثل خوره همه وجودم را گرفته. به طور جدی با او صحبت کرده ام   
حتی از او خواسته ام اگر من عیبی دارم بگوید تا مشکل را بر طرف کنم اما میگوید عیب از تو نیست .
لطفا راهنماییم کنید برای خلاص شدن از این کابوس چه کنم؟


شنبه 12 آذر ماه سال 1390
خاطرات یک اعدامی

یک زندانی که سالها در بند اعدامی ها بود در زمان مرخصی برایم چنین تعریف می کرد:

         " در ورودی که روی لولا می چرخید دلم هری پایین می ریخت. اگر مامور بود که نفسهای همه توی سینه حبس می شد. وقتی برای بردن اعدامی ها می آمد کاغدی در دستش بود که لیست اسامی ها توی آن بود. قلبم می زد. هیچکس پلک نمی زد. موادی ها نه وکیل داشتند و نه قبلش به خانواده هایشان اطلاع می دادند. آن چند دقیقه به اندازه چند سال می گذشت. اسمها را که یکی یکی می خواند انگار با قلمی آهنی آن را توی مغزم حک می کردند. واکنشها فرق می کرد. یکی همانجوری پای برهنه از بند می زد بیرون. از خود بیخود می شد و دیگر هیچ چیز نمی دید. نه لباسی بر می داشت و نه خداحافظی می کرد. هر چه به او می گفتیم بیا آخرین وداع انگار که صدای ما را نمی شنود. بعضی هم غش می کردند به زمین می افتادند. سربازها پایشان را می گرفتند و با خود می کشیدند و بیرون می بردند.تعدادی هم خداحافظی می کردند و با دوستانشان دست می دادند و روبوسی و گریه  و حلال بودی می طلبیدند و حساب کتابهایشان را صاف می کردند و نامه ای و احیانا" توصیه ای به عزیز ندیده ای .یک مورد بود جوانی مجرد که خیلی بامرام بود. اسمش را که خواندند با آرامش با یکی یکی ما خداحافظی کرد. نصیحتمان می کرد که چرا دارید گریه می کنید . باید دست بزنید و شادی کنید. وقتی دید کسی به حرفش گوش نمی دهد گفت تا دست نزنید نمی روم . هر چه حفاظت به او می گفت که راه بیفتد اهمیتی نمیداد. می گفت تا دست نزنید برایم نمی روم. بازمانده های  بند برایش دست زدند تا رفت. تا چند سال تو بند اعدامی ها صحبت او بود که مرگ را با شادی استقبال کرد.توی هفت سالی که توی بند اعدامی های بودم مرتب خالی و پر می شد کریدور . برایم مرگ دیگران عادی شده بود. می گفتند فلانی را کشته اند می گفتم کشتند که کشتند. به یکی اگر می گفتی دنبال فلانی می گردم می گفت او که دو هفته پیش اعدام شده است. آدم به مرحله ای می رسد که غصه مردن هیچکس را نمی خورد. دلم سخت و سنگ شده بود. بعضی وفتها می خواستم خودم را امتحان کنم ببینم لحظه اعدام مثل اینها می ترسم یا نه ؟ کنجکاو بودم که چه حالی پیدا می کنم وقتی اسمم را برای بردن می خوانند . روزها اجرای حکم  ساعت دوتلفنها قطع بود.می گفتند تلفن قطع می دیدید آدم است که افتاده . می دانستند که وقت اعدامشان است. یکی را می دیدید که بیهوش شده است . یکی دیگه اینقدر نشئه می کرد تا موقع اجرای حکم نشئه باشد و چیزی نفهمد . صحنه اعدام زیاد دیده ام. یکی جست می زد روی نیمکت با دستها بسته شده از پشت. یکی دیگر را چند تا سرباز به زور طناب به گردنش می کردند. یکی از صحنه هایی که یادم نمی رود زنی بود که بالای میز نمی رفت. هر کاری کردند گوش نمی داد فریاد می کشید و گریه می کرد. می گفت اول باید بچه هایم را ببینم بعد اعدامم کنید. موادی ها ملاقات آخر ندارند و بی خبر اعدامشان می کنند. چند تا سرباز دست و پایش را گرفتند و به زور طناب را به گردنش انداختند . جرم مواد تعزیه ندارد. حفاظت ممنوع کرده است اما اعدامی های قتلی تعزیه دارند . پیراهن سیاه و پرچم سیاه می زنند و از اتاقهای مختلف به دوستهایش سر می زنند و به آنها تسلیت می گویند. ولی موادی ها چون تعزیه ندارند زیاد به فکرشان نبودیم. مگه چقدر قرار است غصه بخوریم. یک روز دو روز نیست . همیشه هست . صبح با ده نفر داریم صبجانه می خوریم شام می شویم دو نفر. شب نشسته ایم چند نفری با هم حرف می زنیم و می خندیم شب بعد از آن جمع دو سه نفری بیشتر زنده نیستیم. " 
 
 

پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390
روانکاوی قربانیان آقا زادگی !

 

 

 

 

           احمد رضایی فرزند محسن رضایی در دبی خودکشی کرد. هر چند هنوز بطور کامل چند و چون مرگ وی مشخص نشده است اما تشخیص مرگ وی به عنوان خودکشی چندان بی ربط نمی باشد. منابع قانونی امارات نیز مرگ وی را خودکشی اعلام نموده اند. این اتفاق بهانه ای شد تا به احوال بخشی از افراد این جامعه که عنوان آقا زادگی را یدک می کشند بپردازیم و پرده از رنجی که از دگرگونگی اوضاع زندگیشان می کشند سخن به میان آوریم. ناهمسویی جریان زندگی آقازاده ها با همسن و سالهای غیر آقا زاده و عادیشان و زندگی آنها در اکواریومی بنام خانواده و قید و بندهای بیش از حدی که بر دست و پایشان نهاده می شود و   در نتیجه تافته ای جدا بافته تلقی می گردند . فضای متعارض زندگی آنان با جریان عادی زندگی مردم کوچه و خیابان باعث ایجاد سازمانی وهمی و نا همخوان با واقعیت می گردد که تحت عنوان گسست روانی و رفتاری با محیط از آن نام می بریم. این گسست موجب ایجاد واکنشهایی در چهارچوب عواطف و احساسات فرد گردیده و در نهایت وی را به انزوای کامل و افسردگی و اقدامات نامتعارف و بیمارگونه سوق می دهد. در جامعه ایرانی ما در قالب آقا زادگی و آقا زادگان با طبقه ای نو ظهور به دلیل شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مواجه می شویم که با سایر طبقات اجتماعی تفاوتهای اساسی و بنیادین دارند. این افراد به دلیل برخورداری از رانت قدرت پدران خود و دسترسی بیحد به امکانات زندگی و رفاه مطلق در شرایطی قرار می گیرند که از جهاتی می تواند بشدت آسیب زننده و نامتعارف تلقی گردد. با توجه به تجربه کاری خود به عنوان یک روانشناس در این زمینه عمده این شرایط را به شرح زیر ارائه می نمایم: 

 

۱- به دلیل مشغله والدین فضای ارتباطی اعضای خانواده با ترکیبی از دخالتهای شغلی و کارکردهای عادی درون خانواده روبرو می شویم. کودکان این خانواده ها مجبورند از همان اوان خردسالی درگیر مسائلی شوند که چندان ضرورتی بدان ندارند و در عوض فرآیندهای طبیعی و عادی حاصل از ارتباطات عاطفی و هیجانی آنان دستخوش آسیب و بی توجهی قرار می گیرد. 

 

۲- حساسیت شغلی والدین به خودی خود موجب کنترلهای افراطی بر روابط کودکان این خانواده ها با دیگران و بخصوص کودکان خانواده های عادی می گردد. با توجه به اینکه تعامل با همسن و سالها نقش مهمی در شکل گیری شخصیتی کودکان ایفا می نماید آقا زاده ها محرومیتهای جدی در این زمینه را تجربه می کنند که می تواند زمینه ساز ناتوانی های بعدی و شکل گیری ساختار روانی افسرده ساز در آنان گردد. 

 

۳- به دلیل فاصله عاطفی و هیجانی والدین از فرزندان به علت مشغله زیاد فرزندان خانواده  با انباشتگی نیازهای روانی در سازمان ذهنی خود روبرو می شوند. در طی سالیان متمادی این نیازها قابلیت ارضا و تخلیه و تسکین نمی یابند و در نهایت به شکل احساس ناکامی شدید بیرون ریخته شده و قابلیت ابتلا به افسردگی را در آقا زاده ها افزایش می دهد. 

 

۴- در جلسات روان درمانی آقا زاده ها به خوبی می توان خشم ناشی از تابعیت همراه با تحمیل از والدین صاحب مقام را در قالب میل به تخریب و انهدام تصویر وهمی والدین در جریان برون ریزی وهمی در فرآیند تداعی آزاد مشاهده کرد. آنها می خواهند خود را از هر چیزی که به اطاعت وادارشان سازد برهانند و زنجیرهای اسارت طلایی که بر دست و پایشان سنگینی می کند را بدرانند و جامهای زهر مرصع خود را در زیر پا لگد کوب سازند.  

 

۵- روابط درون خانوادگی آقا زاده ها همچون روابط والدین از مراکز قدرت از همان دوران ابتدای کودکی به شکل اطاعت محض شکل می گیرد. همه چیز در حول و حوش مسئولیت و اطاعت و فقدان پرسش و سئوال شکل گرفته  و خواست و اراده فرزندان چندان اهمیتی ندارد. عاقبت این جریان به ناکامی و نتیجه حتمی آن یعنی افسردگی ختم می گردد. 

 

۶- به دلیل فاصله روانی و رفتاری آقازاده ها از جامعه عادی و کنترل افراطی یک بعدی توسط والدین و تلاش در جهت مطیع ساختن آنان بتدریج ساختار وهمی آنان با رگه هایی از خود مرکز بینی و خود محوری و خود شیفتگی بیمارگونه شکل می گیرد. گاه این تشکیلات وهمی با ترکیب و تداخل با رانت بی انتهای قدرت که توسط والدین در اختیار فرزندان گذاشته می شود می تواند به ناهنجاریها و ناسازگاریهای جدی روانی منجر گردد. یکی از دلایل شیوع رفتارهای ضد اجتماعی در آقا زاده ها می تواند از چنین روندی برخوردار باشد. 

