مشاوره و درمان اینترنتی توسط دکتر ابراهیمیdr.ebrahimi@gmail.com
مشکلات و ناهنجاریهای رفتاری و روانشناختی و خانوادگی خود را به یک روانشناس بالینی و روانکاو ( دکتر محمد رضا ابراهیمی)  بگویید.
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
خانم ۳۱ ساله  : فرزند گریزی
با سلام و عرض ادب
من و همسرم 5 سال است که ازدواج کرده ایم. 2 سال است که من تمایل به بچه دار شدن دارم ولی همسرم به هیچ عنوان راضی نمی شود. او معتقد است با شرایط کنونی کشور بچه دار شدن ظلم به خود آن بچه است و ما موجودی را به دنیا می آوریم که مجبور است این دنیا را تحمل کند. او می گوید که امکان ضعیفی وجود دارد که فرزندمان مثلا" در علوم و دانش در آینده  فرد موفقی باشد یا انسان برجسته ای شود تازه اگر آنطور شود هم می بینیم که افراد موفق هم از تمام جهات از زندگیشان راضی نیستند
او می گوید مثلا آیا من خودم یا تو یا هر کس دیگری چند روز خوش و به یاد ماندنی در زندگی داشته ایم که بتوانیم آنها را بشماریم  که حالا با بوجود آوردن یک بچه او را درگیر این زندگی کنیم
او همچنین از پذیرش مسولیت و تعهد بچه هم می ترسد. ما به هیچ عنوان مشکل مالی نداریم هر دو تحصیلکرده و شاغل هستیم. او یک شرکت موفق دارد.او می گوید که همه تربیت بچه در دست ما نیست و جامعه نقش مهمی در تربیت او دارد با توجه به انواع فسادهایی که در ایران هست من چطور می توانم مثلا بچه را در خارج  ا ز خانه کنترل کنم که او را مثلا ندزدند یا به اعتیاد نکشانند
همچنین من و او هر دو پیش بچه های فامیل و آشنا خیلی محبوب هستیم و این نشان می دهد که با بچه ها بلدیم چطور رفتار کنیم
 
با توجه به آنکه من 31 سال و همسرم 37 سال دارد مایلم سریعتر بچه دار شوم. هر آنچه که به ذهنم رسیده برای ایجاد تمایل او به بچه دار شدن بکار برده ام .  خواهشمند است مر راهنمایی فرمایید
 
پاسخ دکتر ابراهیمی :
 
تشخیصهای زیر با توجه به مطلب فوق قابل استناد است:
 
۱- همسر شما تا اندازه ای از افت خلق رنج می برد و در معرض ابتلا به افسردگی قرار دارد. استدلالهایش در خصوص فرزند داشتن سطحی و سیاه است و دید کاملا منفی نسبت به دنیا دارد.
۲- همسرتان بیش از حد به شما وابسته است. او می ترسد که با آمدن بچه شما را از دست بدهد. او نمی خواهد در زندگی عاطفیش رقیبی وارد شود.
۳- همسرتان از پذیرش مسئولیت هراس دارد. او نمی خواهد در شرایطی قرار بگیرد که مورد توجه و یا انتقاد دیگران به دلیل بی کفایتی واقع شود. فرزند پروری یک هنر است و همسرتان در این زمینه احساس خوبی نسبت به خودش ندارد.
از خصوصیات روانی و رفتاری همسرتان بیشتر بنویسید تا تحلیلهای دقیقتر و راهنمایی لازم ارائه شود.

پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
ناامید  ۱۹ ساله   : فوبی اجتماعی

با سلام من حدود 2سال است که دچار ترس واضطراب از حضور در جمع شده ام .یعنی درجمع دوستان این ترس را کمتر دارم من بیشتر با دیدن افراد خانوادگی دچارترس میشوم یعنی تا اسم آنها را میشنوم علایمی چون لرزش صداورنگ پریدگی ولرزش دست وپاو افزایش ضربان قلب را دارم .من به هنگام ورود انها به منزل دیگرانجا را ترک  میکنم وبه محلی میروم تا آنها که رفتند دوباره برمیگردم.این ترس خود بخود به وجود امده.حتی من کمتر سفر میکنم به خاطر علایم ذکر شده.  لذا از شما خواهشمندم که مرا راهنمایی فرمایید تا از این مشکل رهایی یابم زیرا که من این طور مورد تمسخرقرارمیگیرم را دوست ندارم.

 

پاسخ دکتر ابراهیمی :

دوست عزیز ! علائمی که ذکر کرده اید با حالتی تحت عنوان فوبی اجتماعی مطابقت دارد. با توجه به تجربیاتی که در این زمینه داشته ام در ایران بیشترین مبتلایان به این مشکل به دلیل تجربیات نا خوشایند قدیمی و بخصوص مسائل مربوط به خانواده و استرسهای شدیدی که به شکلهای مختلف تجربه می نمایند دچار این علائم می گردند. این اختلال در پس خود با موج شدیدی از اضطراب و دلهره عمل می نماید و دقیقا علائمی را که نوشته اید را باعث می گردد. لطفا از گذشته خودتان اطلاعات کاملی به همراه جزئیات برایم بفرستید تا نتیجه و تشخیص و راههای درمان را برای شما تئوضیح دهم. موفق باشید. 

 


پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
دختر ۲۷ ساله  : تردید در ازدواج
سلام
خسته نباشید
من دختری 27 ساله هستم با مردی حدود 44 ساله آشنا شدم که مجرد است و به دلیل اینکه تا حالا سرپرست خانواده بوده  است ازدواج نکرده است.
حقیقتا کمتر از سنش به نظر می آید و آدم شاد و سرحالی است و اخلاق خوب و مناسبی دارد. و از همون ابتدای آشنایی می خواست موضوع خانوادگی شود و قصد ازدواج دارد ولی من سرشار از تردید هستم از یک طرف نمی دانم موضوع را چه طور با خانواده در میان بگذارم چون تفاوت سنی زیاد است و با شناختی که از خانواده دارم مطمئن هستم موافق این موضوع نیستند و از طرف دیگر ایشان را آدم ایده آلی برای زندگی می بینم و واقعا این تردید من دارد در روابطمون تاثیر می ذاره. ایشان بسیار منطقی هستند و من نمی دانم چه کنم
لطفا مرا راهنمایی کنید.
 