 

        


سه شنبه 10 آبان ماه سال 1390
روانکاوی فروغ فرخزاد : شاعر آیه های عصیان و تاریکی

                                                                

 

 

   ؛  همه هستی من آیه تاریکیست

                            که ترا در خود تکرار کنان

                           به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
                           من در این آیه ترا آه کشیدم آه
                           من در این آیه ترا
                           به درخت و آب و آتش پیوند زدم "
    
          فروغ را نمی توان با معانی ظاهری اشعارش شناخت. رازهای وهمی نهفته در کلمات روان و سیالش بیش از حد و تصور است. هر شعرش همچون صندوقچه ای است که ظاهر بس ساده و آشنا دارد اما درونش اسرار بیشمار نهفته است. هزار بار اگر نغمه هایش را به زبان آوری باز محتاج فرصت دیگری هستی تا پرده از ناپیدای دیگرش برداری. هوشمندی ذاتی و زنانگی اشباع شده اش با رنگی از خلاقیت بیمانند معجونی از او ساخته بود که با صد نگاه نیز بازشناسی و شناخت وی را بسیار دشوار می نمود. نگاه روانکاوانه به اشعار وی دریایی از اوهام پیچیده  و پیوسته با هسته های متعدد و قدرتمند ازهیجانات و عواطف مهار نشده و کنترل ناشدنی را در اختیار ما قرار می دهد که با رنگ آمیزی احساسات زنانه فرمی دلپذیر و خوشایند و وصف نشدنی را نمایان می سازد.
        در تحلیل اشعار نگاه روانکاو به سازمانهای وهمی شاعر است که قدرت خود را از گذشته و کودکی و سازوکارهای عاطفی و هیجانی اولیه می گیرد. رابطه با والدین در این میان از اهمیت به سزائی برخوردار است. در یکی از نامه هایی که به پدر می نویسد اطلاعات بسیار جامعی و کاملی از ویژگیهای روانی و رفتاری پدر را عیان می سازد که از لحاظ تشخیصی بسیار ارزشمند است.عمده نتایج تحلیلی از ارتباط وی با پدر به شرح زیر می باشد :
1- تعارض علاقه و اضطراب  با پدر : از یکسو نیاز دارد به پدر نزدیک باشد و از سوی دیگر از وی گریزان است . در نامه اش نداشتن تفاهم و درک متقابل و نگاه ایراد گیرانه و سرزنش آمیز پدر را به خویش مورد انتقاد قرار می دهد و از اینکه از کودکی با دنیای وی بیگانه بوده و شباهتی در افکار و عقاید و احساسات با او نداشته است خود را رنجیده و دردمند نشان می دهد.
2- ازدید فروغ پدر وی را مایه سرافکندگی و شرم خانواده به حساب می آورده است. این احساس کهنه و ریشه دار از سالیان اولیه زندگی مبنای افسردگی مزمنی بوده است که برای همیشه همچون سایه ای وی را همراهی می کرده است.
3- پدر با شخصیتی وسواسی و رفتارهای کنترل کننده و سختگیری مفرطی که در روابط درون خانواده بر همه تحمیل می کرده است فرزندانش را طغیانگر و معترض ساخته است. خشم نهفته در کلمات فروغ در بیشتر اشعار وی در اصل نمود خشمی است که از کودکی با فشارهای روانی و اجباری پدر در او بنیان نهاده شده است.
4- نگاه بدبینانه و تحکم آمیز پدر نسبت به زندگی و فرزندان تاثیر مخربی بر احساسات و هیجانات فروغ گذاشته است. از یکسو وی را در قبال پدر منفعل و ایستا ساخته و از جهتی متضاد او را به طغیان و خشم و مقابله جدی برانگیخته است. دامنه این دوگانگی بعدها تبدیل به جبهه ای وسیع به گستردگی تمامی زندگی وی گردیده است. تقریبا" د رتمامی اشعار وی رد و نشانی از این دوگانگی را مشاهده می کنیم. گاه با زندگی از در صلح و آشتی در می آید و منفعلانه تقاضای محبت می کند و گاه خشمگینانه و از سر استیصال از عرش تا فرش را در هم می ریزد و طغیانگرانه جدالی سهمگین با هستی خویش و همگان را آغاز می نماید.
5- پدر شانس کودکی آرام و زیبا را از فروغ دریغ داشته است. نگاه وسواسی و اضطراب آلود و سرزنشگر وی دخترک را وارد وادی اوهام ناکام ساز و درد آوری نموده که باید دوران اوج با حسرت  از کودکی وهمی و خیالی خود یاد کند که هیچگاه شیرینی طعم آن را در واقعیت نچشیده است .
6- طلاق از شوهری که شبیه پدر بوده است در اصل خشمی بوده که نابهنگام سر باز نموده و دیگری را قربانی ساخته بلکه تسکینی وهمی از رنجی که از خردسالی به همراه داشته رهایی یابد.همسر وی - پرویز شاپور - هیچگاه لب به سخن نگشود  و تا زمان مرگ کلمه ای از آنچه که بین او و فروغ گذشت سخنی به میان نیاورد اما می توان از سکوت وی استنباط عجز و ناتوانی در مقابل زنی نمود که پس سالها هنوز درک احساسات و اوهامش بسیار دشوار است.
7- همراه با تسلط پدرانه تصویر مادر مات و ناپیدا است. مادر همچون سایه ای مبهم چندان وجود و نمود بیرونی در زندگی فروغ ندارد. دخترک در حسرت فقدان زنانگی مادر به دنیای زنانگی وهمی و خودساخته ای پناه می برد که نظیر آن را فقط در دنیای وهمی اشعار و کلمات می توان یافت نه در عالم واقع. زنانگی اغراق آمیز و سرشار از آمیزه های وهمی هیجانی و عاطفی پررنگ و غلیظ. هوشمندی اش به خلاقیتی شگرف انجامیده است تا بتواند به چنین معجزه ای دست زند : آنگونه که می خواهد برای خود هویتی بسازد که مانندی نتوان برایش یافت.

یکشنبه 1 آبان ماه سال 1390
استیو جابز : مرگ از سرطان یا توهم خود درمانی لجوجانه

         

 

          ابتلا به بیماریهای سخت تنها بدن بیمار را درگیر خود نمیکند بلکه سازمان روانی وی را بشدت در هم می ریزد و عوارض دهشتناکی را به همراه می اورد. این تغییرات با تشخیص پزشک آغاز می شود و پروسه پیچیده ای را به همراه خود آغاز می سازد. واکنش اولیه با شوک و ناباوری همراه است. ممکن ساعتها و روزها و ماهها به طول انجامد اما مرحله بعدی که انکار است کلیت بیماری را هدف می گیرد و می تواند مدتها ذهن بیمار را در تسکینی وهمی نگه دارد. بعد از آن افسردگی و پذیرش بیماری است که بیمار را به ناچار به تکاپو برای درمان معقولانه و منطقی وا می دارد. ماندن در هر کدام از مراحل فوق و گذار از آن به عوامل متعددی بستگی دارد که مهمترین آن تجربیات قبلی و شخصیت فرد و میزان پختگی هیجانی و هوشی وی دارد. هر چه انسجام روانی و رفتاری بیشتری وجود داشته باشد فرد به همان نسبت زودتر به آخرین مرحله که پذیرش بیماری و تلاش در جهت استفاده از شیوه های صحیح برای زنده ماندن است می رسد.

          استیو جابز بنیانگذار اپل به دلیل ابتلا به سرطان لوزالمعده درگذشت اما انچه که مرگ وی را متمایز می سازد نگاه وهمی و نامعقول به درمان بیماری دشوارش بود که او را وارد مرگی زودرس نمود. یکی از متخصصان سرطان امریکا با بررسی دقیق پرونده پزشکی وی دریافته است که بیماری او در صورتی که درمان بصورتی معقول و با طی روال عادی آن انجام می شد می توانست موفقیت آمیر باشد و احتمال مرگ وی بسیار اندک بوده است. استیو جابز بجای انجام اقدامات مناسب پزشکی توصیه های پزشکان را نادیده می انگاشته است و به شکلی وسواسگونه به خوددرمانی روی آورده بود. استفاده از  داروهای گیاهی نامربوط و آب  میوه های عجیب و غریب و طب سوزنی و شیوه های ساختگی در ماههای آخر عمر بشدت وی را مشغول نموده بود تا جاییکه  نگرانی و اعتراض اطرافیان و پزشکان معالج وی را برانگیخت.
          این سئوالی است که می تواند ما را در جایگاه یک پژوهشگر مسائل روانی و رفتاری به سبب شناسی و آسیب شناسی این پدیده رفتاری رهنمون سازد که چه عواملی میتواند بیماران صعب العلاج را درگیر این واکنشهای وهمی و غیر معقولانه نماید تا حدی که مرگی سریع را برای خود رقم زنند. یافته های ما نشان می دهد که بیماران خود درمانگر تفاوتهایی اساسی با بیمارانی که بیماری خود را پذیرفته و رویکردی منطقی در مواجهه با آن در پیش گرفته اند را دارا می باشند. اعم این تفاوتها به شرح زیر می باشد:
          1- مرحله شوک و ناباوری در بیماران خود درمانگر مدت بیشتری به طول می انجامد. چنین مسئله ای نشاندهنده بالا بودن سطح اضطراب و تنش ناشی از آگاهی نسبت به ماهیت بیماری در این افراد می باشد. در بیماران عادی گذار از مرحله  شوک و ناباوری سریعتر اتفاق می افتد.
        2- انکار وهمی ناخودآگاهانه بیماری  در بیماران خود درمانگر بیشتر است . مکانیسم دفاعی روانی انکار یکی از مکانیسمهای بسیار مهم در روبرو شدن با موقعیتهای تلخ و ناگوار است. بیمار با بستن چشم خود بر روی واقعیت بطور موقت خود را از عوارض تکانه های رنجزای آن آسیب دور نگه می دارد تا زمانیکه سازمان روانی وی تمهیدات مقابله ای بیشتری را مهیا سازد. به سخنی دیگر بیماران خوددرمانگر به دلیل ناتوانی در کنترل تکانه های ناخوشایند و دردناک وهمی ناشی از اوهام مرگ و نابودی از مکانیسم دفاعی انکار استفاده بیشتری به عمل می آورند.
         3- اضطراب ناشی از عواقب و نتایج بیماری سخت به شکل گیری ساختارهای وهمی جدیدی با مرکزیت بهبودی سریع و مطمئن ایجاد می نماید که سرآغاز یکسری اقدامات وهمی از سوی بیمار خوددرمانگر می گردد. فرد همچون غریقی در آب به هر خاشاکی چنگ می اندازد بلکه  کورسوی امیدی در تاریکی وهمی خود به سوی زندگی پیدا نماید. این تلاشها به دلیل ماهیت وهمی و ناموفق و غیر واقع بینانه ای که دارند معمولا" مثمر ثمر واقع نمی شوند و فرد را بیشتر در گرداب بیماری فرو می برند. در بیماران عادی ساختارهای وهمی از قدرت کمتری برخوردارند و معمولا" هسته های وهمی چندان قدرتمندی قابلیت شکل گیری پیدا نمی نمایند.
         4- بیماران خود درمانگر از سطح تلقین پذیری بالاتری نسبت به بیماران عادی برخوردارند. اصولا" در موقعیتهای ناخوشایند به دلیل بالا رفتن سطح تنش و فعال شدن هسته های وهمی مداخله گر در سازمان وهمی ناخودآگاه فرد تلقین پذیری به عنوان مکانیسمی تسکین دهنده به کاهش سطح اضطراب در بیمار منجر می گردد. تلقین پذیری می تواند به شیوه های درمانی جدید و ناشناخته و یا غیر مطمئن کشیده شود و گاه به جایگزینی آنها با درمانهای علمی و درست می انجامد.

جمعه 15 مهر ماه سال 1390
کالبد شکافی روانکاوانه خودکشی دوعاشق : اشتباه وهمی تراژیک

                                  www.drebrahimi.ir  

 

خبر تلخ و دردناک بود. نهال سحابی زن 37 ساله به دنبال خودکشی بهنام پسر 22 ساله خودکشی می کند . برای کالبد شکافی روانی این خودکشی تمام وبلاگش را از اول تا آخر خواندم. آنچه در وبلاگش دیدم سراسر طغیان و سرکشی یک روح بشدت افسرده بود که دلبستگی خاصی به دنیا نداشت. انگار با زندگی سر جنگ داشت. همه چیز در ابتدا در هاله ای از خشمی غیر قابل کنترل به پیش می رفت تا اینکه جوانی وارد زندگی او شد. جوان دارویی بود بر درد بی درمان و جانکاه وی. در وبلاگش می توان این دلبستگی حیاتی به او در قالبی پنهان و ناآشکار رد و نشان یافت. دوری و نزدیکی و قهر و آشتی و شکایت و مهر ورزی ماهها ذهن دردمند او را با این نورسیده به زندگی تاریکش مشغول می سازد. تا بدانجا در هم حل می شوند که طاقت فراق از هم ندارند. برای حفظ جوانک بازی مرگ را با او آغاز می سازد و اوهامش را از مردن با او درمیان می گذارد غافل از اینکه دیگری آنگونه در وی حل غرق شده است که طاقت این گفتار را ندارد و زودتر خویشتن را به دام مرگ می افکند تا داغ مرگ معشوق را پیشاپیش تجربه نکند. نهال زمانی به خود می آید که پسرک در آغوش خاک تیره خفته و او شرمگین و خشمگین از رخدادی که در وقوع آن مسئول بوده با اندوهی بی پایان خود را به دام مرگی می سپارد که شاید همیشه آرزوی همیشگی وی بوده است. دو پست آخر وبلاگش کلید این بازی وهمی است  که با جوانک آغاز ساخته و تراژدی شومی که هیچگاه در مخیله اش نمی گنجید را رقم زده است و ناخودآگاه خوانندگان وبلاگ خود را از آن آگاه ساخته است. پست اول وداع با همگان است که در آن بر نابهنگامی مرگ معشوق و ناچاری مرگ خود سخن رانده است و رقص مرگی که با بهنام آغاز می سازد و در اصل به زندگی خویش پایان می بخشد و در پست دوم اعترافی هولناک را می خوانیم که به جبران گناهی نابخشودنی خود را به مجازات مرگ محکوم می نماید. دو پست آخر وبلاگ وی را بخوانید و در انتها روانکاوی اعتراف تلخ وی را با تحلیل پست دوم وی می آورم :


................................................................................................................................................................

دیر از گوش های غلیظم چکیدی.کمای من به مرگ گرمی رفته است
به رابعه
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به...
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده
به پنجشنبه هایمان...
پله ها ... نت های ریزشان .پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.
دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند ، وقتی حلقه دست ساز ت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی. گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی....گرم تر
پای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.
گوشهایم .گوشه هایم
پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد به دعوتی غریب الواقعه
اجرا های آخر.برای آن که زودتر.نابهنگام تر.ترک کرد...
تو را!
تو
آخر تر نمی شود.
پس...
پنجشنبه ست !
پنجشنبه ها را...
بیا بهنام
بیا برقصیمشان


+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/31ساعت توسط نهال
 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیروز سر رو سینه ء تو خوابم برد وقتی دستم رو روی اسمت گذاشته بودم که از آن زاویه ء تند، آفتاب داغ تب دارت نکنه. دستهای سوختم منو یاد تن داغ ات انداخت که انگار همیشه تب ناک بود و ( یاد اسم های قبلی این وبلاگ افتادم...پناه یک ... و پاشویه های تب ناک ) یاد تو که هر لحظهء این نوشته ها رو از بر بودی....با من بودی بدون اینکه سایه ای از تو رو اونا افتاده باشه. یاد اون روز که گفتی سرت رو از رو سینم برندار میخوام وقتی بیدار شدم سرت رو سینم باشه....نبود...این بار من بیدار شدم ناغافل و ....
یاد اون روز که گفتی اینجا تو وبلاگت برات می نوشتم که اگه شاید بفهمی کسی اینقدر دوست داره از مرگ برگردی درست همزمان با اسم این بلاگ که به لحظه های محتضر تغییر کرده بود و مرگ در من خیلی جدی شده بود.
بهنام دیروز مسخ شده بودم کنارت. کجا بودی که تعجب کنی و بگی تو چرا یه دقیقه نمی تونی بشینی؟ نشسته بودم بهنام...حدود شش ساعت. وقتی پاشدم سر شده بودم. چرا نمی تونستم برگردم؟ این بار هم یهو اونقدر شلوغ شد که فرصت خداحافظی نداشتم...برگشتم باز هم نشد ...بعد گفتم خداحافظی در کار نیست. رفتی که تموم نشی؟ باشه منم تموم ش نمی کنم.
اما این نوشتن ها رو اینجا تموم میکنم بهنام. حالا کم کم حرفها داره برام معنی پیدا میکنه. نوشته ها...تو...من...بام رفتن با هم، تفسیر تو بود از تموم کردن.. و من تازه میفهمم که تو نه اون سه روز من رو باور کردی و نه برگشتنم به زندگی رو...اینکه گفته بودی نهال با حال غریبی از اینجا رفت و اینکه باز گفته بودی نهال گفته بریم بام یعنی میخواد تموم کنه....آخ بهنام جانم چرا باورم نکردی؟ مرگی غیر ابن روزهای بعد تو در کار نبود بی معرفت. این لحظه های محتضر من از آن تو، یا نمی دونم پونزده یا بیست دقیقه ء آخر وآرام تو....و نصیب این روزهای بازسازی شدهء دردناک مرگ آنهم دم به دم من. فایده ای نداشت...کسی نفهمید و نخواهد فهمید یا ...یکی مثه تو فهمید و مرا زودتر از موعد کشت. هیچ معجزه ای در کار نیست. "..." ها رستاخیز را به نیشخند میکشند و مرگ را تمام شدن " ما" می دانند. و من هر چه فریاد میزنم این تنها منم که تمام شدم... صدایم جز در گوش خودم نمی پیچد. بزار کنار گوشت آرام صدا کنم: بهنام...بزار همچنان آن " جان " های مرتعش تو انعکاس تمام صداهایی باشد که میشنوم. این" لحظه های محتضر" تقدیم تو بهنام جان.
تمام شدم.
...............................................................................................................................................................

کالبد شکافی روانکاوانه پست دوم وبلاگ نهال :
  (  دیروز سر رو سینه ء تو خوابم برد وقتی دستم رو روی اسمت گذاشته بودم که از آن زاویه ء تند، آفتاب داغ تب دارت نکنه. ) : این جمله بازگویی یک اتفاق واقعی است که در قبرستان سر به قبر معشوق نهاده در حال تصمیم گیری برای یک اقدام مهم است. خود را سپر بلای او کرده که آفتاب داغ او را نسوزاند . خود مجازات گری او که ناشی از احساس گناه و اندوه شدید از مرگ بهنام است به خوبی آشکار است.     (دستهای سوختم منو یاد تن داغ ات انداخت که انگار همیشه تب ناک بود ) : باید بسوزم تا از این احساس گناه گزنده رهایی یابم.
( یاد اون روز که گفتی سرت رو از رو سینم برندار میخوام وقتی بیدار شدم سرت رو سینم باشه) : واپس روی به گذشته با یاد آوری و بازسازی وهمی خاطرات خوش گذشته و تکرار واقعه در قالبی جدید و با هدف بدست آوردن نقطه امیدی برای بازگشت از تصمیم به مرگ .  وهم مرگ به شکل سمبولیک و نمادین با گذاشتن سر بر روی سینه بهنام نمایان می شود. معنای واقعی آن این است : می خواهم وقتی مردم سر تو هم روی سینه ام باشد یعنی با من بمیری. تفسیر وهمی یک موقعیت واقعی به میل به مردن و همراهی با عزیز از دست رفته.
(یاد اون روز که گفتی اینجا تو وبلاگت برات می نوشتم که اگه شاید بفهمی کسی اینقدر دوست داره از مرگ برگردی)  : از دگر سو تردیدی  وسواسگونه برای مرگ یا زندگی . تصمیم به خودکشی با شدت هر چه تمامتر سازمان ذهنی و روانی نهال را با خود درگیر نموده است. می خواهد بماند اما بهنام او را به سوی خود می کشاند.

( وقتی پاشدم سر شده بودم. چرا نمی تونستم برگردم؟ )  : چرا نمی توانم به زندگی برگردم ؟ راه برگشتی برایم وجود ندارد. مجازات من باید با مرگم پایان پذیرد.
(رفتی که تموم نشی؟ باشه منم تموم ش نمی کنم)  : نمی مانم که تمام نشوم. می میرم تا تمام نشوم. می روم تا مانند تو به پایان نرسم. دلبستگی ام نباید با ماندن من به پایان برسد. اگر بمانم تمام می شوم . من باید بمیرم.
(نوشته ها...تو...من...بام رفتن با هم، تفسیر تو بود از تموم کردن.. و من تازه میفهمم که تو نه اون سه روز من رو باور کردی و نه برگشتنم به زندگی رو...اینکه گفته بودی نهال با حال غریبی از اینجا رفت و اینکه باز گفته بودی نهال گفته بریم بام یعنی میخواد تموم کنه....آخ بهنام جانم چرا باورم نکردی؟ )   : کلید ماجرا این جمله است . نمی دانیم چه اتفاقی در آن روزهای با هم بودن بین آنها افتاده است اما هر چه که بوده بر این مبنا قرار داشته است که منظور من زنده ماندن بوده است وتو به معنای مرگ و خودکشی تفسیر کرده ای. معشوق را سرزنش می کند که می خواستم به بام بروم برای زنده بودن و تو بهنام فکر کردی که میخوام تموم کنم . چرا باور کردی که می خواهم خودم را بکشم ؟ چرا واقعیت را که زنده ماندن بود را به اشتباه به مرگ تعبیر کردی بهنام جان ؟
(مرگی غیر ابن روزهای بعد تو در کار نبود بی معرفت.)  :  نفهمیدی که من بی تو خواهم مرد نه در کنار تو و با تو ؟ خشم نهال از اشتباه بهنام به ناسزایی همراه شده است. بی معرفت یعنی ندانستن واقعیت
(کسی نفهمید و نخواهد فهمید یا ...یکی مثه تو فهمید و مرا زودتر از موعد کشت.)  : تو با اشتباهت هم خودت را نابود کردی هم مرا و هیچ کس ماجرای ما را نخواهد فهمید.