 
پاسخ دکتر ابراهیمی :
 
در ازدواج سه عامل اصلی وجود دارد که در صورت تحقق ریسک به حداقل می رسد.۱- آزادی ۲ـ خواست ۳ـ آگاهی
 
به این سئوالات من لطفا پاسخ دهید :
 
۱- آیا در انتخاب ایشان از آزادی و اراده مستقل بر خوردار هستید  ؟
 
۲- آیا واقعا قصد ازدواج دارید ؟
 
۳- آیا اطلاعات کافی از این فرد و خانواده و گذشته وی دارید یا نه . کمیت و کیفیت این آگاهیهای شما از ایشان چه مقدار است ؟
 
به نظر می رسد شما عامل اصلی وجه اختلاف خودتان را با ایشان فقط مسئله سن ایشان در نظر گرفته اید. در حالیکه مسائل بسیار مهم دیگری نیز در
 
این زمینه وجود دارد که شما به آن توجهی ننموده اید.منتظر پاسختان هستم.

چهارشنبه 10 خرداد ماه سال 1385
مریم امیری : ترس از ازدواج


سلام اقای دکتر
من یه دختر خانم هستم که به تازگی بر سر یک جاده قرار گرفتم که نمیدونم اصلا چند تا راه داره
میخوام توضیح بدم و از شما کمک میخوام.امیدوارم منو راهنمائی کنین.من یه دختر ۲۴ ساله هستم.پدرم وقتی کوچیک بودم فوت شده.با مادرم زندگی میکنم.دختر خودساخته ای هستم که متکی به کسی نبودم .اما همیشه وجود یک مرد و یک همصحبت تو زندگیم لازم بوده و من اینو میخواستم.خواستگارهائی هم داشتم .از بچگی از دست داداشام آروم و قرار نداشتم و برادرهام بیشتر اوقات تو زندگیم تاثیراتی گذاشتن که هیچ وقت جبران نشده.حتی یکی از برادرهام وقتی به اون وکالت دادیم تا برامون کارهای دارائی و  ثبت زمینهامونو انجام بده زمین پدری رو که داشتیم  فروخت و با ما قطع رابطه کردو در کمال ناباوری و ناجوانمردی ما رو با زندگی و تنهائی و مشکلاتمون گذاشت و رفت.و خیلی اتفاقات ناجور دیگه که نگم بهتره.و فکر میکنم که همینها باعث شد که من نسبت به مردها بدبین بشم.حالا یه خواستگار واسم اومده که من احساس میکنم دوستش دارم اما خیلی دلهره دارم و میترسم که اون هم مثل داداشام از اب در بیاد و ادم مهربونی نباشه.خیلی میترسم.خیلی زیاد.قراره چند روز دیگه بیان خونمون واسه اشنائی و این که من و اون با هم صحبت کنیم.من دختر املی نیستم و رابطم توی اجتماع خوب بوده همیشه و هیچ وقت با خواستگارام اینطوری نبودم اما این بار حتی گیج هستم که به اون چی بگم و از کجا شروع کنم.میشه کمکم کنین؟من چیکار کنم؟چی بگم ؟من خیلی گیجم.خیلی.خواهش میکنم بگین چه کنم؟
 
 
پاسخ دکتر ابراهیمی :
 
 
مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد !  این مطلب در خصوص شما صادق است. تجربیات تلخی که در رابطه با برادرهایتان داشته اید باعث ایجاد جریانی از دلهره و ترس دائمی نسبت به جنس مخالف در شما شده است. برای تحلیل بیشتر و دقیقتر نیاز به جزئیات زندگی شما شامل اتفاقات و خاطرات و مسائل گوناگونی هستم که باعث ایجاد چنین حالتهایی در شما شده است. تمام ناگفته هایتان را برایم بنویسید. موفق باشید.
 


 


چهارشنبه 10 خرداد ماه سال 1385
آرمان (جلسه چهارم) : بیزاری از تن
آقای دکتر کماکان از قبول زحمت و محبت بی دریغتان متشکرم.
پدر من همانطور که گفته بودم به دلیل مشکلات جسمی و مالی خانوادگی زندگی سختی را گذرانده و همیشه با تلاش و پشتکار مثال زدنی به دنبال رسیدن به اهداف خودش هست...مطالعه از جمله کارهایی است که در شبانه روز شاید بیشتر از 7-6 ساعت وقتش را پر می کند و طبیعتاً نه با اعضای خانواده و نه با بستگان دور و نزدیک رابطه و رفت و آمدی ندارد.
با اینکه بیشتر مسئولیتها و کارهای خانواده برعهده مادر هستند همیشه موضع خودش را به عنوان همان مرد سنتی ایرانی حفظ می کند، بیشتر علاقه دارد که نگاهها و تشویقها چه از طرف مادر ، چه فرزندان و چه سایر دوستان و آشنایان به سمت خودش باشد. و در بحثها همیشه صاحبنظر هست و به خواسته اش می رسد.
تا جاییکه به یاد دارم در اوائل زندگی مشکلات خانوادگی زیادی داشتند، چون پدر تحمل بعضی حرفهای مستدلل مادر را نداشت، می داند که در خانه بیشترین بار زحمت به دوش مادر هست و مسلماً در برابر اظهارنظرهای او عکس العمل خشونت امیز نشان می داد. بطوریکه خاطره ای از مشاجره و کتک زدن مادرم را از سه سالگی به وضوح به یاد دارم ، کاملاً یادم هست که خودم را به خاطر اینکه کنار مادر نماندم نمی بخشیدم و همیشه آرزو داشتم آنقدر بزرگ و قوی شوم که دیگر چنین صحنه ای تکرار نشود.اما به مرور زمان و بزرگ شدن من و برادرم  کمتر چنین اتفاقاتی می افتد.
مادرم هم در خانواده مرفهی بزرگ شده و امکانات رفاهی و تحصیلی برایش فراهم بوده، و در زندگی مشترک احساس پشیمانی و شکست فراوان می کند ...اما واقعاً عاشق فرزندانش هست تا جاییکه در بسیاری موارد نگرانی و ناراحتیهایش بیش از اندازه هستند و مثلاً با یک سرماخوردگی ما به گریه می افتد. علاوه بر این حساسیت عجیبی در رفع نیازهای ما به بهترین نحو دارد حتی اگر از لحاظ مالی دچار مشکل شود.
آقای دکتر پدر من در روابط اجتماعی هیچ مشکلی ندارد اما در داخل خانه به جز نصیحت ، ایراد گرفتن و یا انجام کارهایش صحبت دیگری با ما ندارد. اما اگر مادر با من یا برادرم مشاجره داشته باشد همیشه از ما دفاع می کند و در ان لحظه هر کاری از دستش بر بیاید انجام میدهد حتی اگر خواسته نابه جایی داشته باشیم!و این را از روی محبت و دلسوزی می داند.در حال حاضر به دلیل اینکه برادرم با او پرخاشگرانه رفتار و بی احترامی می کند و همینطور به این دلیل که ادامه نحصیل نداده، اصلاً طرف صحبت قرار نمی دهد و در عوض با من راحتتر هست حتی در صحبتها از من تعریف می کند ولی از لحاظ عاطفی باهم راحت نیستیم.
اما در مقابل هم من و هم برادرم با مادر اوقات بیشتری را سپری کرده ایم.در کل از نظر روابط اجتماعی به دلیل رفت و آمد محدود ضعیف هستیم ...حتی اگر با مادر بیرون از منزل باشیم،غیبت بیش از سه چهار ساعت مساوی با جر و بحث و قهر است...و همیشه در خانه جو سکوت برقرار است.حتی دیدن تلویزیون و یا حال واحوال کردن با دوستان توسط مادر، من و برادرم محدود هست. در کل به قول یکی از نزدیکان، خانه ما جوی نظامی دارد. و از کودکی سر و صدا کردن یا شیطنت و بازی با صدای بلند اصلاً توجیهی نداشت.حتی پدر رفتن به کلاسهای ورزشی را برای ما موجه نمیدانست.
این تربیت تا جایی بر برادرم تاثیر گذاشته که به تنهایی جایی نمیرود و دوری از مادر را به راحتی تحمل نمی کند، نمی تواند برای مشکلاتش به تنهایی تصمیم بگیرد البته من در این موارد از او خیلی مستقل تر هستم.
هم پدر و هم مادر در کودکی همیشه به رفتار و لباس پوشیدن من ایراد می گرفتند، اما بارها با پرخاش کردن و به نوعی قهر کردن من دیگر کاری به نوع رفتار و ظاهرم نداشتند... به مرور من از کودکی پر هیجان و پر حرف،تبدیل به کودکی گوشه گیر ساکت، حساس و زودرنج شدم. شوریکه نیازهایم را حتی با مادر به راحتی در میان نمی گذاشتم.
و همیشه از اینکه با خواسته هایم مخالفت کنند با احتیاط انها را بیان می کردم:مثلاً چهار تابستان گذشت تا بالاخره موفق شدم رضایت انها را برای شرکت در کلاس کاراته جلب کنم...و دست اخر هم سعی می کردند همه جاپنهان کنند که من چه کلاسی می روم...
در محیط خانه به این دلیل که می بینند در کارهایی مثل تعمیر وسایل الکتریکی و دیجیتالی مستعد هستم و یا اینکه برای خرید و جابجایی وسایل همیشه حاضر هستم( در صورتیکه برادرم حاضر به انجام این کارها نیست) کمتر اعتراض می شنوم، اما امان از روزی که کسی در خانه ما باشد و یا مهمان جایی باشیم آنوقت هست که تیر موشکافانه و کنجکاوی دیگران جایی برای دفاع توسط پدر و مادر باقی نمی گذارد و اگر هم اعتراضی نکنند از حالات و رفتارشان کاملاً متوجه میشوم که ناراضی و عصبانی هستند...و هر وقت صحبت دوستانه ای پیش می آید از من می خواهند که به خودم بیایم و رفتارهایم را کمی تعدیل!!! کنم و به فکر زندگی آینده ام باشم.
هر دوی انها عقیده دارند رفتار من برای یک زن خیلی هم خوب است و تنها مشکل در لباس پوشیدن...آرایش نکردن و حرکات جذاب و دلربای زنانه نداشتن هست که آنهم باید تلاش کنم و آنها را تغییر بدهم!!! با اینکه مادرم در رشته تحصیلی مرتبط درس خوانده، با اکراه من به تغییرات طبیعی هنوز هم بعد از چندین سال درخواست مدام خواهش می کند که طبیعتت را بپذیر و قبول کن..سعی کن به خودت بقوبولانی که این واقعیت و طبیعت تو هست و باید انرا دوست داشته باشی....
غافل از اینکه علاوه بر این طبیعت ظاهری منفور مشکل بزرگتری هم وجود دارد:در سیستم خانواده ما( مانند خیلی از خانواده ها) جایی برای بیان احساسات درونی و امیال و گرایشهای جنسی نیست و  این گرایشها شروع مشکلات بزرگ من و حاد شدن اوضاع زندگی من هستند....تنها جایی که من برای بیان این موضوع داشتم در کنار یک دوست بود که با احترام به من گفت شاید همجنسگرا هستی!!!اما شرایط من خیلی متفاوت با این افراد هست....
بیصبرانه منتظر راهنمایی شما هستم  

پاسخ دکتر ابراهیمی :

هوش شما به کمکتان می آید و همانگونه که با دقت به بیان جزئیات می پردازید در درونتان نیز  به سرعت قادر به تجزیه و تحلیل و ایجاد تغییر هستید.

نکات زیر از لحاظ تشخیصی حائز اهمیت است :

۱-پدر من همانطور که گفته بودم به دلیل مشکلات جسمی و مالی خانوادگی زندگی سختی را گذرانده و همیشه با تلاش و پشتکار مثال زدنی به دنبال رسیدن به اهداف خودش هست...مطالعه از جمله کارهایی است که در شبانه روز شاید بیشتر از 7-6 ساعت وقتش را پر می کند و طبیعتاً نه با اعضای خانواده و نه با بستگان دور و نزدیک رابطه و رفت و آمدی ندارد.

تفسیر : پدر از روابط اجتماعی گریزان است . این مشخصه تاثیر مستقیم بر سایرین گذاشته است. مشکل جسمی  در این اتخاذ رویه نقش داشته است. چنین موقعیتی خانواده را از داد و ستد های عاطفی و اجتماعی بشدت باز داشته است.

۲- بطوریکه خاطره ای از مشاجره و کتک زدن مادرم را از سه سالگی به وضوح به یاد دارم ، کاملاً یادم هست که خودم را به خاطر اینکه کنار مادر نماندم نمی بخشیدم و همیشه آرزو داشتم آنقدر بزرگ و قوی شوم که دیگر چنین صحنه ای تکرار نشود.