شنبه 2 مهر ماه سال 1390
محکوم به مردانگی : دختری با زندگی پسرانه اجباری

           ( از دانشجویانم خواسته بودم تا کیسهای جالب را در درس درمان به کلاس بیاورند تا مصاحبه حضوری زنده با آنها داشته باشم . مورد زیر را یکی از دانشجویان ساعی ام از بند کارگری زندان آورده بود .نوشته زیرخلاصه مصاحبه تشخیصی است که با او داشتم. یافته بدست آمده می تواند به عنوان مبنایی برای سبب شناسی روانی رفتارها و آسیبهای جنسی در پژ‌‌وهشهای آتی استفاده شود.)    

 

           صورتش فاقد مو بود . چهره ای کاملا" زنانه. فد بلندی داشت. اما لباسهای مردانه پوشیده بود. اشتباه نشود ! او نه ترانس بود و نه گی ! بلکه زنی بود که از کودکی توسط مادر به اشتباه محکوم شده بود که در قالب یک پسر لباس بپوشد و زندگی کند و بازی کند  و بعدها با مردها دمخور شود. چنین موردی را در طول سالیان طولانی کار کلینیکالم نه دیده بودم و نه شنیده بودم. شاید در تاریخ آسیب شناسی روانی هم چنین حکایتی تابحال روایت نشده است. ماجرایش از لحظه تولد آغاز شده بود. در بیمارستان پرستاران به مادر گفته بودند که دخترش زائده کوچکی در ناحیه تناسلی دارد که در نگاه اول آلت ناقص و رشد نایافته مردانه است اما باید جراحی شود و برداشته شود چون فرزندش دختر است با تمامی بخشهای زنانه نظیر رحم و تخمدان و مجرای تناسلی . مادر نوزاد به خانه می برد ولی به دلیل علاقه زیادی که به پسر داشته و همچنین ترس شدید از شوهر موضوع را از همه پنهان ساخته و بر طفلش لباس پسرانه پوشانده و به هیچ کس اجازه نمی دهد از این راز سر به مهر مطلع شود.در چهارده سالگی اولین پریودش را پسرک ! تجربه می کند و موضوع را با مادر در میان می گذارد و مادر عملا" سعی می کند او را هم با خود همراه سازد. مادر مانع درس خواندن وی می شود و همیشه مثل سایه با او همراه می ماند. همواره مادر را می دیده که اشک در چشم دارد و با نگرانی بر او می نگرد و از او می خواهد که در پوشیده نگه داشتن رازش بکوشد.  

           می گفت از بلوغم به بعد وقتی دستم به بدن پسرها می خورد مور مورم می شد  احساس عجیبی به من دست می داد. دوست داشتم آنها را در آغوش بگیرم و بدنم را به بدنشان فشار دهم. دوست داشتم لباس دخترانه بپوشم اما هیچ احساس خاصی نسبت به دخترها نداشتم اما از هم صحبتی با آنها لذت می بردم ولی بدنشان برایم هیچ جاذبه ای نداشت.

          در اوایل بیست سالگی گذارم به پزشکی قانونی افتاد و همه متخصصان نظرشان به دختر بودن من بود اما خانواده ام دیگر نمی توانستند بپذیرند که عوض شوم. به ناچار در همان لباس مردانه وادارم کردند با دختری ازدواج کنم اما مشکلاتم تازه شروع شد. از او بدم می آمد و حتی نمی توانستم برای لحظه ای تصور کنم که او همسرم است. برای خودم یک دوست پسر پیدا کردم و حتی با او رابطه جنسی نیز داشتم. در دادگاه به دلیل شکایت همسرم و درخواست مهریه اش محکوم به زندان شدم و هر چه به قاضی گفتم که من یک زنم باور نکرد و به تمسخرم پرداخت. رئیس زندان ماجرایم را باور کرد و به بند باز انتقالم داد چرا که اگر زندانیان مرد از ماجرا آگاه می شدند تکه بزرگم گوشم بود!!. سه بار اقدام به خودکشی و بیست و چهار  ماه اقامت در بیمارستان روانی و یک زندگی پراز درد و رنج و ملالت حاصل این اشتباه مادرم بوده است.

          یافته پژوهشی ما با این کیس به این واقعیت اشاره دارد که محیط به تنهایی نمی تواند خصوصیات ذاتی و درونی هویت جنسی را مورد تغییر قرار دهد حتی اگر فرد از دوران کودکی در معرض دائمی فشارهای محیطی برای الزام به تغییرقرار داشته باشد.


جمعه 25 شهریور ماه سال 1390
اعدام در خیابان  : یادگار عصر توحش

           هشتاد سالی از زمانی که "  ادوارد ثرندایک  "یکی از نظریه پردازان معروف روانشناسی و صاحب قانون اثر  در کنگره روانشناسی امریکا با کمال فروتنی اعلام کرد که بخش دوم قانون او که بر کاهش رفتارهای نامناسب با استفاده از تنبیه دلالت داشت اشتباه بوده است می گذرد. از آن زمان هزاران نظریه پرداز با مشاهدات و بررسیهای دقیق به تایید نظر او پرداخته اند. مجازات هیچگونه اثر بازدارندگی از جرم و جنایت ندارد و برعکس دیدن صحنه مجازات می تواند به ترویج خشونت و از بین رفتن قبح رفتارهای پرخاشگرانه در سطح جامعه منجر گردد.

           قاتل میدان کاج را که به دار آویختند به شهادت عکسها و فیلمها و گزارشهایی که به سراسر جهان مخابره گردید هزاران نفر بطور زنده نظاره گر جان دادن وی بودند. د رلحظه ای که طناب بالا کشیده شده بود جمعیت با شور و هیجان بی سابقه ای با فریادهایی از سر شادی و شعف به پایکوبی پرداختنند و از عاملان اعدام وی تشکر نمودند. در بسیاری از روزنامه ها عکس جنازه آویزان فرد معدوم با شکلی تمام قد و با هیبتی دهشتناک چاپ گردید و خاطر امت غیور از این بابت برای همیشه آسوده شد! .

          فروید در نظریه روانکاوی خود بر غریزه مرگ اشاره ای قوی دارد. بر اساس این تئوری مردمان همانگونه که به زندگی می اندیشند مرگ را نیز دنبال می کنند. تمایلات مرگ خواهانه ریشه در سازمان روانی و رفتاری همگان دارد. مشاهده مرگ دیگری دو خاصیت همزمان دارد : مشاهده گر با استفاده از مکانیسم جابجایی مرگ را به  دیگری فرا می افکند و جان خویش رهایی می بخشد وبا واپس روی به دوران توحش بشر ابتدایی رفتار غریزی بقای نوع را بروز می دهد و دوم اینکه غریزه مرگ طلبانه خویش را به ارضا نزدیک می سازد.

          در بیماران مبتلا به سادیسم جنسی یکی ار مهمترین راههای کسب ارضای جنسی ضرب و شتم و آزار شدید بدنی شریک جنسی است. حتی مشاهده صحنه های همراه با آزار و اذیت شدید می تواند به انزال جنسی آنها منجر گردد. آنها قربانیان خود را با شکنجه های وحشتناک و در بسیار موارد با کشتن تدریجی و آرام وبریدن اعضا و مثله کردن مورد رفتار قرار می دهند و به گفته خودشان لذتی وافر و وصف ناپذیر کسب می کنند.

          در بیماران سایکوپات یا ضد اجتماع نیز گرایشهای خشونت گرایانه به عنوان یکی از مهمترین علائم تشخیصی به حساب می آید. آنها برای رسیدن به خواسته های خود از انجام هر گونه رفتارهای پرخاشگرانه در حق دیگران خودداری نمی ورزند. نفع آنی و عدم توجه به نتایج عمل و رفتار از مشخصه های این اختلال شخصیتی و روانی محسوب می گردد. برای آنان نیز دیدن صحنه های خشن و مرگ دیگران لذتی معادل ارضای جنسی دارد.

           در آخر بخش کوتاهی از گفته های یکی از مراجعانم را در اینجا بخوانید :

" دیدن صحنه های اعدام و مرگ و تصادف و اجساد آرزوی همیشگی من است. توی اخبار تلویزیون  روزنامه ها همیشه دنبال مرده ها می گردم. هر چه بیشتر بمیرند لذتش برای من بیشتر است. یکبار توی خیابان یکی را دار می زدند. از یک هفته قبلش منتظر روز اجرای حکم بودم. آن شب از شدت هیجان خوابم نبرد. تمام بدنم مور مور می شد. میل جنسی شدیدی در خودم احساس می کردم. وقتی جرثقیل او را بالا کشید من دستم توی شلوارم بود. همزمان با جان دادن او من به انزال رسیدم. لذتی به من دست داد که هیچ چیز دیگر نمی توانست آن را برایم ایجاد کند!!. 