تفسیر : روابط نامتعادل پدر و مادر باعث  ایجاد هسته های اولیه اضطرابی در گذشته شده است.تصور شما از تن بشدت تحت تاثیر این هسته های اضطرابی قرار گرفته است

۳- اگر مادر با من یا برادرم مشاجره داشته باشد همیشه از ما دفاع می کند و در ان لحظه هر کاری از دستش بر بیاید انجام میدهد حتی اگر خواسته نابه جایی داشته باشیم!و این را از روی محبت و دلسوزی می داند.در حال حاضر به دلیل اینکه برادرم با او پرخاشگرانه رفتار و بی احترامی می کند و همینطور به این دلیل که ادامه نحصیل نداده، اصلاً طرف صحبت قرار نمی دهد و در عوض با من راحتتر هست حتی در صحبتها از من تعریف می کند ولی از لحاظ عاطفی باهم راحت نیستیم.

تفسیر : همانند سازی شما با پدر صورت گرفته است. چنین موقعیتی شما را از جریان همانندسازی نرمال دور ساخته است. رفتار پدر شما را دچار تعارض نموده است. از یک طرف پدر با شما راحت است و از طرف دیگر با او راحت نیستید.

۴-  به مرور من از کودکی پر هیجان و پر حرف،تبدیل به کودکی گوشه گیر ساکت، حساس و زودرنج شدم. طوریکه نیازهایم را حتی با مادر به راحتی در میان نمی گذاشتم.
 

تفسیر : به مرور از مادر دور شده اید. به عبارت دیگر هویت شما در نقشی زنانه قرار نگرفته بود.

۵-در سیستم خانواده ما( مانند خیلی از خانواده ها) جایی برای بیان احساسات درونی و امیال و گرایشهای جنسی نیست و  این گرایشها شروع مشکلات بزرگ من و حاد شدن اوضاع زندگی من هستند...

تفسیر : فضای همراه با اضطراب گذشته به تدریج جریان غیر قابل تغییر و نامنعطفی را ایجاد نموده که در حال حاضر به شکل ناتوانی در بیان احساسات  درونی و ابراز عواطف نسبت به یکدیگر و دیگران و حتی جنس مخالف و در نهایت بیزاری از تن نمایانده می شود.

از احساسات ناگفته خود بخصوص تجربیات جنسی زندگیتان بیشتر بنویسید. موفق باشید


پنجشنبه 4 خرداد ماه سال 1385
مرد ۲۵ ساله : وسواس فکری و اضطراب

من مرد25 ساله هستم، مجرد وداری تحصیلات دیپلم  ودر حال حاضربیکارم وبخا طر مشکلات روحی که دارم وروز به روز هم زیادتر می شه می خوام با یک پزشک روانشنا س صحبت کنم
یکی از مشکلاتم اینکه من یک روحی پرخا شگر نسبت به نزدیکا نم (مادرم ، پدرم وخواهرم) دارم  با اینکه از نظر قلبی واعتقادی دوستشان دارم ولی وقتی کار اشتباهی ازم سر میزنه وبه من میگن ( البته بسته به شدت وضعفش ) من عکس العمل نشون میدم( گاهی اداشون در میارم وگاهی داد ، بیداد ،دعواوگاهی هم اگه چیزی یا نقطه ضعفی ازشون داشته باشم میگم ) البته زودم پشیمون می شم و معذرت می خوام ولی اگه من اون لحظه نبخشن من هم نسبت به معذرت خواهی کمی بی تفاوت تر میشم
دومین مشکلم که از نظرخودم خیلی مهم اینکه من اگه یک مشکل عاطفی یا کاری یا تحصلی برام پیش بیاد هم خودم  برای خودم بزرگش می کنم (طوریکه تا مدت زیادی به اون موضوع فکر می کنم ) وباعث میشه که دست از تلاش برای موفقیت در اون کار یا پرداختن به موضوعات دیگر بردارم وبا نا راحتیم خوانوادهم ازار بدم هر طوری هم می خوام فراموش کنم نمی شه مثالا من پارسال باخاطر اینکه یکی از دوستان دوران خدمتم بعد از خدمت از طریق روزنامه توی یک شرکت کارگیر اورده بود تصمیم گرفتم بعد از دوسال برم دنبال کارخوشبختانه توی یک شرکت که خیلی به خونه نزدیک بود کار گیر اوردم( این موضوع مربوط به شهریور 1384 هست) تو شرکت من به یک خانم که توی قسمت فروش با من همکار بودو لیسانسه کامپیوتر بود، علاقه مند شدم ولی هیچ وقت روم نمی شد چیزی بگم (اون دختری بود که ازنظر اخلاقی ورفتاری خیلی سنگین بود ونسبت به تمام دخترهای که تو زندگیم دیدم بهتر بود و هست)بعد از مدتی نسبت به کارم  دل زده شدم و از شرکت تصمیم گرفتم برم روزی که داشتم میاومدم خیلی دوست داشتم که یطوری باهاش رابط داشته باسم ولی مسائل انقدر سریع اتفاق افتاد که من حتی تصویه حساب هم نکردم موقع خارج شدن احساس کردم کسی تا دم در اومد سرم که بلند کردم همون دختر بود ولی نمی دونم بخاطر کاری تا اونجا اومد یا نه چند دقیقه ای بود ومن نگاه کرد ،منم بدون اینکه حرفی بزنم یا خداحافظی کنم اومدم خانه ،عصر اون روز با یکی از همکارای مرد اون شرکت قرار گذاشتم ورفتیم بیرون ، وقتی اخر حرفاش ازمن پرسید تو مدت 4 ماه عاشق کسی تو شرکت شدم یا نه می خواستم بگم اره ولی نتونستم وموضوع عوض کردم چند روز بعد از این ماجرا تصمبم گرفتم خودم با درس خواندن برای کنکور امسال سرگرم کنم تا به اون فکر نکنم ولی نتونستم و بیشتر از همه حرف همکارم آزارم می داد احساس حیون بودن درموردخودم می کردم  تااینکه نزدیکای عید رفتم که تصویه حساب کنم وسفته هام بگیرم تقریبا با همه همکارای مردم ومنشی سلام واحوال پرسی کردم ولی خجالت کشیدم با اون احوال پرسی کنم .شب عید سعی کردم به موبایلش sms   بزنم ولی نشد (به قول معروف کار حسنی کردم ) الانم با وجود اینکه تقریبا 3 ماه از عید گذشته نمی تونم فراموشش کنم ونمی دونم چطوری هم باهاش رابطه برقرار کنم
الان هم ممنون میشم اگه من را راهنماییی کنید که مشگلاتم راحل کنم یا حداقل این دختر فراموش کنم  

 

پاسخ دکتر ابراهیمی :

کسانی که وسواس فکری دارند علائمی را که شما نوشته اید را از خود نشان می دهند: زود عصبانی می شوند و زود هم پشیمان می گردند. در روابط بین فردیشان با دیگران با حساسیت واکنش نشان می دهند. در تصمیم گیریهایشان برای کار و ازدواج و ... با دوگانگی و تردید رفتار می کنند. بیش از حد وارد جزئیات می گردند. تفسیرهایشان از رفتارهای دیگران با افراط همراه است. نوسان در عواطف و احساسات از خودشان نشان می دهند. و در روابط با دیگران ثبات و یکنواختی کافی ندارند.

عاشق دختری شده اید که از او چیز زیادی نمی دانید. از یک طرف به شدت فکر دوست داشتن او را دارید و از سوی دیگر قادر به برقراری ارتباط با او نیستید. به عبارت دیگر از رفتن به سوی او هراس دارید. گفتم فکر دوست داشتن به این دلیل که فکر آن دختر به شکلی وسواسگونه در ذهن شما تثبیت شده است. ۲۵ سال دارید اما از روبرو شدن با جنس مخالف وحشت دارید. افکار شما و بویژه افکار جنسی در حد شدیدی به شکل وسواسی ذهن شما را مورد هدف قرار داده است. تعارضات جنسی مانع بروز رفتارهای عادی در شما در رابطه با اطرافیان و بخصوص جنس مخالف شده است. برای تحلیل بیشتر از گذشته و خانواده و سالهای اولیه زندگی و و کیفیت و نوع این روابط با جزئیات کامل بنویسید. موفق باشید.

 



پنجشنبه 4 خرداد ماه سال 1385
آرمان ( جلسه سوم ): بیزاری از تن
آقای دکتر سلام و خسته نباشید:
     برایم از وجود مادر گفتید..شاید تا به حال به این موضوع فکر نکرده باشم..اما امروز تن برای من قفس و زندانی شده که تنها راه خوشبختی را در فرار از این قفس می دانم. روزهای اول عروسکهای اتاق برایم رقبای کشتی بودند، روزهای بعد با شخصیتهای کارتونی مثل زورو الگو سازی می کردم...در سه چهار سالگی آرزو داشتم قهرمان جودو باشم....همیشه درذهنم یک آرزو بود :اشتباهی رخ داده و روزی خداوند این اشتباه را درست خواهد کرد.....آقای دکتر شاید در تمام این سالها اطرافیان برای من مانند همان آینه اتاقم بودند که همیشه به من دروغ می گفت و تنها راهی که داشتم این بود که آنها را نبینم تا راحت زندگی کنم.
       اوائل خیلی راحت می گفتم من پسر هستم..اما کم کم فهمیدم باید سکوت کنم!...همیشه دلم می خواهد و می خواسته که حامی باشم نه حمایت شونده...دلم میخواسته که مستقل باشم.نه وابسته ....در دوران مدرسه خیلی اوقات از دوستانم حمایت می کردم تا حدی که گاهی زد و خوردهایی در راه پیش می آمد...یکسال اول مدرسه را با وجود مقررات مدرسه بدون مانتو و مقنعه به مدرسه رفتم...اما با تغییر مدرسه بالاخره مجبور شدم همرنگ چماعت شوم....نقاشی و ساختن خانه با لگو بهترین سرگزمیهای تنهایی من بودند و بیشتر نقاشیهایم زندگی روزمره یک شهر،مسابقه ماسینها، سرخپوستهای جنگنجو و ... بود سرگرمی دوست نزدیکم مقایسه زیبایی خانمهایی بود که عکسی از آنها داشت یا خودش می کشید و این برای من کسل کننده ترین و بی مفهوم ترین بازی بود.
      هر دو در یک زمان دوچرخه دار شدیم اما دوستم تا مدتها با چرخهای کمکی بازی می کرد و از افتخارات من این بود که در دو روز آنقدر زمین خوردم تا وقتی یاد گرفتم از شدت جراحت به زورمی ایستادم با اینکه خانواده موافق بازی در کوچه و خیابان نبودند با اصرار اجازه میگرفتم ... و در خیابان سالها همه من را پسری پرجنب و جوش می دانستند و خیابان برایم محل حکمروایی و جایی بود که احساس آزادی می کردم.
     همیشه از مهمانی رفتن متنفر بودم مخصوصاً وقتی مجلس خانمها و اقایون جدا بود....از رقصیدن بدم نمی آمد اما از اینکه می گقتن این دختره مثل پسرا می رقصه فراری بودم چون نگاه سنگین اطرافیان را احساس می کردم که حکم می کنند تو دختری...تابستونها یه قسمت از اوقات فراغت کیتهای الکترونیکی می ساختم و وقتی کار تمام می شد بهترین لحظات عمرم رو تجربه می کردم اما نگاههای سنگین همه جا بودند حتی فروشنده ها و رهگذرها.
از 4 سالگی کلاس شنا می رفتم اما کم کم خجالت می کشیدم چون احساس می کردم در این جماعت راحت نیستم...ان روزها به بازی با دخترها اصلاً علاقه ای نداشتم، و اگر در بین اونها بودم همیشه به دنبال کاری برای ترساندن و اذیت آنها می گشتم...و مسیر –خاله بازی و مامان بازی- اونها رو به گردش توی یک جزیره خیالی با انواع ماجراجوییها تغییر می دادم.
       تجربیات کودکی برایم شیرین بودند اما به مرور همه چیز تغییر کرد از تغییرات طبیعی بدن وحشتزده بودم و همیشه متنفرامیدوار بودم هیچوقت این تغییرات به سراغ من نیایند...زمانی رسید که پسرها برای دوستانم جذاب بودند و شاید خیلی زودتر از اونها دخترها برای من جذاب شده بودند..ترس از گناه از اون روز من رو به جنگ با خودم کشوند...دیگه به جایی رسیده بودم که از دخترها فاصله می گرفتم و این مشکل روز به روز بزرگتر و بزرگتر شده...از طرفی از وجود خودم بیزار بودم...حتی در تنهایی از وجود خودم فرار می کردم چون واقعیت ظاهری برای من قابل قبول نیست....همیشه برایم جای سوال بوده که چرا من در این جسم آفریده شدم...
      همیشه علاقه داشتم مستقل باشم مخصوصاً از لحاظ مالی..حتی از کلاس سوم و چهارم برای بچه ها کارت بازی یا جاکلیدی درست میکردم و اونها رو با پول یا وسایل دیگه مبادله می کردم با اینکه پول روزانه من از همه اونها بیشتر بود... در زمینه مالی انقدر اهل ریسک هستم که همه متعجب میشوند چون هم پدر و هم مادر من کامند بودند و اصلاً اهل این کارها نیستند .....
و بدترین دوران زندگیم زمان دانشجویی بود که 24 ساعت شبانه روزاخلاق و کارهایم زیر ذره بین بود...و به دلیل بافت جامعه و محدو بودن روابط دختر و پسرها برای عده ای سرگرمی و راه فرار از عقده های درونی بودم و برای عده ای اونقدر غریبه که اصلاً برایشان قابل درک و باور نبودم، حتی یک بار با دانشگاه مشکل پیدا کردم و از آن روز مجبور شدم بیشتر از قبل پنهان شوم بیشتر از قبل ساکت باشم و از همه دوری کنم .....
تا امروز که با وجود این احساس از آرزوها و حتی زندگی روزمره عقب افتاده ام چون خودم را یک زندانی می بینم که می بایست با روحم مبارزه کنم و اون رو سرکوب کنم انهم فقط به دلیل اینکه در اجتماع تعریف سالمی برای من وجود نداره و باید علائقم راپنهان کنم.