 

 

خاطرات یک دکتر روان شناس


جمعه 18 شهریور ماه سال 1390
روانکاوی فتیشیزم : خاستگاه وهمی مادرانه

          رفتارهای یادگار پرستانه صرفا" محدود به مفاهیم جنسی نمی گردد. در هنر و دین و ادبیات و سایر نمودهای فرهنگی رد پاهای آشکاری از یادگار خواهی و یادگار پرستی را می توانیم مشاهده کنیم. خالصترین شکل فتیشیزم را درجایگاه هنری آن در اشعار حافظ  پیدا می کنیم. فتیشهای حافظ از تنوع گسترده ای برخوردار بوده است .نمونه هایی از آنها را در اینجا ارائه می نمایم :

فتیش مو : ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها - تاب آن زلف پریشان تو بیتابی نیست
فتیش خال : به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
فتیش مژه : خاکروب درمیخانه کنم مژگان را
فتیش چشم : فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
فتیش رخ : جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
فتیش ابرو : دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست - جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
فتیش پا : بار دل مجنون و خم طره لیلی  رخساره محمود و کف پای ایاز است
فتیش لب : چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
فتیش بو : هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است
          آیا می توانیم فتیشیزم را در حافظ به فتیش چهره و اجزای آن منحصر کنیم . قبلا" هم گفته ام فتیشیزم واپس روی به دوران کودکی ورابطه وهمی کودک - مادر مرتبط است . ارتباط چهره مادر و اتفاقی که از آن خبر نداریم باعث شده است حافظ ناخودآگاهانه به تکرار بیشمار آن تجربه سالیان اولیه اش در قالب اشعار در تمامی عمرش بپردازد. آیا چهره مادر در تمامی ابیات غزلهای او در حال بازسازی و چرخش است ؟آیا درگیری مستمر وهمی و ناخودآگاه حافظ با رویدادهایی تثبیت شونده در سازمان روانی وی و همچنین هوش سرشار وی از او شاعری بلند آوازه و جهانی ساخته است ؟
          در اینجا نمونه ای از شرح حال  یک فرد فتیشیستیک یا یادگار پرست را می خوانیم که با تمایلات بردگی آغشته همراه شده است :

          " سلام اقای دکتر من امیر 27 ساله و ساکن تهران هستم من از کودکی از پا بخصوص از پاهای خانمها و جوراب نازک خوشم می امد و از دورانی کودکی یعنی از وقتی که یادم میاد خود ارضائی می کردم ولی ان موقع از بدن من منی خارج نمی شد و من این کار رو با دراز کشیدن روی زمین و مالیدن التم به زمین یعنی بین بدنم و زمین لذت می بردم و ارضا می شدم البته از همون اغاز من از فلک و تحقیر خوشم می امد لازم به ذکر که من جوراب رو نصفه پا می کردم و ان سرش را اتش میزدم که مثلا خودم رو تنبیه کنم و هزاران فکر دیگه که من فکر می کنم که به صورت مادرزادی در من از اول بچگیم بوده لازم به ذکره که من در خانواده ای تحصیل کرده و با فرهنگ و متدین و متوسط به بالا تربیت شدم و به لحاظ دورن کودکی بسیار دوری خوب و به یاد ماندنی داشم و هیچ نقطه تاریکی در کودکی من نیست و من این حس رو کاملا خدادادی میدانم و هیچ ریشه زمینی برای اون در خودم پیدا نکردم.در دوران راهنمایی دوستی داشتم خوش سیما بود و من با ایشان همسایه بودیم و من به بردگی برای ایشان مایل بودم و در ذهنم با ایشان رابط ارباب بردگی داشتم و ارزو داشتم که پاهای ایشان را بلیسم و ایشان هم که طبق روال عادی زنگی جنسیش مایل به رابط جنسی معمول جامعه بود و من در فانتزی هایم کم کم پذیرفتم که به ایشان سرویس بدهم منتها اینها همه در خیال من بود و به سرعت پیش میرفت و من از  یک پا لیس  و فلک دوست ساده داشتم به سرعت پیش می رفتم  این سیر ادامه پیدا کرد با ادم های مختلف اعم ازمونث و مذکر که البته مونث اش خیلی بیشتر بود من لذت میبردم  تا من با اینترنت اشنا شدم و فهمیدم که من تنها نیستم و این مشکل من تنها نیست البته اول اشنایی من با سایتهای خارجی بود که با سرچ کلمه لیسیدن پای خانمها البته به زبان انگلیسی شروع شد و با کلمه پرستش پا در سایتها فارسی شروع شد و من رو به اوج رساند و فانتزیهای من رو شکل جدید داد و من رو با اداب بردگی اشنا کرد و کم کم با کم رنگ شدن سایتهای داخلی به سایتهای خارجی روی اوردم انها کیفیت بهتری داشتند و من رو به بندگی محض سوق میدادندکه البته من رو به بن بست کشاندند چون از ارضا شدن به این سبک لذت نمی بردم و شروع کردم به ارتباط بر قرار کردن با افرادی که مایل به این کارند که متاسفا همه افراد موجود پسرند من پس از کلی رایزنی تحت عنوان فلک دوست در پارک با پسری هم سن خودم صحبت کردم و البته نتیجه در بر نداشت چون طرف مقابل دیگر مایل نبود و بعدا من با کسی اشنا شدم که اون حس مقابل من رو داشت یعنی مستر بود ما با هم صحبت کردیم ایشان مایل بودنند که من رو فلک کنند و بعد هم اسپنک و بعد از ان به من تجاوز کنند و در اخر وظیفه هر بنده ای لیسیدن پاهای ارباب خودشه منتها به دلیل اینکه من بخاطر مسائل مذهبی مایل به تمکین نشدم و ایشان هم پذیرفت و نداشتن جا نزدیک و مهمتر از همه مسائل مذهبی من از این کار منصرف شدم من تا به حال چند بار خودم رو تحریم کردم مثلا من به مدت یک ماه خودم رو ارضا نکردم و جلوگیری کردم که البته با حالتهایی که از خواب پا میشدم و یا تحریک های انی نتوانستم به این تحریم جنسی ادامه بدم  و چند بار هم خودم رو منع کردم از دیدن سایت های مربوط به این حالتها میشه منتها اخرش منجر شد به پوچی چون تمام فانتزیهایم بی مزه شد و مثل ادمی که دیگه نمی تواند خودش فانتزی خلق کنه محتاج فیلم و تصاویر اینترنتی شدم که البته سیر این حالت شش ماه بوده.من وقتی خودم رو از لذت ارضا شدن محروم می کنم به حرکتهای عملی دست میزنم مثلا خودم رو فلک میکنم و یا با شمع بدنم رو داغ میکنم و یا از بیضه هام وزنه اویزان می کنم و هر روز تلاش میکنم که وسایل مورد نظر کا رو رو محیا بکنم و به محض ارضا این کار ها رو کنار می گذارم و به نظر خودم من باید به صورت متداول خودم رو ارضا کنم .من مدتی کمی میل جنسیم از خانمها به رو اقایان داره شیفت میشه و من فکر می کنم به خاطر محال بودن داشتن میسترس در ایرانه و من از این حس ناراحتم و تقریبا در فانتزی هایم  سهم اقایان داره بیشتر خانم ها میشه.البته وقتی که من خودم رو از ارضا شدن منع میکنم شدیدا افسرده میشم و حس یاس در من ایجاد میشه.ببخشید سرتون رو درد اوردم لطفا من رو راهنمایی کنید در ضمن من چند سئوال داشتم 1 خدا هیچ چیز رو بی دلیل خلق نمیکنه دلیل خلق این حس متفاوت با دیگران در من چیه و ایا من خلق شدم که بندگی بنده ای دیگر از خدا رو بکنم تا او پیشرفت کنه2 خداوند برای همه را حلال ارضای جنسیشون رو گذاشته راه حلال ارضا شدن امثال ما چیه3 بر فرض محال اگر همسر با روحیات میسترسی و یا حتی بردکی پیدا بشه شما مصلحت میدانید به ازدواج 4 ایا دیدن سایت های اینترنتی رو برای سلامت روحی امثال ما صلاح می دانید5 ایا می دانید که من با این شرایط جنسی از سربازی معاف می شم یا نه و تا به حال شما موردی در مورد معافیت داشتید 6 ایا این حسها درمان داره و یا فقط تسکین و کم رنگ شدن رو احیا میکنه و در صورت درمان من هم مثل بقیه به لحاظ جنسی ارضا میشم و یا بی خاصیت میشم و این قرص هایی که معمولا توصیه میشن در بدن چه کاری میکنند7 و هر انچه که فکر می کنید به نفع منه لطفا بگویید 6 لطفا تلفن و ادرس مطبتون رو برام بفرستید راستی شما اولین دکتری هستید که من براش نامه نوشتم. من برای اولین بار توانستم به غیر از ترک خود ارضایی به مدت تقریبا بیست روز فکر این کار رو هم ترک کنم و این در زندگی من برای اولین بار بود و من فکر میکنم که این لطف خداست و از برکات ماه رمضانه. ممنون از اینکه این امکان رو ایجاد کردید که من هم بتوانم مشکلاتم رو به شما بگویم با ارزوی موفقیت برای شما و تمام همکارانتان  " 
 

چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
نسل سرگردان

سلام.وقت بخیر.دختری هستم 38ساله مجرد باتحصیلا ت فوق لیسانس . مولف و مدرس موفقی هستم .اما متاسفانه از هیچی لذت نمیبرم. خیلی دلم میخواد طعم خوشحالی و لذت بردن از هرچه دارم را بچشم. حتی برخلاف دخترهای دیگر دوستی با مرد ایده ال هم مرابه وجد نمی اورد. هروقت یک رابطه قراراست جدی شود ازاینکه وقتم گرفته میشود عصبانی میشم مسلما طرف مقابل نیز بدلیل نداشتن هیچ ارتباط سکسی ویا حتی صحبت دراین مقوله مرا کنار میگذارد. همه انها بمن گفته اند نداشتن رابطه افتخار نیست و من مشکل دارم. بین اعتقادات وارزشهای دونسل گیر کرده ام. من در دوره ای تربیت شدم که نداشتن رابطه ارزش بود اما الان ضد ارزش است.بچه دار شدن ازدواج کردن هیچ یک را نمی توانم دوست داشته باشم لذا این باعث میشه زندگی نرم نداشته باشم. ازاین بی لذتی نیز رنج میبرم. البته خصوصیات افسرده را ندارم شده گاهی اوقات بطور لحظه ای  وگذرا از نعمتهایی که من داده شده احساس بی نیازی و خرسندی کنم اما این حس بسیار کم وکوتاه مدت است. چه کنم تا بتونم مثل باقی دخترها از داشتن شریک زندگی لذت برم و نیز از بقیه داشته هایم. و ادم شادی شوم. ایا الزاما مصرف دارو چاره کارم است؟ چون خانواده بمن میگن باید نزد مشاور بروم. در ضمن  من فقط یکبار در سن 26سالگی عاشق دانشجوی پزشکی سال اخرشدم که متاسفانه مرد فریبکاری بود و هم مرا تلکه میکرد برای نیازهای مادی اش و هم دست آخر فهمیدم ضمن ابراز عشق بمن باشخص دیگری (همکار اینجانب)ازدواج کرده است.بیشتر اعضای خانواده بمن میگویند این افسردگی من مربوط به اثراین مرد است. گرچه من در دوران بحران عشقی ام از فرط گریه نزدیک بود کور شوم اما تونستم بعداز این بیماری کلا بامسئله کناربیام انگار بیماری عشق و ضربه های انراباخود شست.آیا میتوانید مرایاری کنید؟


چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
ریشه یابی تمایلات همجنسگرایانه

سلام جناب دکتر.من پسری 28ساله ام متاسفانه بخاطر چهره نسبتا زیبای که دارم از بچگی مورد تجاوز قرار گرفتم اوایل بصورت چاقو تهدید بعدها دیگه خودم عادت کردم طوری که نسبت به جنس مخالف تمایل زیادی ندارم.به اصرارخانواده و فامیل دو سال است نامزدی کردم اما علاقه آنچنانی ندارم.الانم همش توبه میکنم ولی دوباره هوسی میشم عادت کردم بدادن.توروخدا بدادم برسید .هر مرد قوی هیکل و سینه پر موی ببینم دوس دارم رابطه سکسی باش داشته باشم.کمکم کن بخاطرخدا


چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
گرایشات همجنسگرایانه

سلام آقای دکتر خسته نباشید . سوالی داشتم لطفن راهنمایی بفرمایید . من پسری 23 ساله  هستم و نمی دونم چرا وقتی پسرهایی را که در سن 15 یا 16 ساله هستن رو می بینم که زیبا رو و زرنگ باشن خیلی از اونا خوشم میاد و شیفته اونا میشم . وقتی خودم در اون سن بودم تو رشته های ورزشی و رفتارم با دوستام خیلی موفق بودم ولی باز هم چند نفر بودن که شیفته من شدن و به من پیشنهاد دوستی دادن و بعد از مدتی به من پشنهاد می دادند که با اونا رابطه جنسی داشته باشم . از اونجا که اونا همه از من بزرگتر بودن قطعن می خواستن من مفعول باشم . اما اخلاق من جوری بود که خودم همیشه می خواستم فاعل باشم و حرف هیچ کدومشون رو قبول نکردم . تقریبن هرکاری می کنم نمی تونم به پسرها علاقه نشون ندم . وقتی از رفتارشون و برخوردشون خوشم بیاد دیگه همیشه تو فکرشون هستم و هرطور شده می خوام باهاشون دوست بشم . اگه نخام باهاشون رابطه جنسی داشته باشم ولی از حرف زدن و نشستن با اونا خیلی لزت می برم . فکر می کنم مثل بچگی های خودم هستن و اصلن یه حسی خوبی بهم دست می ده . اگه اونا راضی بشن که باهاشون رابطه جنسی داشته باشم واقعن لذت می برم و تو اون لحظه مثل یه ادم دیوونه میشم . نمی دونم اقای دکتر لطفن راهنمایی ام بکنید . میل به جنس مخالف کمتر دارم یعنی کمتر منو تحریک می کنند . ولی وقتی اندام یک پسر کم سن خوشکل رو می بینم شدیدن تحریک میشم و 90 درصد فکرم رو مشغول خودش می کنه . می خوام بدونم ممکنه در آینده برام مشکل درست بشه ؟


چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
خلاصی از دست خاطرخواه پارانوئیدی

با عرض سلام و خسته نباشید
من زنی 42 ساله که 22 سال پیش ازدواج کردم ولی این زندگی بیش از  6ماه طول نکشید هستم که البته 4سال برای جدایی دوندگی کردم
زیاد وارد جزییات گذشته نمیشم مشکل الان من وجود مردی شکاک هست که به گفته خودش زنی خیانتکار داشته که از نظر من تاوان اون خانم رو من دارم پس میدم که البته نمیدونم اون خانم واقعا خطا کرده یا این باز تصور این آقاست
در نهایت بگم که ایشون واقعا نفسهای منو میشمارد و دایما اول حرفهاش کلمه چرا هست
خیلی سعی کردم و میکنم که ازش جدا شم ولی هر موقع اینکارو کردم یا دم خونه میاد یا بدون فاصله شماره منو میگیره
از اونجا که خانواده محترم و با آبرویی هستیم نمیخوام مشکلی پیش بیاد جواب میدم و به آرامش دعوتش میکنم
از هر راهی که فکر کنید سعی کردم حرف بزنم  ولی زمان آرامشش کوتاهه خودشم ناراحته و میگه دست خودم نیست همش مردی رو در کنارت میبینم
ناگفته نماند که به هیچ عنوان امکانات موندن با من رو نداره نه مالی مکانی شغلی خانوادگی همه اینهارو میدونم
مشگل از همه اینها بدتر اینکه وقتی تصمیم میگیرم رهاش کنم چون به طریقی سرراهم میاد خودم طاقت نمیارم و این از همه عذاب آورتره
خواهش میکنم کمکم کنید راه مبارزه با این معضل بزرگ زندگی رو به من نشون بدید هیچوقت تو زندگی انقدر احساس ضعف نداشتم
فشار روم خیلی زیاده چون از همه طرف تحت فشارم خانواده یه جور این آقا هم که اینطوری
از همه ارتباطات زندگی بریده شدم


چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
تنفر از سکس و ارتباط آن  با آسیبهای جنسی  دوران کودکی

زنی هستم۳۵ساله.متاهل-همسرخوبی دارم-ازکودکی زیباییم زبانزد اطرافیان بوده و این باعث توجه کثیف بدرم به من بود.در نوجوانی بدرم ازلب مرامیبوسید روی من میافتادوبامالش خودش بمن ارضا میشد.بچه تر که بودم نمیفهمیدم.اما بزرگ که شدم فهمیدم و باکمک خواهرم به مادرم گفتم و در کمال ناباوری من مورد شماتت واقع شدم که اززیادی علاقه بدرم بامن اینکارهارامیکند-قصدی ندارد.حالا که متاهلم با سکس مشکل دارم و راستش از همه مردها متنفرم واز دخترها هم بدم میایداگر فرزندم دختربود دوستش نداشتم.راستی من همیشه کابوس ان رفتار بدرم را میبینم..زندگیم متزلزل است و من افسرده-بخاطر بسرم زنده ام و خیلی مراقبم که کسی بااو تنها نباشد..مرا ازاین برزخ نجات دهید.


چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
ازدواج با دختری بزرگتر

سلام آقای دکتر
من 23 ساله و الان دانشجوی کارشناسی مهندسی  هستم  و از 4سال پیش که دانشجوی کاردانی بودم عاشق یکی از دخترای دانشگاه دوره کاردانیم که 5سال از خودم بزرگتر هستش شدم خیلی دوسش دارم  ، اون خیلی دختر پاک و خوبی هستش وقتی من باهاش آشنا شدم تازه از مکه اومد بود همه جوره امتحانش کردم هیج نوع اشتباهی ازش سر نزد دختر زیبا وخانواده داری هستش که اهل هیج چیزی نیستن طی 4سالی دوستیمون من 2باربهش خیانت کردم که 1بارشون خودم بهش گفتم و باره دیگش رو خودش فهمید اما فقط یک اشتباه بود و اون دختر از روی این اشتباهم گذشت و همین گذشتها و فداکاریهاش منو عاشق اون کرد. آقای دکتر مدتی هست که برای اون دختر خواستگار میاد و مادر ایشون اصرار دارن که از من جدا بشه و ازدواج کنه اما ما اگه از هم جدا بشیم ضربه بدی میخوریم طاقت دوری از هم رو نداریم  بارها سعی کردیم که این وابستگی رو کم کنیم اما نتونستیم . آقای دکتر من خیلی دلم میخواد که باهاش ازدواج کنم اما خانواده من وضع مالی خوبی ندارن خودمم بیکارم کاره مناسب نمی تونم پیدا کنم حتی سربازیم نرفتم درحالیکه ایشون کارمند یک وزارتخانه هستش و وضع مالی متوسطی دارن و زندگی مستقلی داره.
آقای دکتر ما خیلی دوست داریم باهم ازدواج کنیم دوست داریم ازدواج موفقی داشته باشیم آقای دکتر خواهشم میکنم که به من کمک کنیم توو شرایط خیلی بدی هستم.


چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
سبب شناسی همجنسگرایی

سلام آقای دکتر
من حدود 40 سالمه، لیسانسه و مجرد هستم. در سن 11 سالگی ناخواسته و از روی نادانی توسط پسردایی خودم که یک سال از خودم بزرگتر بود مفعول شدم ومیتونم بگم خوشم اومد چون با اون آلت بزرگی که داشت اصلا احساس درد نداشتم و لذت بردم، البته اون گفت که من هم مفعولش کنم ولی چون بالغ نشده بودم نتونستم. ازاون روز یه جورایی دوست داشتم که باهام ور برن مثلا تو اتوبوس ومترو و غیره و از حرف زدن درباره همجنس بازی یه جورایی لذت میبرم و نعوذ به هم دست میده ولی دیگه هرگز مفعول نشدم جز اون یکبار. چطور میشه از این حالت خلاصی یافت. با تشکر


چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
ازدواج با یک اسلیو  یا  برده

من یک دختر ۳۰ ساله هستم که این اواخر پیشنهاد ازدواج  از طرف فردی را داشته ام که شرطش برای ازدواج این است که من او را برده خود دانسته به پای من بیفتد سرش را زیر پایم گذاشته پایم را ببوسد و من او را زیر پای خود له کرده- سگ من خطاب کنم و ....طی مطالعاتم از طریق اینترنت در مورد ایشان مشکوک به اختلالاتی همچون فیتیشیزم و مازوخیسم می باشم. چون مستقیما با وی در این موارد نمی توانم صحبت کنم خواستم شما لطف کنید و مرا راهنمایی فرمایید.
باتشکر فراوان


پنجشنبه 10 شهریور ماه سال 1390
تجربه مرگ

          سابقه افسردگی شدید داشت.به قول خودش همیشه سایه مرگ را با خودش همراه دیده بود. گفت شاید دوباره خودش را بکشد. گفتم دوباره ؟  با سردی خندید . با صدای ملایمی گفت:" فکرش را همیشه دارم اما آخرین بار تجربه عجیبی از مردن داشتم. " منظورت از تجربه عجیب چیست ؟ وانمود کردم مشتاق شنیدنم !. دستهایش را با آرامش به روی هم کشید . معنایش تردید بود. سرم را تکان دادم یعنی منتظرم  ! احساس کردم چیزی در درونش از گفتن منعش می کند. باز لبهایش را به زور از هم باز کرد : " تا بحال برای هیچ کس تعریفش نکرده ام ." حدسم درست بود . نگاه مستقیمم را از او دزدیدم. او هم در پاسخ چشمهایش را به گوشه اتاق دوخت. نفس عمیقی کشید. تکانی به شانه هایش داد. چشمهای خسته اش را لختی بست. با باز کردن چشمهایش صدایش را هم شنیدم. " آخرین بار بعد از یک هفته برنامه ریزی و با خلوتی خانه رفتم انباری. طناب را بستم به قلابی که به آهن سقف جوش داده شده بود. روی صندلی که رفتم یادم است دستهایم می لرزید. می دانستم تا چند ساعت دیگر کسی گذارش به این اتاق نمی افتد. سردی طناب را روی گردنم حس کردم.تند تند گره زدم . نمی خواستم پشیمان شوم یا ترس مانعم شود. هر چند اشتیاقم به مرگ بالاتر از هرنیرویی بود. با لگدی صندلی را به گوشه ای پرت کردم. انگار پرت شدم درون یک چاه . زمین زیر پایم خالی شد. همه جا سیاه شد. فقط برای یک لحظه دور گردنم طناب را حس کردم. زمان برایم متوقف شد. مثل ریختن آب گرم روی بدن یخ زده ! تمام بدنم شروع به انقباض کرد. تکانهای شدیدی را حس می کردم در تمام سلولهایم. احساس معلق بودن در فضا را داشتم. بی وزنی کامل . با هر تکانی در بدنم موجی از لذت بیحد را احساس می کردم. لذتی که برای اولین بار بود به سراغم می آمد. تکانها مثل تکان خوردن شاخه یک درخت بود بر اثر طوفان. جهت خاصی نداشت. احساس رهایی داشتم. بعد از هر تکان منتظر بعدی بودم. لذت تکان بعدی صد برابر قبلی بود. می خواستم در همین حالت برای ابد باقی بمانم. نمی توانستم فکر کنم.یعنی اینکه فکری نداشتم جز مردن!!. در دل تاریکی و معلق بودن و رهایی از همه چیز حتی بدن و تکانهایی که امواج لذت را در تمام تنم می گستراند داشتم مرگ را تجربه می کردم.