 

پاسخ دکتر ابراهیمی :

دختران الگوی همانند سازیشان را مادر قرار می دهند. در جریان طبیعی رشد همراهی روانی با مادر تضمین کننده همانندی تن و روان در یک دختر خردسال است. در صورتیکه به هر دلیلی این همانندسازی دچار اختلال شود و یا موانعی در سر راه آن قرار گیرد و یا تاخیر در این پروسه طبیعی صورت پذیرد هماهنگی روان و تن در دختر دچار آسیب و ناهمگونی و تضاد و شقاق می گردد. نتیجه نهایی چنین رویدادی احساس ناخوشایندی است که به شدت فرد را آزار می دهد. و باعث ایجاد یا نظام رفتاری خاص در وی می گردد. مشخصه اصلی این چهارچوب رفتاری متفاوت به شکل تظاهرات رفتاری ویژگیهای جنس مقابل می باشد. بیزاری از تن به شکل طرد و حذف خصوصیاتی می گردد که با ساختار روانی و رفتاری وی در تضاد می باشد. به دلیل شرایط فرهنگی خاص در ایران این دو گانگی در کدهای ارزشی و اعتقادی و اجتماعی دارای تعریف مشخصی نمی باشد و در نهایت بار استرسی شدیدی را بر فرد وارد می سازد تا حدی که گاه ادامه زندگی بر دشوار می گردد. آرمان عزیز در شرایط سختی قرار دارد. به عنوان یک روانشناس که هزاران ساعت تجربه بالینی را پشت سر گذاشته ام نوشته های او احساسهایش را برایم بخوبی قابل درک و فهم می سازد. راه آغازین درمان آگاهی یابی کامل می باشد . آرمان باید شرایطی را برای خود ایجاد نماید که در جریان آن به روند بینش یابی و افزایش اطلاعات خود در خصوص علل ایجاد این حالات بیفزاید. هر چه در این مسیر با ثبات و قدرت و توانمندی بیشتری گام بردارد به همان ترتیب به آرامش نزدیکتر خواهد شد. در این راه آگاهی مقصد است چرا که در کنار آن سلامت قرار دارد.از آرمان می خواهم که از پدر و مادر و روابط خود با آنها بیشتر برایم بنویسد. 


دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1385
آرمان( جلسه دوم) : تردید نسبت به تن
آرمان


 

آقای دکتر ابراهیمی قبل از هر چیز از شما به خاطر لطف و محبتتان متشکرم ، در نامه قبل سعی کردم تا جاییکه امکان داشت و به فکرم می رسید خصوصیاتم را بنویسم، و دقیقاً نمی دونم چه مطالب دیگری باید عنوان کنم(ببخشید اگر محاوره ای می نویسم)....اما باور کنید از این وضع خسته هستم...از اینکه مثل یک فرد بی هویت روزنه امیدی در آینده ام نمی بینم، واقعاً می ترسم....بارها خواستم موضوع را با مادرم در میان بگذارم یا اینکه بارها با اطرافیان بحث کرده ام اما هیچ کس باور نمی کنه که رفتار من تقلید نیست، وقتی از لباسی بدم میاد مادرم می گه اصلاً معنی نداره، چرا بدت میاد؟ بپوشی خوشت میاد ، امتحان کن ببین چقدر قشنگه! اصلاً هیچ کس متوجه نیست من چه حالی می شم وقتی لباس زنونه میبینم.
گاهی که با پدر ومادرم بحث میشد می گفتن: داری ادای پسرا رو در میاری تو دختر خوبی هستی و بهتره یه زن قوی باشی نه اینکه هی بخوای ادای مردا رو در بیاری!!! اگه دوست داری موهات رو کوتاه کن، اما یک بار هم بگذار بلند شن ببینی چقدر قشنگ می شی!!! اگه دلت می خواد مثل یه شیر زن زندگیت رو خودت بساز، اما خوب بالاخره هر کسی یه روز باید زندگی مشترک شروع کنه، حالا یکی زود، یکی دیر!!!! می بینید وقتی این حرفها رو می شنوم حس می کنم اگه از درونم فیلم مستند هم بسازم اونا تخیلی می دونن و باور نمی کنن...حس می کنم توی دنیا هیچ موجودی وجود نداره که حرفم و رفتارم رو درک کنه.حس می کنم امثال من به تعداد انگشتای دست هستن و فقط باید با رفتارشون بجنگن تا یه روزی اصلاح بشن.
همیشه با خودم فکر می کردم کار می کنم و یه روزی از این کشور میرم، فکر می کردم از نظر مالی که خیالم راحت باشه می تونم به خودم کمک کنم، و دور از این نگاههای به ظاهر نزدیک اما در واقع دور، عمل می کنم و جایگاه واقعیم رو در زندگی پیدا می کنم...اما خوب از طرفی هم از اینکه مبادا به خانواده ام ظلم باشه و یا مجبور بشم رابطه ام رو با اونها قطع کنم می ترسم.و می دونم اونهم راه سخت و دور از ذهنی هست..اونهم برام یه خواب و رویا شده.
باور کنید اونقدر خودم رو تنها احساس می کنم و ضعیف می دونم که هیچ آرزو و امیدی برای آینده ندارم. پدر من در واقع سیتسم مرد سالاری رو قبول داره، و همیشه با این سیستم سعی در رفع نیازهای ما داشته و از لحاظ عاطفی نه من و نه برادرم نمی تونیم باهاش ارتباط برقرار کنیم....مادرم هم اونقدر به خاطر ما زحمت کشیده که به خودم اجازه نمی دم به خاطر حل مشکل من هم عذاب بکشه...برادرم هم که مشکلات خاص خودش را داره، چون دانشگاه نرفته و در سن 24 سالگی هنوز شغل خاصی نداره. بیشتر من رو راهنما و پناه خودش می دونه.
من در واقع برای همه یک دختر موفق و قوی هستم که کم حرف هستم، مظلوم و ساده پوش!!! و گریزان از آرایش و خلاصه اگه رفتاری متفاوت ببینن براش یه جوابی درست می کنن و ناشی از عاطفی نبودن، اخلاق خشک و .... می دونن.و گاهی هم می گن جات با برادرت عوض شده!
اونها نمی خوان قبول کنن من که از سن 3-4 سالگی با عروسکهام کشتی می گرفتم یا اصلاً باهاشون بازی نمی کردم، من که توی مهدکودک با پسرها توپ بازی می کردم...توی خونه از اینکه همه جا به مامان بابا پناه بیارم بدم میومد....لباسهای مهمونی رو توی ماشین با لباس راحتی (بلوز و شلوار)توی ساکم عوض می کردم تا امروز که 30 سال گذشته تحت فشار روحی هستم و واقعاً این رفتار ساختگی و تلقین نیست.
با توجه به خصوصیات مادرم اونها تعجب می کنن که چنین دختری داره! اون از بچگی دوست داشته روزی دختری داشته باشه که براش پیراهن و لباس بدزوه و بهترین رو بخره دختری که همه رو خیره کنه!
خودش همیشه شیک پوش ترین بوده و توی خونه یه کدبانوی واقعیه....توی خیاطی و کارهای دستی و آشپزی همه جا زبانزد هست.
پدرم هم با اینکه رفتار خشکی داره اما در مورد من و برادرم هیچ سخت گیری خاصی نمی کنه و تقریباً توی انتخاب لباس و رفتار میگه هرطور راحت هستید رفتار کنید.
توی این سیستم من خودم را محکوم به سکوت می بینم...من به خانمها گرایش دارم و اونها برام جذاب هستند، من ازاینکه بتونم به کسی کمک کنم احساس خوشایندی دارم...از اینکه وارد بحثهای مختلف کامپیوتر ، تکنولوژی، و ... بشم لذت می برم. این رو می دونم که هر خصوصیتی که نام ببرم ممکنه یه خانم هم داشته باشه...اما خانمی ندیدم که همه این خصوصیات رو باهم داشته باشه.
حتی کسی رو ندیدم که از دیدن خودش اینقدر متنفر و منزجر باشه...کسی رو ندیدم وقتی فرمی رو پر می کنه جلوی جنسیت با اکراه زن رو علامت بزنه... توی جمع دوستان برای عده ای جذاب هستم و برای عده ای غیر قابل درک!! همیشه سعی می کنم شنونده خوبی باشم چون خودم با هیچ کس حرفی ندارم اما خوب با عکس العملهام خیلی زود دوستانم کسل می شن....من نمی تونم مثل یک دوست و اونطوری که راضی می شن به درددل اونها گوش بدم.
آقای دکتر موجبات این روحیه رو نمی دونم من می خوام راحت زندگی کنم...می دونم صحبت به درازا کشید...شاید تعجب کنید اگر بگم بغض چندین ساله رو اونقدر در خودم خفه کردم که حتی راحت نمی تونم بنویسم چه برسه به بیانش ....اگر مزاحم شما شدم به این دلیل هست که نمی دونم چطوری باید ادامه بدم اصلاً نمی دونم کی هستم چه برسه به اینکه بخوام به زندگی فکر کنم، من به دین خیلی اعتقاد دارم ، و می دونم حتماً مصلحتی وجود داشته و می دونم خداوند از همه چیز آگاه هست، حتی به خاطر کنترل رفتار و تحمل اطرافیان علوم روحی، خودهیپنوتیزم و یوگا و ورزش رو هم امتحان کرده ام...من در 12-11 سالگی اونقدر ورزش می کردم که برای همه عجیب بود که عضلاتم از پسر بچه های اون سن خیلی قوی ترشده بود و توی رشته کاراته هم قهرمان شدم... اما وقتی دیدم تفاوتها رو نمی تونم با این روشها تحمل کنم افسرده تر شدم و دیگه ادامه ندادم.
کسی که من رو اولین بار ببینه با یه نوجوون 15 ساله اشتباه می گیره و باور نمی کنه نزدیک به 30 سالم هست...
الان نمی دونم با خانواده چطور رفتار کنم، از پیشوند و پسوند خانم اونقدر حالم بد می شه که طرف مقابل اگه دقت کنه کاملاً متوجه میشه، انگار گلوم رو فشار می دن...وقتی بهم می گن چرا اینجوری می کنی ..جوابی ندارم که بدم من قادر نیستم خودم رو توجیه کنم..کاری که مسلماً هیچ کس نمی کنه چون لزومی نداره، اما در مورد من فرق می کنه..باید به همه توضیح بدم..برای هر کاری بهانه ای بیارم.. من چند بار به دوستانم وابسته شدم اما اعتقاداتم و ترس از اینکه مبادا اسم ناجور و برچسبی به من بزنن اجازه نداد کاملاً بیان کنم و خودم رو مرتب سرکوب می کنم...زندگی ای که حتی عشق و علاقه هم در اون مفهومی نداره و باید پنهان بشه!
یکی از دوستانم که کاملاً با روحیه من آشنا بود گفت : تو دلت می خواد یه روز پسر بشی؟ شاید منظور بدی نداشت اما من رو اونقدر عصبی کرد که بی دلیل رفتار بدی داشتم و تندی کردم...دلم می خواست بتونم بگم من می خوام خودم باشم نه یک عروسک که فقط آنچه دیگران منطقی می دونن و طبیعی بازی کنم.دلم می خواد از شر این جسم خلاص بشم، دلم می خواد احساسش نکنم چون عذابم میده.
افکار من معطوف به تحمل مردم و نگاهاشون و نظراتشون شده ...معطوف به این شده که چطوری جسمم رو ندید بگیرم تا بتونم محکومیت تحملش رو طی کنم و این خیلی سخته.در کنار این عذابها مشکلات روزمره زندگی هم وجود داره که برای من اونقدر کم رنگ شده که اصلاً به اونها فکر نمی کنم و می دونم این یعنی فاجعه و تباه شدن زندگی.