          " چشم که باز کردم خودم را روی تختی با ملحفه های سفید دیدم. دستم بی اختیار به سمت گردنم رفت. گلویم را با دو دستم گرفتم. می خواستم خودم را خفه کنم. با فریادم چند نفری ریختند تو اتاق. تمام عضلاتم درد می کرد. پاهایم را نمی توانستم تکان بدهم. به آنها فحش می دادم. از آنها و همه آدمها نفرت داشتم. اینها لذت مرا ناقص کرده بودند. می خواستم برگردم به همان حال قبلی ام  مثل اینکه استخوانهایم را در هاون کوبیده بودند. فقط خیسی اشکهایم را بر روی گونه هایم متوجه شدم . "
         لبهایش می لرزید و دیدم که چند قطره اشک بر روی گونه هایش دارد می لغزد به پایین. چشمهایش بسته بود. در چهره اومی توانستم نفرت از زنده ماندن  را ببینم و اشتیاقش به مرگ.  
 

یکشنبه 6 شهریور ماه سال 1390
روانکاوی یک دیکتاتور : قذافی و خودشیفتگی مجروح

           آیا شرایط دیکتاتوری به خودشیفتگی می انجامد یا اینکه خودشیفتگان به دیکتاتوری عنایت نشان می دهند ؟ در سبب شناسی خودشیفتگی یا نارسیسیسم باید به دوران اولیه زندگی فرد مراجعه کنیم. روابط وی در درون خانواده و بخصوص ترتیب تولد و خصلت و منش والدین و رویدادهای خاص می توانند در ایجاد اختلال شخصیتی خودشیفتگی نقش مهمی ایفا نمایند. آنچه که در خود شیفتگی به وضوح مشخص می باشد نگاه بزرگ منشانه وی به خویشتن است. خودشیفتگان درهاله ای از توهم همه کار توانی و همه چیز دانی ادعای برتری نسبت به دیگران دارند. آنها اعتقاد راسخی به حقانیت خویش در همه زمینه ها قائل هستند و در مقابل حقیر شمرده شدن با خشم شدید واکنش نشان می دهند. در بین بیماران خود شیفته ام در سبب شناسی خود شیفتگی به نکات مشترک زیر رسیده ام :

1- تعارضات جدی در رابطه با سایر اعضا خانواده را در دوران کودکی تجربه کرده اند.
2- به صور گوناگون مورد طرد و تحقیر اطرافیان و بویژه همسالانشان قرار گرفته اند.
3- ضعف مفرط در عملکردهای مختلف و توانمندیهایشان از خود نشان داده اند.
4- رویدادهای ناگوار و خارج از تحمل ظرفیت روانی خویش تجربه کرده اند.
5- مورد تبعیض بصورت مستمر و مکرر قرار گرفته اند.
6- در مقابل مراجع قدرت و بخصوص والدین همواره خود را ناچیز و فاقد جرئت و توانایی ابراز وجود تلقی می کرده اند.
7- نافرمانی آنان با تنبیه شدید پاسخ داده می شده است.
          نتیجه این یافته ها نشان می دهد مبتلایان به اختلال شخصیتی خودشیفتگی برای سرپوش گذاشتن بر احساس حقارت شدیدی که در طول زندگی داشته اند با استفاده از مکانیسم بزرگ منشی عمل می نمایند. به عبارت دیگر در پس نقابی از خودشیفتگی چهره ای مجروح وجود دارد که بس نازیبا و کریه است و باید با آن را با نقابی از زیبایی دروغین پوشاند تا اعتماد به نفس و قدرت را به صاحب آن برگرداند. عمق این جراحت از بیماری به بیمار دیگر تفاوت می کند اما هرچه بر شدت آسیب افزوده شود بر قطر این نقاب دروغین نیز اضافه می شود . جریان خود شیفتگی هیچگاه به ارضا و آرامش فرد خود شیفته منتهی نمی شود بلکه همچون نوشیدن آب شور بر تشنگی وی مدام می افزاید و وی را درگیر اعمال و رفتارهای خود شیفتگانه بیشتری می سازد. راز غرق شدن دیکتاتورها در اشتباهات بیشمارشان نیز در همین نکته کلیدی نفته است. از یک سو با اشتباهات و رفتارهای غیر منطقی و وهمی و مطلق گرایانه اشان بر خیل ناراضیانشان می افزایند و از دگر سو برای حفظ بنیان قدرت در مقابل تحقیر و مخالفت ناراضیان با رفتارهای خودمدارانه و اشتباه آمیزشان بیشتر در لاک خودشیفتگی خویش فرو می روند و این دور بسته سالها ادامه پیدا می کند تا جایی که دیکتاتو خودشیفته انرژی و رمق مقاومت خود را از دست می دهد و ناراضیان از شمارش خارج می شوند.پایان هر نظام دیکتاتوری با شورش و طغیان عمومی همراه می گردد و این در شرایطی اتفاق می افتد که هاله وهمی دیکتاتور در ساختاری وهمی ذهن وی را از هر گونه تحلیل و تفسیر صحیح موقعیتی که در آن قرار گرفته است باز می دارد. دیکتاتورها در چنین شرایطی اشتباهات جدی مرتکب می شوند و سقوط خویش را تسهیل می سازند.
         قذافی برای نمایش قدرت و بزرگمنشی خویش همیشه به اعمالی اقدام می ورزید که به نحوی وی را از دیگران متمایز سازد. وی علاقه شدیدی به مطرح شدن در رسانه های جمعی جهان داشت و برای نیل به این منظور به رفتارها و اعمال عجیب و غریب و اسکیزوفرنی وار دست می زد. لشکری از زنان حفاظت وی را به عهده داشت که انعکاسی از نیاز وی به مادری است که در کودکی وی را تنها گذاشته بود و حال در آغوش این زنان وی را دوباره بازیابی می کرد. ژستهای کودکانه وی در برابر دوربین های خبرنگاران نوعی واپس روی به دوران کودکی وی است تا بر احساس اضطراب همیشگی اش غلبه کند. مخفی ساختن چشمان خود در پشت عینکی تیره در اصل آشکار ساختن بدبینی و تعارضی که نسبت به دنیای واقعی داشته است. رفتارهای ناگهانی و صحبت های غیر قابل پیش بینی وی در جلسات سخنرانی نمایشهایی بود که بصورت وسواسگونه وی را در مقابل دلهره احساس حقارت بنیادینی که همیشه از آن رنج می برده است حفظ  می نمود. دیکتاتور بینوا میل عجیبی به متفاوت بودن با دیگران داشت. لباسهای خاص می پوشید و خیمه و خرگاه خود را در هر سفری ولو به سازمان ملل به همراه خویش داشت تا دوربینها و نگاهها را به سوی خود جلب کند و همه جا از وی سخن باشد تا میل قدرتمند خودشیفتگی وی را تسکین و تعدیل بخشد. خود را گاه رهبر جهان عرب می پنداشت و گاه ناخودآگاه با تحقیر افراد حاضر در جلسات بین المللی و حتی پاره ساختن کتابچه مرامنامه سازمان ملل در نزد اعضا تفوق و برتری خود را به رخ آنان می کشید. این دیکتاتور خودشیفته همانند سایر خود شیفته ها از سازمان روانی شکننده ای برخوردار بود. با بمباران کاخ و تحقیر شدیدی که امریکائیان به وی وارد ساختند با انفجار هواپیمای مسافربری آنها واکنش نشان داد و فاجعه لاکربی را رقم زد . اوج تحقیر وی با قیام همگانی مردم لیبی آغاز شد. دیکتاتور زخم خورده خود شیفته آنها را مشتی حیوان و موش خطاب کرد که ناچیزند و بی ارزش. او حتی گفت که مردم به خاطر او جانشان را هم فدا خواهند کرد. این روانی متوهم حتی تا آخرین ساعتها هم حاضر نشد از دنیای وهمی و بیمارگونه خویش برای لحظه ای خارج شود و واقعیت را مشاهده کند و شاید حتی تا لحظه مرگ نیز خویشتن را اسطوره ای بپندارد که در جهان بی مانند است و دگر مادر گیتی مثل او نخواهد زاد!!.

چهارشنبه 12 مرداد ماه سال 1390
آمنه

             آمنه دختری که ناجوانمردانه به دست بیماری عاشق نما با اسید زیبایی و بینایی اش را از دست داده بود در اقدامی عجیب و نادر جانی سنگدل را بخشید و چشمهای او را به او بخشید. دخترک شاید برای همه عمر دیگر شانسی برای یک زندگی عادی نداشته باشد اما بزرگواریش می تواند زمینه ای باشد برای ترویج روحیه بخشش که مدتهاست به فراموشی سپرده شده است در این سرزمین. تصاویر دهشتناک اعدامیان و فیلمهای صحنه های تکان دهنده مرگ به وفور اینترنت و روزنامه ها و مجلات و در عرصه خیابانها بی گمان ذهن همگان را می خراشد و خشونت را تا فجیع ترین وجه آن می پراکند و حداقل  آسیب آن افسردگی است و حداکثر آن قبح زدایی از پلیدی کشتن است ولو به حق !!. به یاد دارم پسرک  خردسالی در دهی کوهستانی  با پرتاب سنگ پیری نود ساله بددهن و هرزه گو را به قتل رسانده بود. سالها در زندان ماند تا به هجده سالگی رسید . خانواده دردمند او که فقر همزادشان بود به هر وسیله ای متوسل شدند برای رضایت از خانواده مقتول. فرزندان مقتول به شهادت بسیاری از مردم آن روستا پیرمرد را قبل از مرگ رها ساخته بودند به امان خدا  و حتی از لقمه نانی دریغ داشتند برای وی. به درخواست خانواده بینوای قاتل با همه آنها ملاقات کردم تا شاید رضایتشان جلب کنم اما خشم بیموردشان و واکنش هیستریک و اغراق آمیزشان حتی مرغ پخته را  هم به خنده وا می داشت. آن پیر فرتوت و درمانده  را به عرش رسانده بودند و از کراماتش می می گفتند و مثل ابر بهار اشک می ریختند. الغرض چون پولی برای دیه در میان نبود بر کشتن پسرک متفق شدند و بر دار مجازات او را آویختند . پسرک نحیف در زندان به نوجوانی رعنا مبدل شده بود آنگونه که پاهای وی از تابوت به هنگام تحویل نعش به خانواده بیرون مانده بود.داستان فداکاری آمنه باید در کتابهای درسی ایرانی به عنوان الگوی گذشت و بخشش به ایرانیان معرفی شود شاید اندکی از خشونت مواج و رو به تزاید این سرزمین کاسته شود.


چهارشنبه 5 مرداد ماه سال 1390
روانکاوی قاتل نروژی

            آندرس  برویک 32 ساله نروژی قبل از کشتن حدود نود نفر مصاحبه ای خیالی با خودش ترتیب داده بود که از لحاظ سبب شناسی  روانی و رفتاری حاوی نکاتی است که انگیزه وی را از این اقدام وحشتناک به روشنی فاش می سازد.  در این مصاحبه می توان به یافته های مهم زیر در ریشه یابی این حرکت جنون وارانه دست یافت :

1- نگاه وی به اسلام و مسلمین افراطی و با رگه های هذیانی آغشته است. هجوم مسلمین به اروپا برای وی به عنوان واقعیتی دردناک تلقی شده که باید هر چه سریعتر جلوی آن گرفته شود. گفتار وی ترکیبی از واقعیت و استنتاجهای وهمی و برداشتهای غیر واقعی از بدیهیات است. چنین مکانیسمی در محتوای هذیانات افراد مبتلا به اختلال هذیانی به خوبی مشهود است. در این بیماران چهارچوب هذیانات فرد سالم و منطقی به نظر می آید اما در درون آن با تبیین های اشتباه و وهمی و غیر منطقی نوعی درک دوپهلو وفاقد انسجام عقلانی به چشم می خورد که می تواند به عنوان موتور برانگیزاننده رفتار باعث بروز اتفاقات ناگوار گردد.  آنچه که در بیماران مبتلا به اختلال هذیانی بسیار مشهود است نوعی باور وسواسگونه و غیر قابل تغییر به امری است که از نظر آنان مطلق وحتمی است و دیگران به هیچ وجه قادر به ایجاد تغییر در این عقیده نیستند.
2- به باور این فرد مسلمانان با سکونت در اروپا بتدریج رویارویی با اروپاییان را پیشه ساخته و عرصه را بر آنان بشدت تنگ خواهند ساخت. اسلام ستیزی و اخراج مسلمانان از اروپا تا سال 2020آخرین فرصت اروپا برای بقا می باشد. هجوم مسلمانان به اروپا واقعیتی است که نمی توان از آن اجتناب نمود. اما اشتباه این تروریست این است که همه این مسلمانان برای نابودی اروپا لشکر کشی کرده اند و قصد نابودی فرهنگ آنان را دارند در حالیکه واقعیت بر این نکته صحه می گذارد که عواملی چون رفاه بیشتر و بهره وری از امکانات اروپا و عدم ثبات و امنیت و آرامش در کشورهای مسلمان نشین باعث گرایش آنان به سکونت در اروپا شده است و نه دلایل بنیاد گرایانه و افراطی . با تغییر قوانین به راحتی می توان حضور مسلمانان را در اروپا کنترل کرد و نیازی به لشکرکشی و اقدامات خشونت آمیز و رفتارهای خصمانه با این مهمانان نیست. اما در ذهن بیمار آندرس برویک اوهام دشمن پندارانه بشدت قدرت و انسجام یافته به حدی که با اقدام پیشدستانه و کشتن دهها نفر می خواهد از کشته شدن اروپائیان جلوگیری به عمل آورد.
3- در این مصاحبه مهاجم روانی در سخنی خود را در مقام وهمی یک منجی بزرگ قرار می دهد و از بخشیدن گناهان کسانی که به نحوی باعث حضور مسلمانان در اروپا شده اند از جمله مارکسیستها توسط خود صحبت به میان می آورد!!. در اصل این نکته اهمیت کلیدی برای آشکار ساختن محتویات بزرگمنشانه و تسلط طلبانه سازمان آسیب دیده باورها و اعتقادات هذیانی وی دارد و تشخیص ما را دقیقتر و کاملتر می سازد.
4- ولادیمیر پوتین و پاپ دو فردی هستند که موضوع همانند سازی وی قرار گرفته اند. نقطه مشترک این دو فرد کارنامه درخشانشان در برخورد با مسلمانان است. پاپ نماینده کلیسا و صاحب فتوا در حذف مسلمانان از صحنه اروپا است و پوتین نیز با کشتار بیرحمانه مسلمانان در چچن از آزمون اسلام ستیزی به زعم این بیمار بینوای پارانوئید  بر آمده است. جریان همانند سازی وی نشاندهند سازمان بندی دقیق وهمی و هذیانی عملیات کشتار نود انسان بیگناه در طی سالها برنامه ریزی بوده است. هر چند افرادی نظیر آندرس برویک از بیماری روانی و اختلال جدی در سازمان ادراکی و شخصیتی خود رنج می برند اما به سادگی ملعبه دست سیاستمداران و افراط گرایان و جریانات ذینفع قرار گرفته و به عنوان مهره ای عالی به خدمت گرفته می شوند.

دوشنبه 3 مرداد ماه سال 1390
زنا با محارم

           زنا با محارم یکی از واقعیتهای تلخ زندگی جامعه ایرانی است. به رغم پنهانکاریهای فراوان در کلینیکهای روان درمانی  به وفور قربانیان این انحراف مشاهده می شوند که سالها بار رنج و درد عوارض را به دوش کشیده و در جستجوی درمان بر آمده اند. تاکید غیر منطقی بر جدا سازی دختران و پسران و جلوگیری از هر گونه ارتباطی ولو سالم و منطقی در بین آنان باعث ایجاد عدم تعادل روانی و جسمانی گردیده و در موقعیتهای دیگر به تخلیه می انجامد. رابطه جنسی بین خواهر و برادر از شایعترین انواع زنا با محارم در ایران می باشد. آمار دقیقی نمی توان برای این آسیب جنسی بیان نمود اما شواهد و ظواهر از شیوع نگران کننده آن خبر می دهد. یافته های شخصی من نشان می دهد هر چه سن فرد به هنگام  وقوع ای نوع رابطه کمتر باشد به همان نسبت عوارض و علائم آن شدیدتر خواهد بود. آسیب جنسی به قربانی در درون خانواده معمولا" تکرار پذیر بوده و به دفعات و در طی ماهها و سالها ادامه می یابد. معمولا" به همراه این انحراف  مشکلات و آسیبهای روانی در یک یا هر دو طرف رابطه وجود دارد. ساختار خانواده دچار تزلزل است و تنش و درگیری بین اعضا خانواده چنین قربانیانی بسیار فراوان می باشد. رابطه بین پدر و دختر و مادر و پسر در درجات بعدی از لحاظ آماری قرار دارد. در پروسه رواندرمانی با قربانیانی که هنوز با خانواده اولیه خود زندگی می کنند باید به روابط درون خانوادگی و پیشینه روانی و رفتاری  تمامی اعضای خانواده توجه داشت و مراجع را در فضای ارتباطات و داد وستدهای خانوادگی مورد درمان قرار داد و همزمان درمان انفرادی را نیز دنبال نمود و در افرادی که از خانواده اولیه به هر دلیلی جدا شده اند و بصورت مستقل زندگی می کنند باید تمرکز بر رواندرمانی و تکنیکهای تخلیه ای و بینش یابی و کاهش عوارض هیجانی ناشی از صدمات آن روابط باشد. 

          شرح حال یکی از قربانیان این آسیب از نوع پدر - دختر را بخوانید :

         " سلام اقای دکتر. من یه دختر بیست و یک ساله هستم. یه مشکلی داشتم که واقعا عذابم میده و هیچ وقت هم روم نمیشد رو در رو با کسی مطرح کنم . وهمیشه دوست داشتم به این شکل یعنی از طریق یه سایت با یه مشاور خوب مشکلم رو درمیون زارم 
 یکی از دوستام شمارو بهم معرفی کرد.خواهش میکنم راهنماییم کنید.
 دانشجوی رشته شیمی محض ام. دوتا خواهر و دو تا برادر دیگه هم دارم که اونا هم وضعیت تحصیلی بالایی دارن.

علی رغم وضعیت تحصیلی خونوادگیمون ، پدرم شعور بسییییییییییییییییییییییییییییییار پایینی داره. من اصلا ایشون رو پدر خودم نمیدونم نه تنها پدر بلکه ایشون رو اصلا عضو ادما حساب نمیکنم ایشون یک حیوونه یک حیوون. نه بیشتر نه کمتر . حیوونه.

دلیل حرفم هم بی حیایی ایشونه. که چند بار قصد تجاوز به من رو کردن(منظورم رابطه جنسی کامل نیست ولی خوب همون رابطه در حد کمتر) و به من دست درازی کردند. من هم از ایشون فرار کردم. اصلا روی این رو نداشتم که حتی با مادر و خواهرانم در این رابطه صحبت کنم. ایشون چندبار این کارو کردن. تا الان هم دیگه پیش نیومده.

مشکل الان من : من هروقت کلمه پدر به گوشم میرسه یاد اون صحنه ها میفتم که پدرم ایجاد کرد و اونقدر حالم به هم میخوره و اذیت میشم که به خدا سرم سوت میکشه انگار با تمام وجود اون صحنه جلوم نقش میبنده هرچند تلاش میکنم اینارو یادم بره ولی نمیشه واقعا نمیشه.

هروقت بحث روابط زناشویی میشه باز اون صحنه ها تو ذهنم تداعی میشه و اذیت میشم.

وقتی اون صحنه ها جلوم میاد واقعا میگم بدترین لحظات زندگیمه. چون واقعا سردرد میگیرم. قلبم تیر میکشه. شروع میکنم به خدا کفر گفتن که این چه بابایی بود چرا این بلا سر من بیاد.بی اختیار میزنم زیر گریه. به خدا این حرکتا مال یه روز یا دو روزم نیست . هروقت هروقت هروقت که این صحنه ها جلوم میاد این حالتا بهم دست میده.درست عین الان!. روزی هزار بار بابام رو نفرین میکنم. ولی نه جلوش. رابطم با بابام بیش از حد سرده زیاد بهش رو نمیدم تا اومد من میرم. ولی خوب با این وجود هیچ وقت به روش نیاوردم. نه از سر بزرگواری یا.... از سر اینکه روم نمیشه. دوم هم اینکه نگاش میکنم عقم میگیره حالم ازش به هم میخوره.

توروخدا بهم کمک کنید.خواهش میکنم."

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 357617


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Powered by  MyPagerank.Net