بازهم عذر می خوام که صحبت به درازا کشید....و از شما ممنونم   
 
 
پاسخ دکتر ابراهیمی :
 
دوست عزیز ! مادر مانند عقابی بزرگ بالهایش را در تمام زندگیت بر سرت گسترده است و اجازه هر گونه تحرکی را از تو سلب نموده و راهی جز راه خودش برایت باقی نگذاشته و این راه را نمی پسندی چرا که با زجر و شکنجه و اجبار و محدودیت همراه بوده است.نسبت به اعضا خانواده تعارض داری یعنی می خواهی از آنها جدا شوی چون دیگر تحمل آنها رانداری و از سوی دیگر به شدت به آنها وابسته هستی و بدون آنها و بخصوص مادر نمی توانی زندگی کنی. در فضایی سرشار از تعارض از همان دوران اولیه و کودکی دامنه این تعارض آنقدر گسترده و تاثیر گذار بوده است که به تن کشیده شده است. همان احساسی که نسبت به مادر داری را برون فکنی نموده ای و به شکل خواستن یا نخواستن تن در خود نمود و تظاهر داده ای. از مادر عصبانی هستی چون وجودش را بیش از اندازه در طول زندگیت تحمیل کرده بود و روابط عادی مادر فرزندی جای خود را به اسارت و اجبار داده بود.نکته ای را برایت فاش سازم شاید برایت عجیب باشد :‌نوشته ای از پیشوند و پسوند خانم در اسمت حالت بد می شود ...انگار گلویت را فشار می دهند ... و نمی توانی خودت را توجیه کنی...خانمی که از آن نفرت داری و حالت را دگرگون می کند همان تصویر ذهنی مادر است که در طول سالها در ناخودآگاهت لانه کرده و مستقر شده است. وسواسی که نسبت به تن پیدا کرده ای در حقیقت وسواسی است که از تصور مادر در شما ایجاد شده است و برای گریز از آن تن را انتخاب نموده اید. برایم از جزئیات بیشتری از گذشته و تجربیات گوناگونتان بنویسید. موفق باشید.      

دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1385
آرز و (جلسه سوم ):تعارض در ازدواج


 

با سلام
شما در جلسه اول از صحبتهایتان گفتید با رضا قطع رابطه نکنم ..گفتید به صورت حمایتی دوستش باشم از طرفی این بار ازم خواستید با رضا هیچ رابطه عاطفی نداشته باشم ..من نمیفهمم پس باید چیکار کنم؟
اما از خودم خواستید بدانید..من تنها فرزند دختر از یک خانواده پنج نفره ام پدرم مهندس عمران و در سطح فرهنگی و اقتصادی خوبی قرار داریم .. به گفته سایرین ظاهر تقریبا زیبا و موجهی هم دارم
دوستی من  با اون پسری که بهش اشاره کوتاه داشتم  اینقدر خاطرات زجر اوری واسم باقی گذاشته که هرگز نمیخوام دوباره به یاد بیارم .هرگز!
من با کمک رضا موفق شدم تمام اون خاطرات  زجر آور  و وحشتناک را در  لایه های زیرین حافظه ام  مدفون کنم فقط این رو بگم که که هرگز فکرش رو هم نمیکردم از پسری خوشم بیاد ..پس انکه حس کردید من به دنبال جایگزین برای عشق سابقم هستم کاملا اشتباست ..من با عشق جدا نشدم با ترس و نفرت جدا شدم

در ضمن اقای دکتر من اصلا تا بحال خودو رو هول برای ازدواج نشون ندادم..من تحت تاثیر حرف بقیه از 2 تا از  خواستگارهام  گفتم..و رضا بدون اینکه من بگم از من فرصت خواست..و طبق فرمایشات شما من دیگه از اون فرصت صحبت نخواهم کرد (در نامه دوم منظور من از تحت فشار قرار دادن همین بود)
من الان دوست دارم فقط  رضا درمان بشه ..هر کاری هم که به رضا کمک کنه انجام میدم ..شما بگین چیکار کنم؟
ببینید رضا پزشکه وقتی میگه فلان دارو من رو خنگ میکنه یا فلان دارو روی فعالیتهای روزانه ام تاثیر داره من چی باید بگم؟من چیجوری باید اون رو به زندگی امیدوار کنم؟
من  اصلا میتونم به رضا کمک کنم یا فقط باعث عذابش
 
 
پاسخ دکتر ابراهیمی :
 
دوست عزیز ! رابطه حمایتی با رابطه عاطفی متفاوت است. در رابطه حمایتی شما تلاش می نمایید بدون در نظر گرفتن احساسات و هیجاناتتان و مسائل فردی و خصوصی در ایجاد شرایطی که می تواند برای دیگری مفید باشد نقش داشته باشید اما در رابطه عاطفی منبع پرداخت هزینه احساسات و عواطف شما می باشد. در رابطه عاطفی محدوده و مرزهای حریم خصوصی در هم شکسته می شود و تجربه جدیدی به دست می آید که در آن داد و ستدی جریان می یابد. این د اد و ستد یا بده بستان در حقیقت همان تبادل نیازهای عاطفی دو فرد در قالبی مبتنی بر گذشته و تجربیات قبلی آنان است.
در تحلیل قبلی به شما گفتم که شما برای گریز از تجربه تلخ جدایی قبلیتان و فراموشی آن به دنیای رضا وارد شدید. اما به این نکته توجهی نداشتید که این دنیای جدید چقدر تناسب با ساختار عاطفی شما دارد. رضا نمی تواند آن توقعی را که از وی دارید بر آورده سازد. او نمی تواند جراحت عاطفی شما را درمان سازد چرا که خود نیز مجروحی است که احتیاج مبرم به درمان دارد. در نظر بگیرید دو فرد نیازمند عواطف که هر کدام فقط نیازهای شخصی خود را به محبت و توجه و عشق در نظر دارند و از این لحاظ کمبودی طاقت فرسا را احساس می کنند چگونه می توانند از چیزی که فاقدش هستند به دیگری ببخشند و نیاز طرف مقابل را رفع نمایند. شما خاطرات تلخ گذشته اتان را با آن پسری که گفتید را به ظاهر فراموش کرده اید اما به این نکته توجه کنید که هیجان و بقایای آن تجربه مثل سایه همیشه با شما همراه است علت وابستگی افراطی شما به رضا همین مسئله می باشد. در ضمن برای مشکل رضا دارویی هنوز اختراع نشده است. سعی کنید آگاهانه و با چشمان باز به این قضیه نگاه کنید. از گذشته رضا و بخصوص دوران کودکیش برایم بنویسید. موفق باشید.

 



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 152660


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Powered by  MyPagerank.Net